b@@kereh


Saturday, May 31, 2003

بوق
يه زماني بوق ماشينها برام موضوع جالبي شده بود و دنبال منابع و مراجع مختلف استانداردهايش بودم. در حين همين كارها به نكات جالبي برخورد كردم كه يكي از اونها نصب بوق ماشين روي موتورسيكلتها بود.
در واقع دامنه فركانسي، طول موج، شدت و طنين بوقهاي ماشينها و موتور سيكلتها از قوانين و استانداردهاي بخصوصي پيروي ميكنه و هر صداي بوقي در ذهن راننده جلوئي، تصوير خاصي از اندازه وسائط نقليه پشت سري رو تو ذهنش ترسيم ميكنه (تريلي، سواري، موتورسيكلت و ...) و حال اگر موتور سيكلتي، بوق يه ماشين رو سوار كنه، راننده خودروي جلوئي تصوري از يك ماشين در ذهنش نقش مي بنده و بناگاه جائي به اندازه يك ماشين براي موتورسيكلت عقبي باز خواهد كرد !
حالا مشكل اونجا پيش مياد كه موتور سيكلت خيلي به شما نزديك باشه و خودروي ديگري نيز در كنار شما درحال حركت باشه، توجه داشته باشيد كه يك موتور سيكلت بسيار بيشتر از يك ماشين ميتونه به شما نزديك بشه و به فاصله 10 سانتي متري شما حركت كنه، حال وقتي بوق ميزنه، شما احساس خواهيد كرد يك ماشين (همان موتور سيكلت) در حال تصادف با شما هستش و به سرعت تغيير مسير خواهيد داد و تغيير مسير دادن همان و كوبيدن به ماشين كنار دستي همان.
لذا به هيچ وجه نبايد از بوقهاي تريليها در ماشين و بوقهاي ماشين در موتور سيكلت استفاده نمود و تصور اينكه هر چه بوق بلندتر و قويتر باشد، بهتر و تاثيرگذارتر است، بسيار غلط و غير ايمني مي باشد.



حماقت اقتصادي
دولت ميخواد به كالاهاي يارانه اي مجوز صادرات بده!!!
يعني دولت با كلي هزينه گزاف يك سري كالاهاي اساسي از خارج وارد ميكنه و كلي هم روشون سوبسيد ميده تا مصرف كننده خيلي تحت فشار نيفتاده، ولي از طرف ديگه مجوز صادرات به يه عده خاص ميده كه همين كالاها رو صادر بكنند !!!
و يا در مورد كالاهائي كه در داخل توليد ميشه، خودش گرونتر از توليد كننده ميخره و در جهت حمايت از مصرف كننده سوبسيد ميده و ارزونش ميكنه و بعد دوباره به يه عده خاص اجازه ميده كه همين كالاها رو با قيمت ارزونتر خريداري نموده و خروار خروار به خارج صادر كنند!
حتما ديدين كه بعضي وقتها مثلا سيب زميني يا پياز يا گوجه يا پسته گرون ميشه و اصلا گير نمياد، دليلش همين مجوزهاي صادراتي كشكي هستش كه با وجود نياز داخل صادر ميشه و كشور رو با كمبود مواجه ميكنه، حالا شما در نظر بگيريد كه اين كار در مورد كالاهاي اساسي مثل گندم و برنج و شكر انجام بشه !



در هواي عشق تو، چون مرغم
باور نكني، نكن! به تخمم!



........................................................................................

Friday, May 30, 2003

غريزه
در ميان رانهاي زن بوي تندي مي آمد كه پسرك، بي اختيار از استشمام آن لذت ميبرد... نورآفتاب از زير دامن نازك زن، پسرك را گرم كرده بود و آن چيز عجيب و نرم كه آن بوي پركشش را داشت، پسرك را به ياد لذتي مي انداخت كه از چسبيدن به بدن دختر همسايه او را در بر مي گرفت.



........................................................................................

Tuesday, May 27, 2003

راست و دروغ
زنان در عين ناباوري، دلخوش دروغهاي همسرانشان مي شوند،
و مردان در عين يقين، راست بودن دروغهايشان را آرزو دارند !



........................................................................................

