b@@kereh


Tuesday, December 30, 2003

ما
از قريحه شاعري و عاشق پيشه بودن ما ايرانيها كه بگذريم،
از ميهن پرستي شان در وجب به وجب اين بوم و بر كه بگذريم،
از همان مرداني كه درسينه كوه هاي آذربايجان،
عمق جنگلهاي گيلان،
پهنه دشتهاي تنگستان،
وسعت بي انتهاي كويرهاي سيستان،
گرماي جلگه هاي خوزستان،
بكارت بركه هاي كردستان،
و نيلگون آب هاي هرمزگان، در تاريخ از كشته هاي اجنبي پشته ساخته اند هم بگذريم،
از صفاي انديشه و سادگي روحشان در كشاكش دنيا اين عجوزه هزار داماد هم بگذريم،
مي رسيم به آزادگي بي مثال و طبع بلندشان .
بم هماني كه آفت نه در بادمجان و پرتقال و خرمايش، بلكه در پيكرش افتاد،
نشان داد 25 سال كه سهل است،
دو هزار و پانصد سال هم كه سهل است،
اگر هزاران سال هم بر اين مردم، نابخردان حكومت كنند، هيچ وقت عشق و شعر و مام ميهن دراين پوچ جهان، از وجودشان رخت برنخواهد بست.
هيچ وقت ايثار نمي ميرد،
يار اگر مُرد ياري نمي ميرد



........................................................................................

Sunday, December 28, 2003

كه ايزد در بيابانت دهد باز
مجالي براي تسليت سفتن و اعلاميه سرودن نيست.
بشتابيد كه وقت تنگ است و آسمان سرد.
كمترين لطفتان، لباسهاي پشمينه تان هست كه سالها بخاطر از مد افتادنشان در گنجه ها خاك ميخورند.
كمترين لطفتان، پتوهاي جهازتان هست كه در اين چند سال براي هيچ كسي پهن نشده اند.
كمترين لطفتان، كمك هاي هر چند ناچيزتان است كه سالهاست براي كاهش درد وجدانتان به گداهاي پشت چراغ قرمز ميدهيد.
كمترين لطفتون كيلو كيلو داروهائي هست كه با چس عطسه اي از بهترين متخصصان و داروخانه هاي اين شهر گرفته ايد و در خانه انبار كرده ايد.
اگر خودتان پاي رفتن داريد كه بسم الله وگرنه "كمترين لطفتان" را به هر شخص يا نهاد دولتي يا غير دولتي كه اعتماد و اطمينان كافي به نيتش داريد بسپاريد و بخاطر داشته باشيد روزي در تهران هم زلزله خواهد آمد.




........................................................................................

Monday, December 22, 2003

Occasionally:
حتما تو دور و برتون از اين رفيق رفقا دارين كه گهگاهي سيگار ميكشند و دزدكي پكي به ماتحت سيگار ميزنن و دور از چشم پدر و مادر و همسر، چس دودي ميكنن، ولي هيچ وقت نه سيگار همراهشون هست و نه فندك!
درست هم لحظه اي سر ميرسند كه ازطرفي توي پاكت سيگارت بيشتر از چند نخ نمونده و ازطرفي شب درازه و تو قلندروار بايد بيدار بموني...
تركها يه مثل خيلي جالبي واسه اين آدمها دارند : " پخ يِينين قاشيقي بلينده اولار" كه معنيش ميشه : كسيكه گُه ميخوره بايد قاشقش رو همراه داشته باشه !!!






........................................................................................

Wednesday, December 17, 2003

زن مثل سايه است، تا زماني كه ميروي بدنبال تو و پشت سر تو خواهد آمد.
اگر بايستي، او هم خواهد ايستاد و صبر خواهد كرد.
اما اگر برگردي، او را پشت سرت نخواهي يافت
...

اين جملات قسمتي از تعاليمي هست كه از گشتن توي خيابانها و همپا شدن با رفقاي مختلف آموخته ام.
خيابان يه دانشگاه انسان شناسي است. البته نه به منظور ولگردي بلكه اگه بدنبال رفتار شناسي انسانها باشي، علي الخصوص وقتي عطرفرانسوي هوش از سرت تا كيلومترها ببرد.!
اما اين جمله به نظر من تعبيري از تاثير پويائي و حركت در زندگي يك انسان هست
هيچ تضميني براي ماندگاري زن در كنار يك مرد خموده و بيعار وجود ندارد و نبايد هم داشته باشد.



........................................................................................

