b@@kereh


Thursday, January 30, 2003

رشوه يا جريمه؟
چند روز قبل زير پل سيد خندان، افسره به جرم رد كردن چراغ قرمز رفيقم رو نگه ميداره و برگه جريمه رو از جيب ميكشه بيرون، ولي قبل از اينكه بنويسه ميگه كه:
"شيشه رو بده پائين..."
بعدش هم دستشو مياره تو و ميگه:
" چرا بخاريت گرما نداره؟ "
رفيقمون هم درجه بخاري رو زياد ميكنه، ولي بعدش يهوئي ميفهمه كه منظوره افسره اينه كه رشوه رو بذار تو دستم تا جريمه ات نكنم!
رفيقم هم ميگه : "ترجيح ميدم جريمه رو به حساب دولت بريزم تا به تو بدم كه روز به روز جري تر بشي."
يكي از دلايلي كه رشوه رو رواج ميده، رشوه دهنده ها هستند، كه ترجيح ميدن به جاي جريمه نقدي، با دادن مقدار بسيار كمتري بصورت رشوه خلاص بشن.
افسرها هم وقتي ميبينن كه هم وضع زندگيشون خرابه و هم اينكه بالا دستي هاشون چه بند و بساط اختلاس و رشوه گيري راه انداخته اند، كم نميارن و پيش دستي مي كنن.
اما من واقعا مونده ام كه كدوم راه درسته؟
1-جريمه رو به حساب دولت واريز كنيم؟
2-يا به افسرها رشوه بديم؟
شايد راه سومي هم باشه و من فكر ميكنم در شرايط حاضر بهترين راه حله :
توي رانندگي خلاف نكنيم !



........................................................................................

Monday, January 27, 2003

تو چشات نشينه شبنم... تو عزيزه دلمي
اين آهنگ منصور‏، قر تو كمر آدم ميندازه !



........................................................................................

Saturday, January 25, 2003

آگهي هاي جام جم
همشهري كه تعطيل شد، آگهي هاي جام جم شد سه برابر!
مردم از حكومت، كار ميخوان و رفاه و امنيت و آزادي، واسه خيليها مهم نيست رئيس كشورشون عمامه به سر داشته باشه يا تاج !
البته بخاطر اينكه آگهي هاي جام جم سه برابر شده، نميشه به اين نتيجه رسيد كه اهميت سياست كمه، ولي خوب قشرعادي و متوسط فقط از دولت رفاه مي خواد و آزادي و تامين آتيه ، همين!
تا حالا كدوم يكي رو به شما داده اند؟
هيچكدوم !



داداش ! مرگ من يواش !
ما آدمهاي عجيبي هستيم، وقتي چند نفري به يه در مي رسيم، همه مون مثل اسب رم كرده كنار ميكشيم و با اصرار و الحاح به بقيه تعارف ميزنيم كه از در رد بشن ...
يا توي غذاخوردنمون تا جا داره تعارف ميكنيم و بفرما مي زنيم....
ولي خدا نكنه يكي با ماشينش يه ذره ناجور بپيچه جلومون...خارمادرشو جلوي چشمش مي آريم و تا ميخوره ميزنيمش !!!
شايد دليلش اين باشه كه قوانين رانندگي ما عيب دارن،
شايد هم درست اجرا نميشن،
يا اينكه خيابونهامون استاندارد نيستند،
يا ماشينهامون مال عهد دقيانوسند،
يا فشار اقتصادي رو مردم زياده،
يا حكومت داره مي چاپه،
يا اينكه ريدن تو مملكتمون،
يا اينكه ...
بله! هر دليلي ميتونه داشته باشه، ولي يه بار كه ميرسي به تقاطع، ترمز بزن تا ماشين كناريه رد بشه. نميگم با اين كارت دنيا رو عوض ميكني و با تك شاخه تو بهار ميشه، نه! ولي مطمئن باش از ده دفعه اي كه اينكارو خواهي كرد، يكيشون واسه قدرداني از تو سرش رو يه تكوني خواهد داد.
همون واسه روحت كافيه !