Saturday, May 24, 2003

خود درگيري ذهني :
مرگ را من اينگونه ميشناسم:
" حالتي است كه در آن روح از جسم جدا شده و "حيات" كه بواسطه دركنارهم قرار گرفتن روح با جسم ،مفهوم پيدا مي نمايد، به انتفاي مقدم، نقض ميشود."
اما آن چيزي كه ذهنم را گرفته است اينه كه:
ايا روح در زمان حيات نيز ممكن است از جسم جدا شود و مجددا به آن بازگردد بدون آنكه انسان در اين فاصله بميرد؟ هر چند كه ميدانم در صورت پذيرش اين مورد، تعريف مرگ آن چيزي نخواهد بود كه در بالا نوشته ام و بايد عوض گردد...
اما آنچه كه تا كنون شنيده ام مبني بر اين بوده كه روح در حالاتي نظير خواب، هيپنوتيزم، انجام مراسم آئيني(همانند مراسم سرخپوستي و بودائي ) و حتي در زمان خيالپردازي از جسم خارج شده و مجددا به جسم بازميگردد.
حال سوال اين است:
آن چه چيزي است كه در حالت خواب و خيالپردازي و ... باعث ميشود روح مجددا ترغيب به بازگشت به جسم شده و بالعكس آن چه چيزي است كه در زمان مرگ باعث فرار روح از جسم ميشود؟
آيا وضع نابسامان جسماني و از كارافتادن مكانيزم و ارگانيزم بدن ميتواند دليلي بر عدم تمايل روح به بازگشت باشد. مثل كسي كه خانه اش خراب ويران شده است و ديگر جائي براي ماندن ندارد و بايد برود...
در اين صورت مفهوم مرگ از آن حالت معنوي و الهي خارج شده و تبديل به يك مساله ساده ميشود كه چرائي آنرا در سليقه روحي بايد جست كه ديگر دوست ندارد در جسم بيمار ومريض زندگي كند و از آن خارج شده و در جسم ديگري سكني مي گيرد، كه به گمانم فرضيه تناسخ نيز چنين چيزي را مطرح مي نمايد.
تا بحال كه من نديده ام كه كسي سالم بميرد، هرچند ممكن است جوان بميرد ولي تابحال نديده ام كه كسي بدون آنكه مريض شود و يا سانحه اي اتفاق بيفتد بميرد، پس اين پيش فرض، خوش سليقه بودن اين جناب روح رو تائيد مي كند كه چون خانه اش ويران ميشود تمايل به اسباب كشي پيدا مي نمايد.
اما ممكن است قضيه به اين نحو نباشد و مريضي جسم فقط بهانه اي براي روح باشد و در واقع عامل جذاب ديگري وجود داشته باشد كه وي را به سمت خود فراخواند و اشتياق روح را به رجعت كم نمايد. اگر فرض نمائيم كه اين چنين است پس چرا روح در زمان خواب و خيالپردازي به جسم رجوع مي كند اما در زمان مرگ حتي پشت سرش را هم نگاه نميكند؟ آيا آن عامل جذاب در زمان خواب وجود ندارد، و صرفا بيرون آمدن روح از جسم فقط نوعي راهپيمائي تفريحي است كه آخر هر شب انجام ميدهد!!!
شايد هم من اشتباه مي كنم و اصلا فرضيه خروج روح از بدن در زمان خواب از اساس غلط است ؟!
ولي با اين فرض نيز سوال من جوابي ندارد كه چه عاملي روح را بي خيال جسم مي نمايد؟ آيا فرشتگان و روح القدس وي را به سمت خويش مي خوانند و روح به فرمان روح القدس و بواسطه عامل اجرائي اش كه همان شخص شخيص ملك الموت است فراخوانده ميشود و روح مشتاق و يا مجبور به سمت اصل خويش مي رود؟
يك فرضيه ديگر هم دارم: ممكن است روح از همان زمان تولد در تمناي رسيدن به روح القدس بوده و چون جسم قويتر بوده وي را از پرواز و رجعت محروم نموده و به محض اينكه جسم ضعيف و آسيب پذير مي شود روح فرصت طلب جيم فنگ ميزند؟!! اگر اين چنين است، تصور اينكه روح به اين اندازه ضعيف وبدون اراده باشد بسيار ناچيز است، چرا كه اگر روح به اين اندازه ضعيف باشد، بودن يا نبودنش در جسم براي ادامه حيات تفاوتي نخواهد داشت و خود بخود ضعيف بودن روح منتفي خواهد گرديد.
خوب بگذاريد از جاي ديگر وارد شوم:
در زمان تولد چه عاملي روح را به سمت جسم شوت مي نمايد؟ شايد جوابتان خدا باشد.
و چرا روح در زمان عمر يك انسان در كنار جسم باقي ميماند؟ يعني چه چيزي روح را وادار يا مشتاق به ماندن در كنار جسم مي نمايد.آيا جواني و سلامت جسم دليل هستند؟ آيا فرمان خدا به الاجبار بايد پذيرفته شود وموجوديتي مانند روح محكوم به فرمانبري از روح القدس است؟
نگوئيد چرا روح در زمان مرگ از بدن خارج ميشود بگوئيد چرا در زمان زندگي روح در كنار جسم مي ماند؟



........................................................................................