Wednesday, December 10, 2003

طمع، هميشه آفت پيشرفت هستش.
زمانيكه تلويزيونهاي لس آنجلسي راه افتادند، مردم ايران كه در اين 25 سال چشمشان به غير از عمامه و عزاداري، به چيز ديگري از صدا و سيما منور نشده بود، بناگاه با برنامه هائي مواجه شدند كه پر از رنگ و موسيقي وشادي وخنده بود.
خوب مردم هم كرور كرور ماهواره خريدند و با انواع روشها از تلفن و فكس و ايميل گرفته تا فرستادن هديه و كادو به صاحبان و مجريان اين برنامه ها قدرداني خودشان را نشان دادند.
اما يواش يواش كه هينتها بالا رفت، طمع پول درآوردن بيشتر از راه تبليغات، صاحبان اين تلويزيون ها را به وسوسه انداخت و روز به روز از كيفيت و كميت اون برنامه هاي رنگارنگ كاسته شد و به جاش به مدت زمان تبليغات افزوده شد تا اينكه در حال حاضر بيشتر اوقات اين تلويزيونها به تبليغات اختصاص پيدا كرده و ضدحال زدن وسط برنامه ها آنهم هر 10 دقيقه به دقيقه و به مدت نيم ساعت! حوصله بينندگان را سر برده است..
حالا كه چي؟
بازاريابي دراز مدت از اصول بنگاهداريست. خستگي و دلزدگي مردم از اين تبليغات_ كه هم اكنون به عالي ترين منبع درآمد اين شبكه ها تبديل شده_در آينده از تعداد بينندگان اين تلويزيونها خواهد كاست و بالطبع تاثير تبليغات در فروش شركتها نيز كمرنگ خواهد شد. مشتري مداري بزرگترين سرمايه يك موسسه است. و توهين به شعور بينندگان و درنظر نگرفتن خواسته هاي اين مردم ، كه فقط با توجيه خصوصي بودن اين تلويزيونها صورت ميگيرد، درآينده دامن گير صاحبان اين تلويزيونها خواهد شد.



........................................................................................

Saturday, November 29, 2003

فكر ميكنيد ميشه آدمي رو پيدا كرد كه نسبت به خودش آلرژي داشته باشه ؟!!
مثلا وقتي ميرينه، حالش از اَنِ خودش بهم بخوره؟!!
يا وقتي ميشاشه، كهير بزنه؟!!
البته منظور من قسمت آلرژيك قضيه هستش و نه رواني.
توضيح اينكه: ممكنه يه نفر از قيافه اش بدش بياد، يا دماغش دراز باشه يا قدش كوتاه باشه و همه اينها باعث بشه كه يه سري رفتار هيستريك بروز بده، ولي آيا ممكنه بصورت باليني هم آلرژي داشته باشه؟
آيا كاردي وجود داره كه دسته شو ببرّه؟



........................................................................................

Friday, November 14, 2003

قلبي ديگر:
حتما تا حالا شنيدين كه ميگن پاي شما، قلب دوم شماست، و لابد در مورد تقسيم بندي هاي كف پا و ارتباط هر ناحيه با يكي از اعضاي استراتژيك بدن مثل قلب، كبد، ششها و كليه ها خبر دارين.( ماحصل اين علم منجر به طراحي كفشهاي طبي شده است.)
اينرو هم ميدونين كه انحناي كف پا، چه تاثير عجيبي در ديناميك شما داره، اما اينو نميدونين كه پاي شما وظيفه اي شبيه قلب داره، و كف پاي شما به هنگام راه رفتن نوعي پمپاژ انجام ميده و هرچه سرعت راه رفتن شما زيادتر بشه (دويدن)، پمپاژ سريعتر و قويتر ميشه.
مثلا پاي راست شما روي زمين است:
1- نيروي وزن شما باعث كاهش حجم پاي راست ميشود.
2- كاهش حجم، باعث افزايش فشارخون در كف پا شده و مطابق "قوانين فشار مايعات"، خون از قسمت پر فشار(كف پا) به قسمت كم فشار يعني اندامهاي فوقاني تخليه ميشود.
حال پاي راست از روي زمين برداشته ميشود:
3- كف پاي راست بواسطه جاذبه زمين دوباره به همان حجم واقعي برميگردد.
4- افزايش حجم پا ، باعث افت فشار خون در كف پا شده و مطابق "قوانين فشار مايعات"، ، خون از قسمت پر فشار (اندام بالائي) وارد قسمت كم فشار (كف پا ) ميشود.
5- تداوم اين حركت نوعي پمپاژ را بوجود آورده كه به قلب، در خون رساني به اندام تحتاني ياري ميرساند.



........................................................................................

Wednesday, November 12, 2003

پُكي تا مُردن:
لذت كشيدن سيگاري رو كه يه سرباز زخمي موقع مردنش از همرزماش ميگيره...
همه عاشقيها يه طرف، پكهاي اون سيگارآخري يه طرف...
اون سرباز ، آخرين شهوت مرطوب لبهاشو براي مكيدن فرو مينشونه.
دود سيگار، آخرين گرمائيه كه تو بدن سرد و پاره پاره اش وارد ميشه... دوست داري يكي واست روشنش كنه، آره اينجوري بهتره...
فقط تو مدت كوتاهِ كشيدن همين سيگار هست كه ياد همسرش مي افته، چون جنگ هيچ وقت به آدمها اجازه فكر كردن نداده....



