b@@kereh


Sunday, June 29, 2003

وقتي ملانصرالدين سر و كارش با جناح راست بيفتد ! :
در صفحه 16 ويژه نامه "چارديواري" روزنامه جام جم كه صاحب امتيازش صدا و سيما ميباشد، چند تا جك نوشته شده است كه دو تا از آنها رواياتي شيرين از ملانصرالدين شخصيت فكاهي و قديمي ادبيات عوام ايران است. اما نكته جالب اينه كه در هر دو جك واژه "ملا" حذف شده و فقط كلمه عجيب "نصرالدين" ذكر شده است!!!



ژنتيك:
ژنوم انسان آنچنان كه ادعا ميشه صددرصد توارثي نيست. به نظرم ژنهائي كه از پدرانمان به ارث ميرسه را ميشود دستخوش تغيير نمود و به فرزندانمان منتقل كرد. البته نه از راه تركيب و تلقيح ژنهاي ديگران يا موجودات ديگر با انسان، بلكه با تغيير در صفات روحي و عادات رواني.
مثلا ميشود با خويشتنداري بر خشم غلبه كرد و از يه پدربزرگ عصباني يك پدر معتدل و از اين پدر معتدل يك پسر كاملا خونسرد بوجود آورد. در واقع در تمام صفات روحي و عادات روانيمان ميتوانيم تغيير بوجود آوريم و با تمرين و ممارست صفات را چه به سمت مثبت و چه به سمت منفي تغيير دهيم.
نه تنها اينكار توسط خود آدم انجام ميشود بلكه محيط و طبيعت نيز ناخودآگاه بر روي ژنها تاثير ميگذارد و در طي زمان آنها را تغيير ميدهد.يعني آن قوانين تركيبي كه در مورد پروتئينهاي ژنها مصداق دارد، ميتواند عوض شده و تركيب اين پروتئينها را تغيير دهد.البته اين تغييرات احتياج به يك بستر زماني مناسب دارد ولي ميتوان حداكثر در دو يا سه نسل متوالي، نسلي با بيش از 30 درصد تفاوت با نسل اول درآورد!
حتي به نظر من علاوه بر صفات روحي و عادات رواني، ژنهائيكه مرتبط با توانائيهاي جسمي و شكل و اندام ظاهري ميباشد را نيز ميتوان تغيير داد.يعني تغذيه مناسب و ورزش ناخودآگاه بر روي ژنوم پدر و مادرتاثير مي گذارد و لزوما نبايد پسر يك زن و مرد كوتاه قامت، قد كوتاه باشد.



........................................................................................

Tuesday, June 24, 2003

جبر در سرنوشت:
خداوند بطرز عجيبي سعي داره حرفهاي پدرها ومادرها رو در زندگي آدم درست از آب در بياره، يعني هميشه سرنوشت آدم به سمتي ميره كه پدر يا مادرش پيش بيني ميكردن.
عجيبتر اينكه ممكنه بسياري از حرفهائي كه پدرها و مادرها ميزنن بر مدار عقل ومنطق نباشه و يا اندرزهاي اقتصاديشان، غيركارآمد و خنده دار باشه و يا حتي اخلاقيات پيشنهاديشان، سنتي و منسوخ باشه، ولي هميشه زندگي جوري ميچرخه كه آدم پشيمون از گوش نكردن به حرفهاي پدر و مادرش ميشه.



اندر معايب زندگي مشترك:
و آن اين باشد كه بايد دائما در رفت و آمد و ديد و بازديد، علي الخصوص با فاميل و آشنايان عيال باشي !!!



........................................................................................