Wednesday, May 21, 2003

ورود ممنوع
طرفهاي منزل حقير يه خيابون يه طرفه هستش كه هميشه اونجا رو ورود ممنوع ميرم !
البته قانون شكني هميشه قانون شكني هستش و اينكه بخوام هزارتا دليل بيارم كه مثلا اونجا خيلي خلوته، يا راه نزديكتر ميشه، يا اينكه همه از اونجا ميرن، يا اينكه اونجا اشتباهي ورود ممنوع شده و ...خلاصه همه و همه بهانه اي بيش نيست كه مي آرم واقعيت اينه كه من خلاف ميكنم!
اما ماجرا از اينجا شروع شد كه ديشب بر حسب اتفاق مسيرم يه جوري شد كه از طرف صحيح خيابون واردش شدم و وقتي تا نصفه هاش جلو رفتم، وسطش يادم رفت كه خيابون از اين طرفش يه طرفه هست يا از اون طرفش !!!
شك بين ركعت "ورود ممنوع" و "ورود آزاد" و ترس از جريمه باعث شد كه سر ماشين رو كج كنم و دوباره ورود ممنوع برم !
سرتون رو درد نيارم خلاصه آخر شب كه به قضيه فكر كردم تازه متوجه خبطم شدم و يك لحظه فكر كردم كه چقدر توي زندگي ام، مسيرهائي كه نبايد ميرفتم رو رفته ام و وقتي هم خواسته ام كه تغييري در سرنوشتم بدم و انقلابي بكنم بين اينكه چه چيزي خوب است يا بد مانده ام و آن مسير درستي رو هم كه بلد بوده ام از ياد برده و دوباره همون مسير غلط رو به اميد راه درست رفته ام...



........................................................................................

Tuesday, May 20, 2003

هشدار براي مردان !
روزنامه همشهري، صفحه 20، تاريخ 31/2/82 (اصل مقاله از TIME)
· بطور متوسط زنان 5 سال بيشتر از مردان عمر مي كنند.
· مردان نسبت به زنان در تمامي 15 عامل منتهي به مرگ، به استثناي آلزايمر، ارشديت دارند.
· مردان آمريكائي در هر سني كه باشند، نسبت به زنان از سلامت كمتري برخوردار مي باشند.
· نرينه رفتاري، مردان را ترغيب به برگزيدن خطر و رويائي مستقيم و شاخ به شاخ با آن مي كند.
· نرينه رفتاري، موجب ميشود مردان از اعضاي خانواده خود نسبت به خودشان بهتر مراقبت كنند.
· مردان درون گرا بوده، و ترجيح مي دهند مشكلات رواني شان را خودشان حل كنند، در حاليكه زنان در جستجوي كمكهاي تخصصي و حرفه اي هستند.
· تقريبا تمام بيماريهاي مرتبط با استرس، در همه مردان ديده ميشود.

آخيش! بميرم واسه خودمون، چقدر ما مظلوم بوديم و نميدونستيم!



ميگن در جواني چشم برق ميزند ولي نمي بيند!!!


........................................................................................