........................................................................................

Wednesday, October 29, 2003

ماه رمضون و ترافيك:
كسي رو ميشناسم كه يه زماني از اونائي بوده كه گوش و چشم جوونهاي اين مملكت رو ميبريده و تا جا داشته از موقعيتش سواستفاده كرده و كلي پول به جيبش زده و بعد هم كه كنار گذاشتنش و شده يه مهره سوخته ، بازهم موس موس كنان دنبال خايه ماليه تا از بركت مكيدن خون مردم دوباره به همان مكنت و حشمت گذشته باز گرده.
اونروز بهش گفتم كه الگوي ترافيك تو ماه رمضون عوض شده و شبها كه من برميگردم خونه( ساعت 8 شب) اتوبانها خلوته و خلاصه ميگازيم تا خونه...
آقا ايشون يه بادي به غبغب انداخت و گفت: الحمالله كه زمان ظهور آقا داره نزديك ميشه و اين هم از فيوضات ماه رمضونه كه خيابونها خلوتند و... و خلاصه دو تا خطبه تميز رفت بالا منبر!
توي دل خودم گفتم واي به حال امام زماني كه يارانش احمقهائي مثل تو باشند، آخه آدم نفهم! درسته كه شبها از ترافيك خبر نيست ولي مگه نميبيني كه مردم از ساعت 4 تا 6 واسه رسيدن به خونه و افطار كردن تو خيابونها دارند تون كون هم ميذارن و قيامتي از ترافيك برپا ميشه كه قبل از ماه رمضون سابقه نداشته!؟



........................................................................................

Sunday, October 26, 2003

تو كشور سمت راست ايران فردا ماه رمضونه، تو كشورهاي سمت چپ هم ماه رمضونه، ولي فردا تو ايران هنوز يوم الشك هستش!!!
گويا ماه در هنگام چرخش به دور زمين وقتي به ايران ميرسه از روش ميپره و دوباره دو روز بعد برميگرده رو ايرون!!!
حالا خيلي دخلي به من نداره، چون نه روزه بگيرش هستم و نه نمازخونش، ولي وقتي ميبينم موقعيت ماه به دور زمين را ميشه با ساده ترين وسايل رصد كرد و محل دقيقش رو تعيين كرد مطمئن ميشم كه همه اين بازيها _ مثل رويت هلال ماه درآسمان با چشم _ فقط و فقط دكوني هستش كه واسه ما درست كرده اند تا هميشه در ذهن مردم القا كنند كه براي اينجور چيزها به جاي دانشمند و منجم و ستاره شناس، به آنها بايد اقتدا كرد.
تحجر احمقانه برخي افراد كه بسترسازش نكات مبهم و تاريك دين هستش ، قرنهاست كه باعث عقب ماندگي كشورهائي نظير ايران شده و در مقابل براي اينكه مردم بواسطه زندگي و رفاه كشورهاي غربي هوائي نشوند كه شده اند، سالهاست كه در بوق و كرنا ميكنند كه ارزشها در غرب رو به انحطاطند .



........................................................................................