........................................................................................

Thursday, January 23, 2003

رشته مرواريد
قشنگي يه هديه به احساسيه كه هديه دهنده توش گذاشته، نه به قيمت و ظاهرش.
اما اينجوري ها هم نيست كه در سالگرد ازدواج همسرتون و يا در روز تولد عشقتون، بهش هديه اي بدين كه پيش دوست و آشنا خجل و شرمنده بشه. مثل اين ميمونه كه هديه دهنده نتونسته از پولش بخاطر عشقش بگذره...
در روز عروسي ام، مادرم رشته اي از مرواريد به همسرم هديه داده بود كه به زعم خودش هديه اي بود گرانقدر كه حتي ساليان سال آنرا به كسي نبخشيده بوده و براي يه همچين روزي نگه داشته بوده.
من هم خوشحال و راضي از اين عروس نوازي مادرم، دائما به همسرم اصرار ميكردم كه اين رشته را تبديل به گردنبند نموده و آنرا به گردنش بياويزد.
خلاصه يه روز با هم تصميم گرفتيم كه به طلا فروشي رفته و آن رشته مرواريد را تبديل به گردنبند كنيم. پس از اتمام كار، كرمم گرفت كه قيمت گردنبند رو بفهمم و با كمال ناباوري طلا فروش بهم گفت كه رشته مرواريد، پرورشي بوده و قيمتش حداكثر پنج هزار تومان است !!!
من كه با شنيدن اين قيمت حسابي شوكه شده بودم، فورا به چند جاي ديگه هم مراجعه كردم تا مجددا قيمت گذاري بشه كه در نهايت ناباوري و تعجب من، همه طلا فروشيها صحه بر بي ارزشي اين گردنبند گذاشتند.
حالا شما حال و اوضاع منو تو اون شرايط تصور كنيد كه از يه طرف حرصم از دست زاينده گرفته بود كه چرا قبل از داده هديه اون رو قيمتگذاري نكرده بود و هم عصباني از اينكه طلافروشها چيزي از مرواريد سر در نمي آرن و هم شرمنده و خجل پيش همسرم و خانواده اش كه اونهمه تعريف از اين گردنبند پوچ و بيجا بوده است !!!
هرچند دلداريهاي همسرم، مبني بر ارزش روحي هديه و نه مادي آن بود، اما چون دلم طاقت نياورد بلافاصله جاي اون هديه را با يك چيز ديگر عوض كرده و اون گردنبند كذائي را بعنوان تجربه اي براي خودم نگه داشتم تا حواسم باشد كه هميشه ارزش هديه را متناسب با شان هديه گيرنده انتخاب نمايم.




........................................................................................

Tuesday, January 21, 2003

آب گل آلود
وقتي مملكت صاحاب نداشته باشه، همين ميشه ديگه، همه فرصت طلبها كسب و كارشان رونق ميگيره و ديگه مهم نيست چي درسته يا نيست، مهم اينه كه يه زري بزني كه توش استيفاي يكي از حقوق اين مردم بيچاره باشه.
واسه اينكار ميتوني انواع گوز رو به اقسام شقيقه ربط بدي و بعدش هم يه نتيجه از بيكفايتي بقيه بگيري و خلاصه يه جورائي دور و برت رو شلوغ كني و اگه عرضه داشته باشي اين وسط چند تا آدم ساده و كله پوك هم واسه خودت دست و پا ميكني كه حاضرن بخاطر حرفهاي تو خودشون رو جر بدن!
حالا نتيجش واسه مردم چي ميشه؟ هيچي!
شكمها كماكان خالي...



........................................................................................