Monday, June 23, 2003

آينده سياسي ايران:
توي اين شلوغيهاي اخير، آن چيزي كه سوال خيليهاست اينه كه بعد از رفتن حاكمان فعلي چه كساني به قدرت خواهند رسيد و اختيار مملكت به دست چه گروهي خواهد بود؟
و چون ماشااله تنوع گروه هاي مخالف در ايران بسيار زياد بوده و ادعاهاي هر كدام طبق طبق، براي همين هميشه بحث در مورد آينده ايران به جنجال كشيده ميشه و متاسفانه ماحصل اين جدال تركش هائي هست كه به بدنه نوپاي جنبشهاي اخير ميخوره و تظاهرات خياباني اخير بدليل نداشتن رهبر و رويه محكوم به شكست تلقي ميشه...
اما اگر نگاهي به انقلاب سال 57 داشته باشين متوجه خواهيد شد كه قيام عليه پهلوي تا دو ماه آخر(ديماه 1357) توسط گروه هاي و احزاب مختلف هدايت ميشده و فقط در دو ماه آخر بود كه بناگاه همه چيز سمت و سوي اسلامي و مذهبي پيدا كرد و يك فرد مذهبي به مردم بعنوان رهبر معرفي گرديد و همه چيز نيز به نام وي ختم شد ولي چون خواسته هاي ساير گروه ها اندك اندك و به تدريج از طرف حزب حاكم ناديده انگاشته شد، گروه هاي اپوزيسيون در برابر حكومت شكل گرفت و نتيجه كار آن شد كه الان ميبينيد.
حركت بر عليه ظلم يك حركت ذاتي است و مثل همه اصول ذاتي و غريزي، اين حركت نيز تا زمان دستيبابي به خواسته ها و نيازها ادامه پيدا خواهد نمود و به سمت جلو پيش خواهد رفتد .اگرچه ممكن است در بين راه اين حركت را عده اي سودجو منحرف نمايند اما جنبش عليه ظلم هيچ وقت خاموشي نداشته و نخواهد داشت، پس خيلي منتظر رهبر و رويه نباشيد كه همه چهره ها و مبارزان با گذشت زمان دونه به دونه مشخص خواهند شد...
و اما آينده سياسي ايران:
واقعيت اينه كه قرار نيست در حكومت آينده ايران قشر بخصوصي قدرت رو به دست بگيره و مجددا مثل حكومتهاي اين صد سال اخير كاسبي راه بندازه، بلكه در اولين اقدام براي داشتن يك مملكت دموكرات، ابتدا همه گروه هاي مخالف در قالب يك حزب، اساسنامه و مرامنامه هاي خود را بايد تدوين نموده و در اختيار مردم قرار دهند تا مردم در قالب يك همه پرسي، نمايندگان مجلس را انتخاب نموده و در مرحله بعدي نمايندگان برگزيده مردم اقدام به تدوين قانون اساسي جديد نمايند تا بر اساس آن انتخابات رياست جمهوري برگزارگردد، يعني دقيقا همان كاري كه قرار بود در انقلاب 57 انجام شود كه متاسفانه هرگز به وقوع نپيوست.
به اين ترتيب نه تنها منافع تمام احزاب و گروه ها به نوعي در دولت آينده حفظ خواهد شد بلكه هيچ گروه يا سازماني ناديده انگاشته نخواهد شد و هر حزبي به تعداد و تناسب طرفداران و پيروانش در مجلس و دولت آينده نقش خواهد داشت.
در ضمن مي توان در همان ابتدا و بعد از تشكيل احزاب در جهت جلوگيري از بل بشور و اختلاف بين احزاب ، انتخابات مجلس را تحت نظارت سازمان ملل برگزار نمود و تا در مراحل بعدي كسي ادعاي اجحاف در حقش را نداشته باشد.



........................................................................................