Tuesday, October 21, 2003

-در زندگي ماشيني، عضلات شكم، كم كارترين و بي تحركترين عضلات ما هستند:
بخاطر كون گشاديمون، ترجيح ميديم ماشين سواري كنيم تا پياده روي،
ساعتهاي متمادي پشت تلويزيون لم ميديم و اكثر كارهايمان پشت ميز انجام ميشه،
نه فرصت ورزش كردن داريم و نه حسش رو !
افزايش سن باعث كاهش راندمان عضلات و حجم اونها ميشه، و در كنارش اگه آدم پرخوري باشين ، ظرفيت معده افزايش پيدا خواهد كرد و فشار آن به جداره داخلي شكم، باعث ميشه ماهيچه هاي شكم از شكل عادي خود خارج شده و شكم بصورت محدب و قلمبه در بياد و زشت و بدمنظره بشه.
علاوه بر اين بعلت كشيده شدن نقطه ثقل بدن به سمت جلو، ستون فقرات دچار تقعر بيش ار حد شده و انواع و اقسام ناراحتي هاي كمر رو موجب ميشه.
مردم عمدتا به غلط فكر ميكنند كه چربي موضعي دور شكمشان تنها عامل ورقلمبيده شدنش هست و براي همين اقدام به از بين بردن اين چربيها با انواع روشهاي لاغري ميكنند، حال اينكه هيچ كدام از اين روشها، تاثير مطلوبي بر روي بدن ندارند. مثلا رژيمهاي لاغري بدن را از لحاظ كالري و ويتامينها و املاح دچار ضعف نموده و عمدتا باعث ضعف و سرگيجه و پائين آمدن فشار خون ميشوند. در مورد كمربندهاي لاغري نيز جديدا به اين نتيجه رسيده اند كه اين وسيله فقط باعث ميشود كه چربيها متراكم شده و حجم آنها كم شود، در حاليكه چگالي چربيها به شدت افزايش پيدا ميكند.برداشتن چربيهاي موضعي از طريق جراحي نيز مشكلاتي نظير پوست چروك شده و همچنين كاهش ناگهاني ذخيره بدن را پيش مياورند، در حاليكه كماكان عضلات شكم شما شل و ضعيف هست.
براي تقويت اين عضلات هيچ چاره اي جز ورزش و آنهم ورزشهائي كه منجر به منقبض ومنبسط شدن اين عضلات در تمامي جهات بشه، وجود نداره.
حركت "دراز نشست" يكي از بهترينهاست.در شيبهاي مختلف و با زواياي مختلف پاها به نسبت بدن كه اگر پاهايتان را كاملا باز نموده و در كنار هم دراز كنيد و اين حركت را انجام دهيد عضلات پائين شكمتان و اگر پاها را جمع كنيد عضلات بالاي شكمتان تقويت خواهد شد.توجه داشته باشيد به هيچ وجه دستانتان را به پشت گردنتان نچسبانيد.
نكته جالبتر اينكه ورزشهائي نظير دويدن به هيچ وجه نقشي در تقويت اين عضلات ندارند و كمك شاياني به قوي شدن اين عضلات نميكنند مگر اينكه توامان با جست و خيز بسيار ديناميك باشند، ولي در عوض دويدن ساده، سريع و مداوم، بهترين راه حل براي ريزش چربيهاي موضعي ميباشد.
راه حل ديگه براي تقويت اين عضلات، تو دادن شكم به هنگام راه رفتن ميباشد.اين حركت كه خود به نوعي ورزش براي عضلات شكم حساب ميشود باعث ميشود كه اين عضلات كم كم به حالت سابق برگشته و استحكام خود را مجددا پيدا نمايند و علاوه بر اين تو دادن شكم باعث ميشود كه ناخودآگاه حجم معده تان كاهش يافته و كمتر آت و آشغال توش بچپونين!



........................................................................................

Wednesday, October 15, 2003

* در حاشيه استقبال
1-زمانيكه همه مردم شعار " عبادي قهرمان، گاندي براي ايران " رو سر ميدادند، دوستان قزوينيمان ميگفتند: "عبادي قهرمان، شب بمان! شب بمان ! "
2-در مراسم ديروز روي يكي از پلاكاردهاي مخالفين خانم عبادي اين جمله به چشم ميخورد: " وقتي ميبيني دشمن برايت كف ميزند بايد بداني كه به تيم خودي گل زده اي."
از آنجائيكه اين برادران جديدا علاقه مند به فوتبال و ورزش شده اند، پيشنهاد ميشود استقبال كنندگان خانم عبادي دسته جمعي داد ميزدند " ما منتظر دوميش هستيم(نوبل)، هيچ جا نميريم همينجا هستيم! "

* تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل:
گويا آقاي ده نمكي در حال ساخت يك فيلم هستند، ايشون در مصاحبه اي كه در روزنامه شرق مورخ 23/7/82 چاپ شده بازيگر خارجي مورد علاقه شون رو " جكي چان، بازيگر فيلمهاي رزمي و بزن بزن" معرفي كردند !!!



........................................................................................

Tuesday, October 14, 2003

گلدون از كنار اين پنجره رفته كنار اين يكي پنجره، گاو هم دنبالش رفته جلوي پنجره جديده بچره!


........................................................................................

Monday, October 13, 2003

تخماتيكالي:
هيچ شكي ندارم كه مثانه زنها نصف مثانه مردها هم نيست! در واقع هيچ عضوي بين دهان و مثانه شون وجو نداره، نه معده اي، نه روده اي و نه حتي كليه اي!
اما من زمستونها از هر زني بيشتر ميرم دستشوئي، آخه وقتي مثانه ام پر ميشه، خيلي سردم ميشه !
من براي همه چيز بدنبال يه توجيه علمي و پراگماتيك ميگردم (اينم از اون كلمات خاص روشنفكريه !).
ميگم شايد وقتي مثانه ام پرميشه، قسمتي از حرارت بدنم صرف نگه داشتن اين مايع در 37 درجه سانتيگراد ميشه و بخاطر همين در ساير قسمتهاي تنم احساس كمبود حرارت و سرما ميكنم!
البته گفتم كه به دنبال توجيه علمي ميگردم و نه دليل علمي، و همين كافيه كه من خودم رو مجبور كنم تا قبل از حركت از سركار به خونه ، حتما يه سري به مستراح بزنم!



........................................................................................