Sunday, January 19, 2003

كوچك ولي مهم
امروز 29 ديماه 1381- روز هواي پاك - است اما چه هوائي...
با هر نفسي كه مي كشيم، ذرات سرب رو مهمون ريه هامون مي كنيم و انواع سموم وكثافات رو كنار گلبولهاي قرمزمان مي كاريم.
الان چند ساله توي تهران، بيماري آنفلونزا با اسامي مختلف ( افغاني، كره اي،...) همه گير ميشه و پدر همه رو تو زمستون در مياره.
حالا اپيدمي اين بيماري ممكنه دلايل مختلفي داشته باشه ولي وقتي هواي كثيف با هيچ بادي جابجا نميشه و هيچ باروني آلودگي ها رو نميشوره، نميشه انتظار داشت كه ميكربها و ويروسها از بين بروند و اين جوري توي هوا انباشته نشن.
تا حالا حتما از اين ميني بوسهاي مكعب مستطيلي FIAT كه از اگزوزشان اندازه كوره آجرپزي دود بيرون ميزنه ديدين. خوب ميخواستم بگم اين خوبه كه انتقادات گنده منده بكنيد و ادعاي اصلاحات فراگير رو داشته باشيد و يا حقوق زنان رو احيا كنيد، ولي بد هم نيست كه يه تذكري به اون راننده ميني بوس بدين كه موتور ماشينش رو تنظيم كنه و يا به همسايه بغل دستي تون هشدار بدين كه آب زياد مصرف نكنه.
ما وقتي احساس كنيم كه غر زدنمون ضرري بهمون نميزنه، همه مون توي تاكسي و دانشگاه و وب لاگ سياستمدار و تئوريسين هستيم، اما تا احساس كنيم كه بابا اعتراض به راننده ميني بوس همان و كتك خوردن همان، بي خيال اگزوزش ميشيم و يواشكي با يه سلام بلند از كنار همسايه آب دزدمون رد ميشيم.
به همين سادگي ...



........................................................................................

Friday, January 17, 2003

بو گوزلّيك‏، سَنَده قالماز
توي بيمارستانها، بيشتر از هر جائي ميشه بوي مرگ رو احساس كرد. اگه روي تخت باشي كه بوي مرگ توي تمام تنت مي پيچه و اگه كنار تخت باشي هم مي فهمي كه : يه روزي اين بو را خواهي چشيد.... آه كه چقدر ما دلبسته ايم.
جواني مي كنيم‏، زن مي گيريم‏، بچه دار مي شويم‏، بزرگشان مي كنيم، مويمان سفيد مي شود‏، ولي ” جان شيرين خوش است.“
بعد از مرگ سخت نيست، ولي دل كندن از زندگي، از كوه كندن سخت تره...
عجيب غروري داريم همه ما، تا وقتي نَفَسمان در آمد و شد است، مي خواهيم كل دنيا را عوض كنيم، اما تا دماغمان مي گيرد، به گه خوردن مي افتيم.
ادعايمان كون فلك رو پاره ميكنه‏، اما به عطسه اي بنديم و به خوابي مي ميريم.
وه كه چقدر مرگ فرصت طلب است و ما خِنگ...
تا حالا تيغ بدست گرفته ايد تا محل جراحي عزيزي را بتراشيد؟




........................................................................................

Monday, January 13, 2003

چنان به حسن و جواني خويشتن مغرور...
آدم وقتي سنش بين 18 تا 22 هستش، دنياي جالبي داره، از يه طرفي احساس ميكنه بزرگ شده و داره كاملتر ميشه ، از يه طرفي چون هنوز درد و طعم واقعي زندگي رو نچشيده، فوق العاده مغروره و دماغ بالا راه ميره و خدا رو هم بنده نيست...
من خودم توي اين سنين به ندرت از كسي معذرت ميخواستم يا خيلي كم حرف زور قبول ميكردم، اما وقتي بزرگتر شدم، معذرت كه چه عرض كنم، بارها به گُه خوردن افتادم و حتي مجبور شدم جلوي هر كَس و ناكسي زانو بزنم و خايه بمالم و التماس كنم.
بعدها فهميدم كه تمام غصه من توي20 سالگي، اين بود كه مثلا يه درسي پاس نميشد يا مثلا دختري بهم حال نميداد يا آبم با پدر و مادرم توي يه جوب نمي رفت و نه مِثل الان كه مشكلاتم شده هزينه تعميرات خونه و سير كردن شكم و پرداخت قسطهاي آخر ماه، دودره كردن بدهكارها، مريضي هاي رنگ و وارنگ و ....



