b@@kereh


Monday, September 29, 2003

آوا ! آوا ! جان خديجَه !
من سنه قوربان خديجَه !

آوا ! آوا ! جان خديجه !
ممه لري فينجان خديجَه !



تيغ ! :
صف بانك بيش از اندازه شلوغ بود، پشت سر من يه كارگر روزمزد براي واريز حقوقش به حساب واستاده بود و كل پولش يه بسته صد تائي اسكناس هزاري بود.
يهوئي يدونه از اين حاجي ها نزديك اين بنده خدا شد و با كلي سلام و صلوات و خارج از نوبت يه تراول 100 تومني به اين كارگره انداخت و بسته اسكناس يارو را به بهانه اينكه نميخواد تو صف وايسته ازش گرفت و فوري بدون اينكه پولها رو بشماره از بانك خارج شد.
هنوز دو دقيقه نگذشته بود كه دوباره اومد به يارو كارگره گفت: اين بسته دو تا هزاريش كمه!
حالا اين كارگر بدبخت هي ميگفت : بابا من اين پول رو دو سه بار خودم شمردم چند دفعه زنم شمرده ولي يارو با يه قيافه حق به جانب و مظلوم نما واستاده بود تا دو هزار تومنه رو بگيره و بره.
آخرش هم كارگره كه معلوم بود هم از قيافه يارو ترسيده بوده و هم شاهدي نداشت، دو هزار تومن از يكي قرض گرفت و به اين يارو داد تا دست از سرش ور داره !



........................................................................................

Sunday, September 28, 2003

بچه هاي اون موقع :
لي لي لي حوضك
اين مرد كوچك

بچه هاي الان :
لي لي لي لي ترقّه
بپّر سرش چه شقّه !!!



........................................................................................

Saturday, September 27, 2003

هيچ وقت سربه سر مرد گرسنه نذارين، گشنگي مرد رو مثل يه پلنگ زخمي، عصباني و خشمگين ميكنه.


........................................................................................

Monday, September 22, 2003

رثا
نبايد از كليشه ها بگويم،
از تسليت گفتنهاي پي در پي،
از آروزي صبوري براي بازماندگان،
از لباس هاي سياه
و صداي بي صفاي روضه خوان مسجد،
از جمله "مرگ حق است" كه حقاً "مرگ جبر است".
آري جبر است و خواهي نخواهي تو را در كام هولناكش فرو خواهد كشيد.
مرگ مال همسايه نيست، مال ديگران نيست،
مرگ متعلق به توست...
تنها عهد خداوند است كه تابحال در برآورده ساختنش هرگز خُلف وعده نكرده است.
ميترسم اگر زياد از مرگ بد بگويم، جانم را بد بستانند.



........................................................................................

Tuesday, September 16, 2003

اينو نميدونم كجا خونده ام و يا چه كسي سروده، بخوانيدش:

" چند بار اميد بستی و دام بر نهادی
تا دستی ياری دهنده
کلامی مهر آميز
نوازشی
يا گوشی شنوا
به چنگ آری ؟
چند بار دامت را تهی يافتی ؟
از پا منشين ،
آماده شو که ديگر بار و ديگر بار
دام باز گستری! "


چطوري ميشه دست، كلام و يا گوشي شنوا را در " دام" انداخت وقتيكه همه اينها از" دام" گريزانند؟ چگونه ميشه بر اينان چنگ يازيد وقتي هيچ كدام اينها در قيد و چنگ نميآيند؟
اگر هزاران بار "دام" بگستراني، بدان كه دامت باز خالي خواهد بود،..
گيرم بتواني دستي، كلامي، نوازشي و يا گوشي شنوا را در "دام" بيندازي، چه حاصل كه با مكر و "دام" آنان را فريفته اي؟



تفاخر براي هيچ:
حول و حوش دهه شصت شمسي، زمانيكه دولت ايران به مردم اجازه ميداد كه با ماشين خود به كشور تركيه سفر كنند، از طرف راهنمائي و رانندگي پلاكي با حروف لاتين كه روي آن واژه TEH (مخفف تهران) و يك عدد 5 رقمي لاتين نقش بسته بود، به مسافرين تركيه داده ميشد تا پليس راه تركيه در شناسائي ماشينهائي كه از ايران وارد آن كشور ميشدند، كارش راحت تر باشد.
از اونجائيكه در شرايط جنگ براي بسياري امكان سفر به اين نحو مهيا نبود و فقط قشر پولدار اقدام به اين كار ميكردند، كم كم اين پلاك سبز رنگ تبديل به عاملي براي فخر فروشي شد و تا مدتها بعد از برگشت از تركيه كسي آنرا از روي ماشينش برنميداشت!
كلاس اين پلاك تا به اندازه اي بالا رفته بود كه حتي برخي ها كه وسع سفر به تركيه را نداشتند ولي هورمون فخرفروشي شان راحتشان نميگذاشت، اين پلاك را از كساني كه به تركيه رفته بودند خريداري ميكرده و بر روي ماشين خود ميزدند تا به در و همسايه پز مسافرت به تركيه را يدهند!
اين عادت كم كم در روي مردم ماندگار شد تا اينكه در اين چند سال آخر دوباره به شكلي ديگر نمود پيدا كرده، بطوريكه دارندگان ماشينهاي مدل بالا پلاكهاي دراز با حروف و اعداد لاتين را در زير پلاك زرد رنگ نصب ميكنند كه في الواقع براي زيبا سازي است(البته اصلا هم چيز قشنگي نيست!) ولي بخاطر همين پيش زمينه ذهني سالهاي 60 مردم است كه هنوز اين كار صورت ميگيرد و به نوعي همان بار تفاخر را البته با شدت و حدت كمتري بهمراه دارد.



........................................................................................

Monday, September 08, 2003

تختخواب:
تختخواب تو هر فصلي تختخوابه‌ و نميشه كله سحر ازش كنده شد،
چه تو بهارش كه هميشه احساس كرختي بعد از ارضا شدن رو داري،
چه تو تابستونش كه خنكاي كولر، كاليبر ماتحتت رو گشاد ميكنه،
چه تو پائيز كه نوستالوژي روزهاي مدرسه ناخودآگاه تورو توي تشك فرو ميبره
و چه تو زمستونش كه گرماي جادوئي زير لحاف امكان هر نوع قيامي رو ازت ميگيره



وقتي دو زن بخواهند با هم بجنگند، واقعا مردانه ميجنگند!!!


........................................................................................

Home