Friday, May 16, 2003

پروژه خود كنترلي اراده ها:
بلا نسبت شما، اين چينيها عقل تو كله شون نيست!
جديدا دولت چين دستور داده بيماراني كه سارس دارند در صورت خروج از قرنطينه، اعدام بشوند!!!
آخه مگه فرقي هم ميكنه كه آب يه وجب از سر بگذره يا ده خرمن؟ مردن مردنه ديگه!
اما خوب شايد زندگي اينقدر شيرين باشه كه ارزشش رو داشته باشه كه آدم قرنطينه رو تحمل كنه تا يه هفته ديرتر بميره، خدا رو چه ديدي، شايد هم تو همين يه هفته معجزه اي اتفاق بيفته و آدم خوب بشه !
همه جاي دنيا اختيار جان و مال آدمها دست دولتهاست، طرح كنترل انديشه ها و رفتارها يكي از محرمانه ترين و اصلي ترين كارهاي تمام حكومتهاست.فرقي هم نميكنه كجا باشي،آسمون همه جاش يه رنگه!
احمقانه هست فكركنيد كسي نميدونه شما كي هستيد يا داريد چي كار مي كنيد، شما قسمتي از يك پروژه هستيد، اين پروژه ها هميشه به حول وحوش اون اهدافي كه تعريف شده مي رسند و هرگز كاملا محقق نميشن،اصلا قرار هم نيست كاملا محقق بشن، چون دراين صورت يه عده ديگه يا يه دولت ديگه دست تعريف كنندگان پروژه رو مي خونند و پوليتيك مي زنند.
اگه مي خواهيد بدونيد جزو كدوم پروژه ايد، مي تونيد به خودتون مراجعه كنيد، مثلا ببينيد بيشتر در مورد چي حرف مي زنيد، يا سنگ چه كساني رو به سينه مي زنيد، يا دوست داريد چه چيزي رو بدست بياريد...فكر كنيد.



........................................................................................

Wednesday, May 14, 2003

اينجا ايران است
دو روز قبل، يكي از آشنايان از امريكاي جهانخوار به ميهن اسلامي تشريف فرما شده بودند و اينجانب نيز بهمراه عيال براي پابوسي و چاكرتيم و مخلصتيم گفتن ، خدمت حضرتش رسيديم.
موقع برگشتن، ايشان حقير و يار را بنده نوازي نموده و هدايائي ارزشمند بعنوان سوغات ديار كفر و الحاد برايمان دادند كه در بين آنها يكعدد بطري مشروب با برند " جاني واكر" كه آب از لب و لوچه حقير راه انداخته بود، بدجوري خود نمائي مي كرد.
يار كه در ديار اسلامي از آن به "منزل" ياد ميشود، اصرار نمودند كه اين بطري را فردا صبح ببريم و امشب بيخيال بردنش بشويم و احتمال اينكه گشت و بازرسي باشد زياد است.
اينجانب هم كه ناخورده مست آن بطري شده بودم و عقل و هوش از سرم ببرده بود و مجنون وار تحمل جدايشش را نداشتم، بادي به غبغب انداختم و گفتم: " بابا الان مدتي ميشه كه از اين ايستها خبري نيست و بند و بساطشان را جمع كرده اند و فكر هم نميكنم كه اتفاق خاصي بيفتد..."
خلاصه شال و كلاه كرده و عزم را به سوي منزل واقعي ! جزم كرده و راه افتاديم...
آقا ما تا پيچيديم اندر خم محله، چشمتان روز بد نبينه، يهوئي 50 تا بسيجي 16- 17 ساله كلاش به دست ديدم كه دونه دونه ماشينها را ايست ميدن و بازرسي و سين جين مي كنند.
تو گوئي ذره اي رنگ بر رخسار ما مانده بود، جان شما نمانده بود!!!
خايه ها پاپيون شده و شلوار زرد كرده، معكوسي كشيديم و به ظاهر خونسرد و آرام اما درون دل آشفته و ويلان، ماشين را به سمت ايست رانديم...
آقا فقط اينو بگم كه از كون آورديم، جلوي هر سه تا ماشين قبل از منو گرفتند، اما به ما كه رسيدند روي برگردانده و بنده را نديد رد كردند.
خونه كه رسيدم رو پاهام نمي تونستم وايستم و از اينكه گيرشان نيفتاده بودم خدا را هزاران مرتبه شكرمي كردم كه اين چاكرحقيرش را از زندان و شلاق و حد مصون داشت!!!

اينجا ايران است، سرزمين مافياي هزار سر، سرزمين خر مراد راندن ،
ابلهانه است تصور سقوط اينان به مشتي سايت اينترنتي و تلويزيونهاي لس آنجلسي،
احمقانه است تصور مهره نبودن خيلي ها،
نوكري شيطان واقعيتي است، چه در قالب دموكراسي غربي يا ديكتاتوري صدامي، چه حزب الله اسلامي يا جامعه ماركسيستي ...نوكري آمريكا حقيقتي است، همانند حقيقت خدا.

كودكانه است روياي آزادي ديدن...