Saturday, June 21, 2003

آلوده هاي قدرت :
خيلي جالبه، اين روزها وابستگي خيليها به آخوندها، سلطنت طلبان ، مجاهدين خلق و خلاصه هر دفتردستكي كه تِر به زندگي مردم زدن، مشخص ميشه و ديگه نميشه چيزي رو مخفي كرد.
اگه صبح ها همكارتون دير بياد سر كار ميشه حدس زد كه بسيجي اي بوده كه شب قبلش چند تا دانشجو رو لت و پار كرده ، يا اگه فاميل ريشوئي داشته باشين كه بگه قطع شدن موبايلها اصلا ربطي به اين شلوغي ها نداره بايد بدونين كه خودش يكي از دست اندركاران قطع ارتباطات بوده !
يا ميفهمين يه عده كه هميشه خودشون رو دلسوز مردم ايران و مخالف آخوندها و در صف اول مبارزه با خشونت و مبارزه مسلحانه معرفي ميكردن،خود از طرفداران مجاهدين بوده اند و تا ديدن كه آب گل آلود هست و فعلا اين وسط بايد ترتيب حكومت رو داد، شروع به چپ راست كردن دول فرانسه و آمريكا و ايران كرده اند و انگار نه انگار كه همين دول تا چندي قبل كه با ايران ساخت و پاخت نكرده بودند پناهگاه اصلي مجاهدين بوده اند و گروه مسلح مجاهدين 25 سال تمام دست در دست صدام حسين و رفقاي غربيش گذاشته بودن و پاره كردن گلوي جوانان ايران كسب و كارشون بوده...
از اون طرف هم كه اگه سلطنت طلب باشند كه با گفتن ازديكتاتوري رضا شاه و ضعفهاي محمدرضا شاه ، از كوره در ميرن و هر چي فحش به دهنشون مياد به سبك همون رضاشاهي كه سنگشو به سينه ميزنن، بار مردم مي كنند و نوعي ديگر از ديكتاتوري و حكومت يك فرد بر يك ملت رو به نمايش ميذارند.
قدرت و ثروت اصلي ترين ريشه هاي فساد هستند و عده كمي پيدا ميشن كه قدرت و ثروت را نه براي خود بلكه براي آرامش و امنيت و رفاه ديگران بخواهند و در عين حال شريك قدرتها و حكومتها نباشند.



........................................................................................

Tuesday, June 17, 2003

دزد:
رفيقم تعريف ميكرد كه : يه روزي واسه كاري رفته بودم كلانتري ، دو تا دزد رو آورده بودن و داشتند ميزدنشون تا جاي اموالي رو كه دزديده بودن رو لو بدهند تا جنسها رو به مالباخته ها برگردونن، خلاصه اولي رو تا چند تا زدن زير گوشش، همه چي رو گفت ولي دومي رو هر چي زدن و آويزون كردن و تهديد كردن، هيچي ازش در نيومد!!!
خلاصه موضوع كه كش پيدا كرد، جريان رو به رئيس كلانتري گزارش دادن و رئيسه هم كه از اون قلچماقهاي گردن كلفت بود-از همونهائي كه اين روزها همه جا ميشه ديدشون- خودش وارد قضيه ميشه و به متهم ميگه كه اگه نگي جنسها رو كجا گذاشتي من همينجا دستور ميدم تو معامله ات سيخ بكنن. (قابل توجه اينكه هيچ شكنجه اي واسه يه مرد بدتر از به سيخ كشيدن معامله و آويزون كردن از تخمهاش نيست!!!)
با وجود تهديد رئيسه و شاخ و شونه كشيدنش، دزده فقط يه جمله ميگه:
" سركار تو اگه سيخ تو معامله من هم بكني باز از من چيزي نخواهي شنيد."
رئيسه كه كاملا كفري و عصباني شده بود داد ميزنه آخه چرا؟ دزده ميگه:
"واسه اينكه من عاشق كارم هستم..."...
..
.
دزدي هم دزدي عاشقانه!



........................................................................................

Monday, June 16, 2003

فرصت طلبي:
ساعت يك نصف ديشب، وقتي كه داشتم برمي گشتم خونه، زير پل آزمايش دو تا افسر راهنمائي و رانندگي تند وتند داشتند ماشينهاي مردم رو به خاطر نداشتن گواهينامه و بيمه و نبستن كمربند جريمه ميكردن !
مثل اينكه اينها هم شستشون خبردار شده بود كه از اين شلوغي ها بايد يه چيزي دشت كنن!!!



........................................................................................