Thursday, October 09, 2003

در سخنان آدمهاي پر ادعا ،هميشه ميتوان جمله اي پيدا كرد كه در غايت سفاهت باشد.


........................................................................................

Monday, September 29, 2003

آوا ! آوا ! جان خديجَه !
من سنه قوربان خديجَه !

آوا ! آوا ! جان خديجه !
ممه لري فينجان خديجَه !



تيغ ! :
صف بانك بيش از اندازه شلوغ بود، پشت سر من يه كارگر روزمزد براي واريز حقوقش به حساب واستاده بود و كل پولش يه بسته صد تائي اسكناس هزاري بود.
يهوئي يدونه از اين حاجي ها نزديك اين بنده خدا شد و با كلي سلام و صلوات و خارج از نوبت يه تراول 100 تومني به اين كارگره انداخت و بسته اسكناس يارو را به بهانه اينكه نميخواد تو صف وايسته ازش گرفت و فوري بدون اينكه پولها رو بشماره از بانك خارج شد.
هنوز دو دقيقه نگذشته بود كه دوباره اومد به يارو كارگره گفت: اين بسته دو تا هزاريش كمه!
حالا اين كارگر بدبخت هي ميگفت : بابا من اين پول رو دو سه بار خودم شمردم چند دفعه زنم شمرده ولي يارو با يه قيافه حق به جانب و مظلوم نما واستاده بود تا دو هزار تومنه رو بگيره و بره.
آخرش هم كارگره كه معلوم بود هم از قيافه يارو ترسيده بوده و هم شاهدي نداشت، دو هزار تومن از يكي قرض گرفت و به اين يارو داد تا دست از سرش ور داره !



........................................................................................

Sunday, September 28, 2003

بچه هاي اون موقع :
لي لي لي حوضك
اين مرد كوچك

بچه هاي الان :
لي لي لي لي ترقّه
بپّر سرش چه شقّه !!!



........................................................................................

Saturday, September 27, 2003

هيچ وقت سربه سر مرد گرسنه نذارين، گشنگي مرد رو مثل يه پلنگ زخمي، عصباني و خشمگين ميكنه.


........................................................................................

Monday, September 22, 2003

رثا
نبايد از كليشه ها بگويم،
از تسليت گفتنهاي پي در پي،
از آروزي صبوري براي بازماندگان،
از لباس هاي سياه
و صداي بي صفاي روضه خوان مسجد،
از جمله "مرگ حق است" كه حقاً "مرگ جبر است".
آري جبر است و خواهي نخواهي تو را در كام هولناكش فرو خواهد كشيد.
مرگ مال همسايه نيست، مال ديگران نيست،
مرگ متعلق به توست...
تنها عهد خداوند است كه تابحال در برآورده ساختنش هرگز خُلف وعده نكرده است.
ميترسم اگر زياد از مرگ بد بگويم، جانم را بد بستانند.



........................................................................................

Tuesday, September 16, 2003

اينو نميدونم كجا خونده ام و يا چه كسي سروده، بخوانيدش:

" چند بار اميد بستی و دام بر نهادی
تا دستی ياری دهنده
کلامی مهر آميز
نوازشی
يا گوشی شنوا
به چنگ آری ؟
چند بار دامت را تهی يافتی ؟
از پا منشين ،
آماده شو که ديگر بار و ديگر بار
دام باز گستری! "


چطوري ميشه دست، كلام و يا گوشي شنوا را در " دام" انداخت وقتيكه همه اينها از" دام" گريزانند؟ چگونه ميشه بر اينان چنگ يازيد وقتي هيچ كدام اينها در قيد و چنگ نميآيند؟
اگر هزاران بار "دام" بگستراني، بدان كه دامت باز خالي خواهد بود،..
گيرم بتواني دستي، كلامي، نوازشي و يا گوشي شنوا را در "دام" بيندازي، چه حاصل كه با مكر و "دام" آنان را فريفته اي؟