نفت، ترياكِ صنعتِ ايران
استادي داشتم كه ميگفت: " هر درآمدي كه بواسطه انجام يه شغل در ايران داريد، پول نفته كه ميارن بهتون ميدن و فقط بايد يه كاري بكني تا امر بهت مشتبه بشه كه داري يه كاري ميكني!!! "
هميشه صنعت ايران و اكثر كشورهاي داراي ذخائر نفتي، زيرسايه طلاي سياه بوده و همانند بچه كودن و ناداني است كه تا پاي دانشگاه بواسطه پول پدر ثروتمندش پيش رفته و اشتباهات و ضعفهايش را درآمد كلان نفت پوشانيده است.
مفهوم سود و زيان به آن گونه اي كه در غرب رواج دارد، در صنايع كلان ايران، نظير خودروسازي، نساجي، فولاد و سدسازي و ...معنائي نداشته و عمدتا صاحبان اصلي اين صنايع كه دولت و حكومت ميباشد، در مقاطع گوناگون زماني، پول نفت را در يكي از اين صنايع تزريق نموده و به آن يك رونق ظاهري بخشيده است كه چه بسا در اين بين نيز انواع رانتها و سواستفاده هاي مالي صورت گرفته و همين بضاعت حاصل از نفت حيف و ميل شده است كه در كمترين حالت حيف و ميل، كشورهائي نظير عربستان و امارات را مي توان مثال زد كه شديدا وابسته به آنچه كه در زير خاكشان دارند، مي باشند.
در ايران واژه هائي نظير ارتقاي كيفيت، بهره وري، تنوع كالا و احترام به نظر مشتري، همه و همه هرگز جدي و واقعي نبوده و فقط نوعي ژست پوليتيكي بوده كه خود در پس اهداف بزرگتري قرار داشته است.
هيچ كس بدنبال حل نيست و اصلا نبايد هم حل كرد! چرا كه نان داني همه ايرانيان همين صنعت وابسته به اقتصاد نفت است و سعي در قطع وابستگي به آن بيشتر شبيه قطع كردن شاخه درختي است كه بر روي آن نشسته ايم.
رهائي از اين وضع زماني اتفاق خواهد افتاد كه آن شاخه قطع شود و ما با مخ به زمين بخوريم كه اين زمان اجتناب ناپذير بوده و حتما رخ خواهد داد.



........................................................................................

Monday, May 12, 2003

پيشرو
بعضي ها وقتي پيشرو يه قضيه ميشن، ديگه نميتونن بعدها بي خيال ماجرا بشن.
مثلا آقاي ستار وقتي ريشش رو اونجوري تراشيد و بعد از يه مدتي همه اين جور ريش رو بعنوان ريش ستاري شناختند، ديگه بنده خدا توي رودربايستي گير كرد و هرگز نتونست ريشش رو يه جور ديگه بزنه!!!
داشتم اونروز فكر ميكردم خيليها ممكنه وبلاگشون رو تعطيل كنن و بي خيال نوشتن بشوند، ولي آقاي درخشان كه تقريبا اولين وبلاگ نويس فارسي بوده و اولين قالبهاي فارسي رو ساخته، نميتونه اينكارو بكنه و تا ابدالدهر بايد بنويسه!
البته اين مقدمه شوخي اي بود كه باب بهانه اي بشه براي تشكر از آقاي درخشان كه در مدت زنداني شدن آقاي سينا مطلبي بيشترين نوشته ها و لينكها رو در اين مدت به روي نِت بردند و برعكس خيليها كه از ترس گيرافتادن و دستگير شدن ،توي شلوارشون خرابكاري كرده بودن (من هم زرد كرده بودم! )، ايشون منظم و مرتب قضيه رو پيگيري كرد و به نتيجه رسوند.



اندر فوايد تجرد 2
و دوميش اينه كه اول صبح از هر طرف تختخواب كه دلت بخواد، ميتوني پائين بياي !!!



........................................................................................

Saturday, May 10, 2003

اندر فوايد تجرد
از قديم و نديم گفته اند كه زن شتريست كه مرد را از صحراي زندگي عبورمي دهد.
ولي اگه اين شتر را نداشته باشيد، لازم هم نيست از اين صحرا عبور كنيد!!!



........................................................................................

Thursday, May 08, 2003

في الفور
تجديد خاطره اولين قرار وب لاگي و اولين عكسهائي كه از وب لاگي ها در 18 ارديبهشت سال 1381 گرفته شد.يه سر به علي شمس بزنيد .من هم خواهم آمد!!!