Sunday, June 15, 2003

شنيدن كي بود مانند ديدن...
اين روزها اخباري كه در اينترنت و يا ماهواره پخش ميشه، فقط اندكي از حوادث رو دربرميگيره و همه عكسها و تصاويري كه بر روي سايتها هستش فقط از راه بسيار دور و تازه بعد از ختم ماجرا گرفته شده است و بيشتر اين واقعه رو به مثابه يه چهارشنبه سوري شلوغ نشون ميده ! تا يه درگيري خياباني تمام عيار...
واقعيت اينه كه برخوردها رودررو و تن به تن بوده و لباس شخصيهاي با انواع قمه و قداره به جون مردم و بالاخص دانشجوها افتاده بودن، كشيدن قمه بر روي اسفالت كه همراه با جرقه زدن هستش، فقط تمهيدي بر حمله اصلي بوده، باتوم برقي دست لباس شخصيها ديده ميشد كه شوك شديدي رو به بدن وارد ميكنه و در محل برخورد، سوختگي و كبودي به جا ميذاره و يكي از خطرناكترين وسايل ضد شورش هستش كه به آساني نميشه بعد ازكوچكترين تماس اون با بدن، حتي ازجا بلند شد، نعره هاي لباس شخصيهاي گوش آزار بود و نوك تيز چاقوها ناخودآگاه مزه سوزش و خون رو زير لب ميآورد و رنگ زرد پنجه بكسها انعكاس درد بر روي جناق سينه بود...
از طرفي مردم هم مقاومت جانانه اي كردن و حتي با يورش خودشون توانسته بودن لباس شخصيها رو تو محاصره بندازن و چند تا از اون موتور 750 ها رو درب وداغون كنند و چند تا دست و پا بشكنن، لباس شخصيها هم در جواب اقدام به شليك گلوله هاي پلاستيكي كردند كه تاثير هر كدوم از اونها بر روي اعضاي حساس مثل ريه يا چشم عين گلوله واقعي هستش و اگه به پشت بدن و يا دست و پا بخورند مثل اين ميمونه كه آدم رو يه اسب لگد زده باشه، بدون استثنا چند متر پرت ميشين و استخون محل اصابت ميشكنه و به شدت كبود ميشه...



........................................................................................

Saturday, June 14, 2003

اين روزها:
1 اين روزها هر كي ميرسه به تقاطع جلال آل احمد با كارگر، به احترام دانشجويان شجاع بوقي نثار كلاه كجها ميكنه.
2 اين روزها تازه آدم ميفهمه پليس ضدشورش چه شكلي ميشه و چطور ميشه پشت يه تويوتا لندكروز رو به شكل يه قفس درآورد و شيرمردها رو اون تو تپوند.
3 اين روزها تازه آدم ميفهمه چقدر تهرون پليس راهنمائي داشته كه هيچ وقت تو ترافيكها و تصادفها خبري ازشون نبوده و حالا مثل علف همه جا سبز شده اند!
4 -اين روزها آسمون پل گيشا مجروح تيرهاي هوائيه و هرتيري جمعيت رو به سمت مخالفش هل ميده...
5 -اين روزها بازار خبرهاي ماهواره اي داغه و بازار صدا سيما كساد كساد!
6 اين روزها از خيليها خبري نيست: نه خاتمي، نه نمايندگان، نه حتي اين حميد شب خيز!!!



........................................................................................