تفاخر براي هيچ:
حول و حوش دهه شصت شمسي، زمانيكه دولت ايران به مردم اجازه ميداد كه با ماشين خود به كشور تركيه سفر كنند، از طرف راهنمائي و رانندگي پلاكي با حروف لاتين كه روي آن واژه TEH (مخفف تهران) و يك عدد 5 رقمي لاتين نقش بسته بود، به مسافرين تركيه داده ميشد تا پليس راه تركيه در شناسائي ماشينهائي كه از ايران وارد آن كشور ميشدند، كارش راحت تر باشد.
از اونجائيكه در شرايط جنگ براي بسياري امكان سفر به اين نحو مهيا نبود و فقط قشر پولدار اقدام به اين كار ميكردند، كم كم اين پلاك سبز رنگ تبديل به عاملي براي فخر فروشي شد و تا مدتها بعد از برگشت از تركيه كسي آنرا از روي ماشينش برنميداشت!
كلاس اين پلاك تا به اندازه اي بالا رفته بود كه حتي برخي ها كه وسع سفر به تركيه را نداشتند ولي هورمون فخرفروشي شان راحتشان نميگذاشت، اين پلاك را از كساني كه به تركيه رفته بودند خريداري ميكرده و بر روي ماشين خود ميزدند تا به در و همسايه پز مسافرت به تركيه را يدهند!
اين عادت كم كم در روي مردم ماندگار شد تا اينكه در اين چند سال آخر دوباره به شكلي ديگر نمود پيدا كرده، بطوريكه دارندگان ماشينهاي مدل بالا پلاكهاي دراز با حروف و اعداد لاتين را در زير پلاك زرد رنگ نصب ميكنند كه في الواقع براي زيبا سازي است(البته اصلا هم چيز قشنگي نيست!) ولي بخاطر همين پيش زمينه ذهني سالهاي 60 مردم است كه هنوز اين كار صورت ميگيرد و به نوعي همان بار تفاخر را البته با شدت و حدت كمتري بهمراه دارد.



........................................................................................

Monday, September 08, 2003

تختخواب:
تختخواب تو هر فصلي تختخوابه‌ و نميشه كله سحر ازش كنده شد،
چه تو بهارش كه هميشه احساس كرختي بعد از ارضا شدن رو داري،
چه تو تابستونش كه خنكاي كولر، كاليبر ماتحتت رو گشاد ميكنه،
چه تو پائيز كه نوستالوژي روزهاي مدرسه ناخودآگاه تورو توي تشك فرو ميبره
و چه تو زمستونش كه گرماي جادوئي زير لحاف امكان هر نوع قيامي رو ازت ميگيره



وقتي دو زن بخواهند با هم بجنگند، واقعا مردانه ميجنگند!!!


........................................................................................

Thursday, August 28, 2003

قدغن:
بوسيدن لبي داغ در خيابان، هيچ جا مثل ايران به آدم نمي چسبد!



خودخواهي:
وقتي زن و مردي را ميبينيد كه ساليان سال با همديگر زندگي مشترك داشته اند،
بدانيد كه اينان خودخواهي خود را به كمترين ميزان ممكن تنزل داده اند.



عرق خور:
من عاشق آن دمم كه ساقي گويد
يك جام دگر بگير و من بتوانم!
(پوز هر چي ساقي هست ميزنم!)



........................................................................................

Tuesday, August 26, 2003

جنس دوم:
خداوند وقتي آدم و بعدش حوا را آفريد هنوز شمردن را ياد نگرفته بود !



........................................................................................

Monday, August 18, 2003

تلفات روز زن:
عطر براي همسرم،
يه كيف CDبراي خواهر بزرگم،
يه بسته لوازم التحرير Faberبراي خواهر كوچكترم،
يه Head Setبراي خواهر زنم،
يه عدد روسري ساتن براي مادر زن،
و يه سري پيشبند و دستگيره و دم كني براي مامان خودم !
جمعا چهل هزار تومان ناقابل در بازار مكاره ديروز!
براي خودم هم يه شيشه الكل گندمي به اضافه يه قوطي آبجو Bavaria كه فعلا جايگزين عرق سگي وازگن شده!
و براي سوسكهاي مستراحمان هم يك عدد چاه بست تا از فيض گشت و گذار در نصفه هاي شب برروي تختخواب و فرش بي نصيب بمانند!



تخمي تر از هميشه :
شماره تلفن اورژانس (115) خراب شده !
امروز صبح تو راديو گفت. بعدش هم چند تا شماره طولاني عجق وجق خوند تا هر كي مريض اورژانسي داشت به اينها زنگ بزنه، حالا خدا ميدونه از جمعيت 10 ميليوني تهران چند نفر اين اعلاميه رو شنيده اند، لذا ملت برن بميرن !



........................................................................................

Saturday, August 16, 2003

The End
فكر ميكنيد پدر و مادرها از چه كاري هراس دارند كه بچه هاشون بكنن؟
سيگار كشيدن؟
سكس داشتن؟
استعمال مواد مخدر؟
سياسي بازي؟ انقلابي شدن؟
جنايت و شرارت؟
عرق خوري و سكر؟
حشيش؟ گرس؟
هيچ كدوم !
زجرآورترين درد براي يك پدر و مادر اينه كه بچه شون خودكشي كنه...



........................................................................................