تاريخ نخريد!
حتما بارها شنيده ايد كه : " اكثررفتار و كردار آدميان در بزرگسالي، ريشه در دوران كودكي شان دارد " و بوده اند كساني كه در آوان كودكي بواسطه گرايش ذاتي به سمت هنر و مطالعه كشيده شده اند و در آينده نيز از آن دوران به عنوان اولين دوران شكوفائي استعدادشون نام مي برند.
اما در اين بين نيز برخي از آدميان نان به نرخ روزخور و گاهي هنرمندان هنر فروش وجود داشته و دارند كه در پي اصالت بخشيدن به آنچه كه مي گويند و يا انجام مي دهند، به دروغ و با ريا، خود را از همان كودكي منورالفكر و اهل مطالعه كتابهاي قلمبه سلمبه اي كه به قد و قواره شان نمي آمده معرفي مي كنند و و از همان طفوليت خود را دلباخته و شيفته شعرا، نويسندگان و هنرمندان اظهار مي نمايند.
اين گروه دوم را مي توان در مواردي تمييز داد كه براي اثبات گفته ها و يا نوشته هايشان، تكيه و تائيد بر همان اصالت دروغين ايام صِغَر مي كنند و سعي دارند با خريدن مقداري تاريخ به رفتار و كردار و گفتارشان غنا و عمق ببخشند و هميشه چون عطاري كه اصرار بر بوي خوش مشكشان دارند، داد سخن مي دهند و اين در حالي است كه در درون كوزه چيزي وجود ندارد كه بتوان در بيابان تنگنا از آن چيزي استحصال كرد ...



........................................................................................

Tuesday, May 06, 2003

كوچه و بازاري
يكي از پرشورترين موسيقيهاي ايراني، آهنگهائي است كه به "كوچه و بازاري" معروف بوده و خواننده هائي نظير داوود مقامي و چند نفر ديگر شهره و بنام اين سبك خوانندگي هستند.
البته در جو مدرنيته طلب فعلي صحبت از اين نوع موسيقي و اظهار تمايل به اين سبك، نوعي عشق و علاقه دون و پست تلقي شده و عمدتا به تمسخر گرفته ميشود.
اما واقعيت اين است كه اين سبك خوانندگي بخشي از تاريخ موسيقي ايران است و نه تنها دون و پست نيست چه بسا ابراز احساسات عاشقانه مردم فقير و بي بضاعت و در اصطلاح جنوب شهريست كه عمدتا نيز با همين لحن و تم آهنگها با هم گفتگو مي كنند و كه خود به نوعي لهجه در زبان فارسي محسوب ميشود.
اين عاشقانه ها كه آلوده به زر و برق بالا شهري و تكبر و خود خواهي اين قشر مرفه نشده است، عمدتا حكايت از عشق هاي نافرجامي دارد كه دلشده را از دلبرو يار جدا كرده اند و وي را به سرايش سوز انداخته اند.
به نظر من هر موسيقي را مقاميست و مقالي و عيب نيست كه سليقه موسيقيائي كسي از كوچه و بازاري ايران گرفته تا موسيقي كلاسيك و راك و جز و بلوز و كانتري و قوالي و آوازهاي بومي سرخپوستي و ساير سبكهاي موسيقي در نوسان باشد.چنانكه خودم هستم.



........................................................................................

Monday, May 05, 2003

بالقوه و بالفعل
پسر كوچولو آمريكائي از باباش ميپرسه: " بابا! بالقوه و بالفعل يعني چي؟"
باباهه رو ميكنه به زنش و ميگه: " خانم شما حاضرين يه ميليون دلار بگيرين و به رابرت دنيرو بدين؟"
مامانه ميگه : " چرا كه نه ! "
باباهه رو ميكنه به دخترش و ميگه :" دخترم تو دوست داري يه ميليون دلار بگيري و به براد پيت بدي؟"
دختره ميگه :" چرا كه نه !، كمتر هم بدن راضي ام ! "
باباهه رو ميكنه به پسر بزرگش و ميگه: " پسرم حاضري يه ميليون دلار بگيري و يه دور كون بدي؟"
پسره ميگه :" چرا كه نه ! "
باباهه برميگرده سمت پسر كوچولوش و ميگه : " عزيزم، " بالقوه " يعني اينكه ما الان 3 ميليون دلار پول ازبركت سرمامانت و خواهرت و برادرت مي تونيم داشته باشيم و "بالفعل" هم اينكه ما الان دو تا جنده و يه گي تو خونمون داريم !!! "



........................................................................................

Saturday, May 03, 2003

كاملا جدي !!!
مطابق آخرين مصوبه انجمن احياي مردسالاري، به كليه مردان متاهلي كه همسرانشان فمنيست مي باشند، حق سختي كار تعلق خواهد گرفت!!!



........................................................................................