Monday, June 09, 2003

تجارت زيرزميني
اداره مملكت بر اساس مذهب، باعث بوجود اومدن يك سري شغلهاي زيرزميني شده كه گردش مالي بالائي رو هرساله از آن خودشان ميكنند و عمدتا هم مالياتي به دستگاه هاي دولتي پرداخت نميكنند.البته بنيادها و ساختارهاي زيادي وجود دارند كه معاف از ماليات و مميزي مي باشند و حتي اگر هم قرار بود مالياتي هم پرداخت كنند از يه جيب به جيب ديگر بود و توفيري به حال مردم نداشت.
شبكه هاي زنان تن فروش خياباني، قاچاقچيان مواد مخدر يا حتي عرق فروشهاي خونگي(مثل وازگن خودم!) ، از اولين ساختارهاي زير زميني بودند كه از همان اوايل انقلاب شكل گرفتند ، ولي شبكه " واحدهاي خدماتي مجالس عروسي و منازل استيجاري ( براي جشنهائي كه بصورت مختلط برگزار ميشود)"، از جديدترين و در عين حال از پرسود ترين تجارتهائي است كه در 10 سال اخير شكل سيستماتيك و منظمي به خود گرفته و تقريبا بصورت يك صنف درآمده است.
البته انواع خدمات نظير غذا، صندلي، سرويس و يا ساير موارد ديگر در سطح سالنهاي مجاز شهر(مرد و زن جدا از هم) وجود دارد، ولي اگر بخواهيد مجلسي بصورت مختلط برگزار كنيد بايد دست به دامان اين شبكه زيرزميني بشويد تا آنها گوشتان را تا جائي كه جيغتان در نمي آيد ببرند!
نفس وجود اين خدماتيها و مجلسيها بد نيست و در هر صورت كساني لازم ميباشند تا جشنهاي مختلط را مديريت نموده و بچرخانند ولي محدوديتهاي مذهبي باعث شده كه اين ساختار زيرزميني، مثل همه ساختارهاي زير زميني ديگر ايران، نظيرزنان تن فروش يا مشروب فروشيها، تبديل به يك كسب پردرآمد و بازار سياه بشود و خيليها را جذب خودش نمايد.
هرچند صاحبان اين ساختارها، خود با واحدهاي انتظامي دور وبر ساخت و پاخت داشته و مانع از اختلال در كسب و كارشان از سوي اين نيروها ميشوند ولي اين وسط فقط دهن صاحب مجلس بدبخت سرويس ميشود كه تمام پولش رو بايد به صاحبان اين ساختارها بدهد و علاوه برآن سبيل واحدهاي انتظامي رو نيز چرب نمايد.



........................................................................................