Thursday, August 14, 2003

اقتصاد گله اي
حتما شنيدين كه تو يه گله، اگه يه گوسفند به يه سمت خاصي كله كنه مابقي هم بدنبالش به همون سمت حركت مي كنند ، بدون اينكه بدونن واسه چي دارن اينكارو مي كنند...
استراتژي سرمايه گذاري تو ايران هم گله اي هستش، يعني كافي چند نفر سرمايه شون رو مثلا تو خريد وفروش موبايل بذارن تا همه دنبالشون راه بيفتن و تقليد كنن. تمام بازار مسكن و خودرو و سكه و موبايل در بعد از انقلاب اينجوري بوده و كافي بوده كه چند نفر شروع به سرمايه گذاري تو يه كاري بكنن تا بقيه مردم مثل گوسفند دنبالشون راه بيفتن، الان هم تئوري گله اي داره در مورد بازار بورس وسهام اتفاق مي افته و همه سرمايه ها به بورس سرازير شده و شاخصها به يكباره چندين ده برابر شده!!!



........................................................................................

Saturday, August 09, 2003

جالبه اين ويروس Goldfishبه اسم خودم(فرستنده :باكره) برام ايميل ويروسي ميفرسته!!!


........................................................................................

Friday, August 08, 2003

عجله:
پشت شيشه يه اتوبوس نوشته بود: " دوست عزيز عجله نكن، نادر عجله كرد و برنگشت، من و تو كه عددي نيستيم ! "



........................................................................................

Tuesday, August 05, 2003

رو شيشه يه رستوران بين راهي، در بلندترين جاي گردنه حيران، يه كاغد چسبونده بودند، كه اين شعر رويش بود:
اينجا گردنه حيران است...
عجب ارتفاعيست...
زنبور...شير ميدهد،
گاو...عسل!!!



........................................................................................

Monday, August 04, 2003

مكان عمومي
ديشب دوستانمون، ما رو شام توي دركه مهمون كرده بودند، همه جاي در ديوار پر بود از نوشته:
" از ارائه قليون به خانمها و آقايون زير 25 سال معذوريم".
ما اولش فكر كرديم از اين پلاكاردهاي شعارگونه هست كه همه جا ميزنن، مثل : " از ارائه خدمات به خانمهاي بدحجاب معذوريم". اما وقتي كارگره با يه حالت پرخاشگرانه قليون رو از جلوي دست خانم دوستم كشيد فهميديم قضيه جديه!
گويا اداره اماكن 45 روز اون رستوران رو به خاطر قليون كشيدن يه خانم بسته بوده و حالا چون زخم خورده بودن خيلي مراقب بودن تا ضعيفه اي خداي ناكرده دست به قليون نبره !
بعد از اين قضيه چون خانمم سردش شده بود، من دستم رو دور گردنش انداختم تا زياد باد بهش نخوره كه باز يهوئي يكي ديگه از اين كارگرا پريد وسط و گفت: " با فاصله از هم ديگه بشينيد" . من كه خيلي شاكي شده بودم گفتم:" مرتيكه اين زنمه، همون كسانيكه كه قليون كشيدن رو واسه زن قدغن كرده اند خودشون اين زنو واسه من عقد كرده اند."
گفت: " نه آقا، اين خانوم تو خونه زنته ! و اينجا چون مكان عمومي هستش نبايد به هم نزديك بشين!!! "



........................................................................................

Tuesday, July 29, 2003

تناقض:
تناقض وقتيه كه رئيسم يك سيستم جديد از من ميخواد، در حاليكه به اتوماسيون كوچكترين اعتقادي نداره،
يا من رو با تحريك غرورم منع ميكنه از پيگيري چيزهايي مثل افزايش حقوق و ارتقاي پستم، در حاليكه خودش به هزار و يك نفر دخيل ميبنده تا خودروي ديگه اي بگيره،
يا وقتي صحبت از كاهش هزينه ها ميكنه و خودش هفته به هفته سير اروپا ميكنه،
وقتي پيشنهاد استفاده از تكنيكها و متدهاي پيشرفته ميده، اما به صورت گاراژي مديريت ميكنه،
وقتي در سخنرانيهاش، دانشگاهي ها رو تشويق به درگير شدن در كارها ميكنه ولي در عمل به هيچ مهندسي قدرت تفويض نميكنه،
وقتي هميشه ادعاي رعايت مساوات در پاداشها را ميكنه، ولي آخر هر سال ميليونها تومان واريز ميكنه تو جيبش،
وقتي دستور ميده روي ديوارها، تابلوهاي احترام به كارمندان و تكريم ارباب رجوع بزنن، ولي تو رو در صورت مخالفت با رفتارش تهديد به اخراج ميكنه...
هيچي به اندازه رفتار متناقض با گفتار، باعث بي اعتمادي پيروان به رهبرشان نميشه...



........................................................................................

Monday, July 28, 2003

فوتبال، بسكتبال، هندبال، گلف و بسياري از ورزشها طبيعت مردانه دارند، چرا كه در اكثر آنها قرار است چيزي را در چيز ديگر جا دهند!


........................................................................................

Saturday, July 26, 2003

جدول كلمات متقاطع:
سه عمودي: قرصي كه كدئين دارش باب طبع برادران عمله است!



........................................................................................