........................................................................................

Friday, January 10, 2003

لامپ رفت
يه مرد خوش فكر و شوخ لحن كه همه مون به نوعي وامدار اديتورش هستيم، توي وبلاگش خداحافظي نمود و رفت. متاسفم براي خودم كه ديگه نميتونم نوشته هاي اين مرد رو بخونم. اگه مي بينيدش و نشاني ازش دارين از قول من (البته بدون خايه مالي) بگين كه
:" هرگز لامپ دلت خاموش نشه... "



دلتنگي غربت
توي اون قسمتي از فاميل ما كه در خارج از كشور زندگي مي كنند، دو مدل دلتنگي براي وطن وجود داره كه كاملا بستگي به شرايط بازگشت مجدد اونها به ايران داره.
دسته اول اونهائي هستند كه به دلايل مختلف سياسي، نظامي و مالي، از ايران بيرون آمده و امكان بازگشت ندارند. در واقع ميدونن كه اگه وارد ايران بشوند، چيزي جز بازداشت و زندان و اعدام در انتظارشان نيست.
اين اشخاص دلتنگي عجيبي نسبت به ايران دارند و روز و شب خود را در حسرت پرسه در كوچه باغهاي بچه گي شان مي گذرونند و تنها آرزويشان اين است كه براي چند دقيقه اي هم كه شده وارد ايران شوند و يادي از خاطره هاي گذشته و اقوام وفاميل بكنند. اكثر آدمهاي اين دسته، سلطنت طلبها، سياسيون، جوانان فراري از جنگ و سربازي، مجاهدين و يا افرادي كه خانواده يشان توسط حكومت فعلي تحت آزار و اذيت قرار گرفته اند و خلاصه همه كساني كه دل پر خوني از رژيم فعلي ايران دارند ، هستند.
دسته دوم فاميل ما كساني هستند كه اكثرا بعد از جنگ و به خاطر تحصيل در كشورهاي خارجي ، كسب درآمد بيشتر ، برخورداري از آزادي و يا بهره مندي از رفاه اين كشورها مهاجرت نموده اند كه صد البته اجازه رفت و آمد به كشور را دارند وبراي همين هم دلتنگي اونها حداكثر با ديداري از پدر و مادر و آشنايان بر طرف شده و آن حسرت دسته اول را ندارند. اين گروه دوم بالعكس گروه اول، در خارج از كشور فعاليتهاي ضد رژيمي كمتري دارند و خلاصه نمي خواهند يه كاري كنند كه ممنوع الورود به ايران بشوند.
و اما جان كلام اينكه از ته دل آرزو دارم كه شرايط به نحوي درست بشه كه فاميل گروه اولي ما و هم دسته دومي ها بتونن براحتي به ايران رفت و آمد نموده و حتي ساكن بشوند و اينجوري نباشه كه ديدار با اين عزيزان چند سال به چند سال اتفاق بيفته و اونهم در يك كشور خارجي واسطه مثل دوبي يا تركيه.



........................................................................................