Thursday, June 05, 2003

5F
قديمترا، يه قاعده اي بود بين پسرا كه همه سعي ميكردند يه جورهائي اين 5 استپ رو رعايت كنند :
Find her-1
Feel her-2
Finger her-3
Fuck her-4
Forget her-5
مثلا اگه نميتونستي Find كني كارت تموم بود كه يا بايد دست به دامان رفقا ميشدي و يا درحسرت جنس مخالف به خودارضائي مي پرداختي و همه هورمونهاتو ميريختي توي دستمال كاغذي و ظرف آشغال !
در واقع پيدا كردن دوست دختر مناسب، روان شناسي خاص خودش رو مي طلبيد و يك هنر بود و و واسه هنرمند شدن بايد خيلي زحمت مي كشيدي تا بفهمي كه چه موقع و به كدوم دختر اگه نزديك بشي، جواب رد بهت نخواهد داد.
در مورد Feel هم بايد يه احساس دوطرفه بوجود مي آوردي كه ميتونست از يك علاقه ساده گرفته تا عاشق شدن مجنون وار در نوسان باشه و اصولا زماني رابطه جنسي لذت پيدا ميكرد كه ميتونستي با روح زن هم ارتباط پيدا كني و احساساتش رو لمس كني و به عقايدش احترام بذاري.
بدون Feelرابطه جنسي تبديل ميشد به يك راه يكطرفه كه فقط مرد لذت ميبرد و آنهم فقط بصورت فيزيكي و تابلوي سكس، بدون رنگ و لعاب و تبسم و شادي ميشد.
و اما Finger، اون موقعها مثل الان نبود كه همه ماشااله اهل فن باشند و از Spot G گرفته تا ارگاسم و انواع روشهاي نزديكي رو حفظ باشند، قديما واسه اينكه بتوني كار رو پيش ببري لازم بود كه يه ممه اي وشگون بگيري و يه كپلي رو با دست بمالي و يه لبي رو تو دالون خونه تون گاز بگيري و خلاصه راه بندازي طرفو...
و اما Fuck، همه Fuckاون موقعها ختم ميشد به انواع و اقسام Analو Oral و كمتر كسي پيدا ميشد كه تجربه واژن رو داشته باشه و اگه به پستت يه دختري ميخورد كه باكره نبود تا ته و توي قضيه رو در نمي آوردي كاري نميكردي، چرا كه مجازات پرده دري، چه شاكي خصوصي داشته باشه و چه دادستان عام، عقدكردنهاي اجباري بود كه خيلي وقتها به بازداشت و زندان هم ختم ميشد(همين الان هم اينجوريه و فرقي نكرده) كه باعث ميشد پسران كمتر به انجام اين كار رغبت پيدا نمايند و دختران نيز كه همه آينده و آبرويشان را وابسته به حفظ بكارتشون ميدونستند، جلوگيري از دخول ميكردند كه خود به نوعي انحراف رواني_ جنسي رو هم در پسران و هم دختران ايجاد ميكرد. البته الان اين ذهنيت تا حدي در جوامع شهري ايران اصلاح شده و دختران از دست دادن بكارت را به معناي از دست دادن آينده شان تلقي نمي كنند و سعي مي كنند الزامات ديگر زندگي نظير استقلال مالي، شغل و تحصيلات و يك سري حقوق قضائي برابر با مردان رو كسب نمايند و مردان پاتخت نشين ما نيز تقريبا پذيرفته اند كه بكارت سنجه مناسبي براي اندازه گيري ميزان پاكدامني يك دختر نيست.ولي واقعيت اينه كه تغيير ذهنيت هم كمك چنداني به وضعيت جوانان ما نكرده و آنان كماكان در برقراري ارتباط قبل از ازدواج محدوديتهاي زيادي دارن و اگر هم بخواهن ازدواج كنن، رسوم غلط و هزينه هاي كمرشكن، اجازه وارد شدن به اين مقوله رو به اونها نميده و براي همين باز همان آش است و همان كاسه و همان دستمال كاغذي و همان ظرف آشغال!!!
و اما Forget فرجام ناخواسته اكثر روابط بود و اگه نميتونستي طرف رو فراموش كني تا مدتها شب و روز نداشتي و دهنت سرويس ميشد. و در واقع اين 4 استپ معمولا به اين مرحله منتهي ميشد، مرحله اي كه در هيچ كجاي دنيا وجود نداره و اكثرا وقتي به اين مرحله ميرسند يا ازدواج ميكنند و يا بصورت توافقي از هم جدا ميشوند و به هيچ وجه عواملي نظير خواستگار، فشار پدر و مادر، ناتواني مالي پسر و چيزهاي ديگري مثل اينها عامل بيروني و فورس ماژور نيست تا دو عاشق رو بالجبار و در عين علاقه از همديگر جدا بكنه.واقعيت اينه كه دراين مملكت كمتر عشقي به زندگي مشترك ختم ميشه چرا كه جامعه، حكومت و والدين ما ازدواج از اين نوع را قبول ندارند و از يك جوان نيز انتظار اين نميره كه بتونه همه ملزومات ازدواج و زندگي رو خودش مهيا كنه و دقيقا همين ميشه كه هميشه خواستگارهاي ايراني حداقل 10 سالي از عروسهايشان سنشان بيشتر است و عمدتا هر كدام يك تجربه تلخ جدائي در زندگيشان داشته اند و فهميده اند كه براي وصال يار بايد مجهز به انواع امكانات مالي و جايگاه هاي اجتماعي بشوند و زماني هم كه تجهيز مي شوند مي بينند كه كار از كار گذشته و جا تره و آن معشوق ديرين نيست و دوباره دخيل به همان پدر و مادري مي بندند كه روزگاري مانع ازدواج عاشقانه اش شده اند و باز همان سنت چشم بسته خواستگاري و زن ستاندن است كه در اين مملكت تكرار ميشود...



........................................................................................

Tuesday, June 03, 2003

آدم و حوا
ميگن اون ميوه اي كه خدا آدم و حوا رو ازش محروم كرده بود، سيب عقل بود و چون اون موقع حوا، هابيل و قابيل رو حامله بود، نتونست ويارش رو كنترل كنه و يه گاز زد ! البته ميگن كه چون قد حوا نمي رسيد آدم ميوه رو واسش از درخت كند!
و از همان روز خدا، بخاطر تنبيه انسان، او را مجبور به داشتن عقل كرد تا هميشه تاوان اشتباهش رو با زجر فكر كردن و به نتيجه نرسيدن پس بده!
ولي تاسف انگيزناكترين قسمت داستان اينجاشه كه حوا همه اون سيب عقل رو نخورد و قسمتي از اون رو به آدم بفرما زد و آدم هم ترتيب مابقيش رو داد ! و درواقع اين زنان بودند كه اول صاحب عقل شدند و چون ديدن چيز بدردبخوري نيست به مردها هم دادند ! و همون شد كه تفاوت در انديشه اين دو بوجود آمد و هر كدوم صاحب يك سري صفات بخصوص شدن و هر كدوم ذهنيتهاي جداگانه اي پيدا كردند ...
و خداوند هم بعد ازاينكه انسان رو مجبور به داشتن عقل كرد، چون دلش خنك نشده بود آدم رو با حوا توي يه سياره قرار داد تا آخرالزمون اين دو جنس با هم سر اينكه گاز اول رو كي زده و بقيه رو كي خورده دعوا داشته باشند و بهم بپرند!



........................................................................................

Sunday, June 01, 2003

يخچال و ويسكي
يخچال كوچك و قديمي اي داشتم كه عيال در راستاي نوسازي لوازم خانه، اونو به يه سمساري فروخته بود و هر آنچه در آن بود را دريخچال فريزر جديد جا كرده بود.
القضا ديروز توي خونه مهمون داشتيم و بنده به صرافت سرو مشروب براي مهمانان افتادم تا به سمت يخچال كوچك برگشتم يادم افتاد كه اي داد و بيداد ويسكي اي كه چند روز قبل با هزار تا سكته قلبي ناقص و كامل از جلوي خيل عظيم بسيجي ها رد كرده بودم تويه اون يخچال قديمي بوده و الان هم نه يخچال هست و نه آن مشروب!!!
بله گويا وقتي خانم تصميم به فروش يخچال مي گيرند همه جاي يخچال رو خالي مي كنند الاّ قفسه اي كه توي درب يخچال بوده و مشروبه هم همانجا مستتر بوده و با خود يخچال رفته !!!
بلافاصله شال و كلاه كردم و رفتم سراغ سمساريه، تا رسيدم ديدم دارند يخچال رو جابجا مي كنند و ميذارنش روي وانت، يارو منو فوري شناخت و با يه خنده مستانه گفت:" داداش دير اومدي همين الان آخرين جرعه اشو خوردم !!! "
آقا ما رو ميگي، كارد ميزدي خونم در نمي اومد، گفتم:" مرتيكه اون چيزي كه خوردي اندازه همين يخچال كه بزخريدش كردي قيمت داشت ".
گفت: " اي آقا بعد از عمري لبمان با يه مشروب باندرولي تر شده حالا ميخواي به كاممون زهرمار كني؟ "
وقتي ديدم مشروبه كه رفته و ديگه كاريش نميشه كرد، عصباني شدن ودعوا كردن هم فايده اي نداره و از طرفي اين بنده خدا هم به نوائي رسيده گفتم: " اشكالي نداره نوش جونت مثل اينكه از همون اول چشمهاي خيليها دنبال اين مشروب بود و حق من نبود اين مشروب رو بخورم ، حالا هم كه خوردي نوش جانت، فقط اميدوارم وقتي كه استكان استكان ويسكي ميرفتي بالا، به سلامتي من سر مي كشيدي، نه به حماقت من!!! "



غريزه 2:
پسرك هميشه دوست داشت در مهماني هاي شبانه ، به زير پاي دختر وكيل سكه اي بيندازد و به شورت صورتي دختر نگاهي بكند و با بقيه پسرها بخندد، اما هيچ وقت دليل كنجكاوي اش را براي كشف آنچه كه در وراي آن شورت صورتي بود نمي فهميد.



........................................................................................

Home