Wednesday, January 08, 2003

پديده اي مختص خانمها
يكي از توانائيهاي عجيب خانمها اينه كه ميتونن با گوشهايشان مطالب كاملا مجزا از هم را بشنوند ! يعني اگه با يه گوششان به موزيكي كه از تلويزيون پخش ميشه گوش ميدن و زمزمه اش ميكنن، ميتونن همزمان با گوش ديگه به ماجراي عروسي يكي از اقوام گوش بدن و همه چي رو مو به مو بخاطر بسپارند.
جل الخالق، من هر چقدر زور ميزنم كه يه ذره تمركز كنم روي صحبتهاي اطرافيانم، هميشه خدا وسطش فكر وخيالم ميره جاهاي ديگه، اما خانمم اينقدر دقيق وقايع و حوادث رو لحظه به لحظه تعريف ميكنه كه انگار فيلم سينمائي دارم ميبينم.
يادمه يه دفعه يه دوست(پدرام) بهم گفته بود كه زندگي براي مردان، كليات است، اما درزندگي زنان، جزئيات مهم تر است و من الان به عينه دارم به اين حرف ميرسم.
گويا تو هيري ويري بمباران كه همه از ترس جونشون به گوشه اي فرار ميكردن، خانواده من هم تصميم ميگيرن كه به دهات دور و بر بروند و تا وسايل رو جمع و جور ميكنن ، يهوئي آينه سرويس تختخواب مادرم به خاطر بي احتياطي كارگر ميشكنه و خلاصه مادرم يه الم شنگه اي سر بابام در مياره كه بيچاره رو از گه خوردنش پشيمون ميكنه، و بعد از اين ماجرا هم هميشه پدرم ميگفت: " كه تو اون بمباران من به فكر نجات شماها از زير موشك باران بودم ولي مامانت به فكر آينه جهيزيه اش بود كه فقط يه گوشه اش ترك ور داشته بود!!!"
البته نه اينكه مادرم آدم آينده نگر و مديري نباشه، بلكه بيشتر منظورم اينه كه به همان اندازه كه براي مردها جزئيات كم اهميت بوده و ارزش اتلاف انرژي ندارد، بالعكس براي خانمها دونه به دونه جزئيات زندگي مهمه.
و براي همين هم هست كه ثبت و ضبط دقيق جزئيات وقايع از توانائيهاي مختص خانمها بوده و ما مردها عملا بخاطر كلي نگري به قضايا، هيچ وقت نميتونيم يه ماجرا رو درست و حسابي تعريف كنيم و اگه خيلي همت كنيم فقط ميتونيم يه نتيجه از اتفاق مذكور رو در ذهنمان بسپاريم.



........................................................................................

Monday, January 06, 2003

خفقان
در اين كشور كار هنري كردن سخت است، سوژه ها تحميلي و محدودند.

هيچ مه لقائي، پرتره نمي شود،
هيچ ساق خوش تراشي، بر روي سن تئاتر قدم نمي زند،
هيچ شعري، شوخ اندامي معشوق را نمي سرايد،
هيچ خوش پيكري، تنديس نمي شود...

هيچ سازي، بداهه وار آزادي نمي نوازد،
هيچ حنجره اي،آهنگ اعتراض سرنمي دهد،
هيچ زني، آواز نمي خواند،
هيچ ويولني، صداي شهوت نمي دهد،
هيچ گيتاري، نمي رقصاند،
هيچ طبلي، حماسي نمي كوبد...

هيچ سكانسي، بوسه نشان نمي دهد،
هيچ استوديوئي، شاد رنگ نمي شود،
هيچ طنزي نمي خنداند،
هيچ سريالي، درامش عشقي نيست،
هيچ نمايشي، آغوش ندارد،
هيچ صحنه اي، سكسي نمي شود...


هيچ دولتمردي، سوژه نمي شود،
هيچ نويسنده اي پولدار نمي شود،
هيچ آخوندي، كاريكاتور نمي شود!






........................................................................................

Sunday, January 05, 2003

بعضي از داروخانه ها، به جاي استفاده از مهر رسمي در زير نسخه ها و دفترچه ها فقط يك امضاي ناخوانا ميزنند تا بعدا در صورت بوجود آمدن حادثه اي ، مسووليتي در ارتباط با داروي اشتباه، متوجه اونها نباشه.حواستون باشه كه حتما نسخه پزشك رو ممهور كنند.


........................................................................................

Thursday, January 02, 2003

An American Prayer : از كارهاي The Doors ، متن رو از اينجا بگيريد.

خيلي خوبه، همه چيز خوبه، فقط اون ليست لينكها ديگه نيستش...



شهردار تهران:
صداي تو دماغي ، عشوه و كرشمه هاي آقاي ملك مدني توي صحبت كردن، آدمو به شك ميندازه كه همين نيم ساعت پيش از بغل منقل بلند شده ...
البته اينكه فروش تراكم را ممنوع كرد، خوشم اومد چون واقعا اين شهر لبريز از آدم شده است و توي كوچه هاي باريك اون مثل مور وملخ آدم پر ميزنه...
هر چند كه نفروختن تراكم باعث افزايش قيمت خونه شد، ولي پائين آوردن قيمت خونه با صدور مجوز تراكم ، كاريست احمقانه و عملا نشدني.



دوست
آدمهاي دور و بر من هر كدوم يه لقبي رو خودشون گذاشته اند. بعضيهاشون همسايه اند، بعضيها همكار‏، عده اي فاميل و تك و توكي رفيق...
اما اگه من بخوام دوباره بچينمشون‏، 95 درصدشون غريبه اند‏، چون رسم آشنائي نمي دونند و فقط وقتي وضعم خوبه و روبراه هستم باهام مي پرند و مگس وار دورم چرخ ميزنن.
اما 5 درصد باقيمونده، شامل مادر صبور و رنج كشيده ام ، همسر مهربانم و كلا خانواده خودم وهمسرم هستند كه بي دريغ دوستم دارند و بي چشمداشت محبت مي كنند...
اما اين وسط يكي ديگه هم هست كه من اسمش رو اينجا ميذارم ” دوست “.
يه آدم بي ادعا كه هيچ وقت قمپوز در نميكنه اما هر وقت ديده كه محتاج هستم به كمكم اومده و به دادم رسيده.
هرچند زياد غر ميزنه اما دلش بي اندازه پاكه.
اهل تعارف نيست‏،اما تقدم و تاخر رو خوب ميشناسه،
مسووليت چيزي رو الكي قبول نميكنه‏، اما اگه قبول كرد ديگه شونه خالي نميكنه‏،
لب به مسكرات نميزنه، اما در جمع مستان، خوش نشينه،
دنبال هيچ مونثي نيست، اما جاذبه روحش خيلي ها رو مطيع كرده‏،
دستش هيچ جنس لطيفي رو لمس نكرده، ولي خوب بلده زنان رو دسته بندي بكنه،
اهل ورزش نيست، اما اگه بخواد، يه مزرعه رو يه نفس درو ميكنه،
ساز بلد نيست، اما صداش ذره اي خارج نميزنه،
حرف كم ميزنه‏، بخواد هم بزنه همه حرفهاي تنهائيش رو بيرون ميريزه،
از پدر چيزي جز بيماري و رنج به ياد نداره‏، اما هر موقع در موردش حرف ميزنه چشماش پر اشك ميشه،
به مادر خيلي ميرسه، ولي واسه خودش چيزي نميمونه،
عاشق نشده، ولي از هر خرابات نشيني‏، كنج هجر و حجله وصال رو بهتر بلده‏...

اين دوست منه...






........................................................................................

Wednesday, January 01, 2003

درون و برون
براي هرانساني پيش ميايد كه در اولين برخورد با كسي‏، احساس خوشايندي نداشته باشد.
آنچه كه اين احساس ناخوشايند را بوجود مي آورد‏، ادراكي است كه بواسطه حس ششم و يا هوش احساسي‏ حاصل ميشود.
هوش احساسي براحتي ميتواند بين درون و بيرون يكنفر مقايسه انجام داده و در صورت يكسان نبودن اين دو به شما هشدار بدهد كه مثلا فرد شيك پوشي كه با سخنان زيبايش در ارتباط با موسيقي و هنر، زن شما را جادو كرده است، هوسبازي بيش نيست .
يا وقتي احساس ميكنيد زني بيش از اندازه به مردتان نزديك ميشود و خنده هايش خارج از حالت عادي است‏ بلافاصله متوجه ميشويد كه كمترين خواسته آن زن، لاس زدن چند دقيقه اي با مردتان است كه ممكن هم هست به اين وراجي مختوم نشود.
هوش احساس در دو مورد بسيار خوب عمل مينمايد:
1-وقتي ترس از جان باشد.
2-وقتي موردي درارتباط با جنس مخالف پيش ميآيد.
جان كلام: درون و برون افراد تفاوتي از ثري تا ثريا دارد، عقل و منطق نيز اشتباه ميكند، به درونتان حتما مراجعه كنيد.




........................................................................................

Home