Thursday, July 24, 2003

چهل سالگي:
حتما شنيدين كه مردها دوبار دچار تحول ميشن، يه بار وقتي نوجون هستن شاششون كف ميكنه يه بار هم وقتي چهل سالشونه! اين عدد چهل تو مردها عدد بسيار استراتژيكي هستش، خيلي از عرفا و شعرا (مثل سنائي و عطار) بعد عمري لهو و لعب، تو اين سن بناگاه از خواب بيدار شده و پيشه عارفي برگزيده اند. از اونطرف بالعكسش هم بوده يعني طرف عمري رو سر به آستان قدس ملكوتي ميسابيده اما سر چهل سالگي به بوي باده و چشمي مشكين، از راه بدر شده و پيشه عاشقي در پي گرفته(مثل ايرج ميرزا).
اما اين خيلي مهمه كه شما لهو و لعب كار باشين بعد سر 40 سالگيقديس بشين يا اينكه اول قديس باشين بعد مطرب و خوشگذرون بشين! پيشنهاد من اينه كه از آنجائيكه امكان قيام معامله در بعد از چهل سالگي به نصف كاهش پيدا ميكنه بهتره از همون جووني از قامت رعنايش حداكثر استفاده رو بكنيد تا در ميانسالي براي راست كردن حضرتش به انواع قرص و وياگرا دخيل نبنديد!!!



........................................................................................

Tuesday, July 22, 2003

يعني تو اين چند صد نفر جنس مونثي كه هر روز به اينجا ميان، كسي پيدا ميشه كه به من بده؟ ...منظورم وام بلاعوضه!


........................................................................................

Friday, July 18, 2003

........................................................................................

Wednesday, July 16, 2003

تعصب تندرويان مذهبي بيشتر بر روي پيغمبر و امام و ولي فقيه هست تا خداوند!جوريكه اگه بگي اي خدا اين چه زندگيه كه واسه ما درست كرده اي، كسي كارت نداره، ولي اگه بگي اي خدا اين زندگي چيه واسه ما درست كرده اند، خشتكت رو تا ناف جر ميدن!


........................................................................................

Monday, July 14, 2003

بگو
تنوره هاي كدامين آتش ،
هرم تنت را در يادم زنده ميكند؟

رقص شعله هاي كدامين شمع،
طنازي اندامت را در ذهنم جاودان ميكند؟

عذاب كدامين جهنم،
گناه دوست داشتنت را دوباره شيرين مي كند
...



........................................................................................

Thursday, July 10, 2003

حكمت
اينكه ميگن هر چيزي حكمتي داره يعني اينكه بدتر از اين هم ممكن بود دهنت سرويس بشه و نشده!
ميگن توي يه قريه اي، مرد فرزانه و صبوري بوده كه هر موقع اتفاقي مي افتاده، هميشه سپاسگذار و شاكر خدا بوده و ميگفته كه : "خدايا شكرت كه بدتر از اين اتفاق نيفتاد."
روزي گروهي تصميم مي گيرند كه اين مرد صبور رو وادار به تغير و خشم كنند و بناگاه در نصفه هاي شب بر وي وارد شده و مي گويند كه:" پسرهمسايه بغل دستي ات، مست و لايعقل وارد خانه شان شده و پدرش را كشته و به مادرش تجاوز كرده..."
اين مرد هم باز دست بر دعا برميداره و ميگه : " خدايا شكرت كه هر كارت حكمتي داره و نگذاشتي بدتر از اين اتفاق بيفته! "
مردم كه از خونسردي مرد لجشون گرفته بوده و از تحمل مرد حوصلشون سر رفته بوده برميگردن بهش ميگن" مگه بدتر از اين هم ممكن بود اتفاق بيفته؟"
مرد هم ميگه :" بله ممكن بود اتفاق بيفته و آن پسرلايعقل به جاي پدر، مادرشو بكشه و در عوض ترتيب باباشو بده!!!"



........................................................................................

Wednesday, July 09, 2003

اولين خون:
اولين خوني كه بر روي زمين ريخت، خون هابيل نبود كه قابيل سينه اش را دريد،
بلكه خون حوا بود، وقتي آدم دخول كرد!



........................................................................................

Sunday, July 06, 2003

I Like You
I Like to You
I Like Youing

وقتي You تو باشي، بهتر از اين نميشه Like رو ياد گرفت...!!!




........................................................................................

Tuesday, July 01, 2003

صداي كلفت زن:
حتما تا حالا دقت كردين كه چقدر صداي خواننده هاي زن تركيه كلفت و زمخته؟!! انگاري چند تا ساب ووفر قورت دادن ! اما وقتي معمولي حرف ميزنن صداشون خيلي معمولي و خوبه ولي وقتي ميخونن صداشون تغيير فركانس ميده و يهوئي كلفت ميشه.
1-ممكنه يه دليل علمي داشته باشه، مثلا وقتي اين خواننده ها ، شدت و طنين صداشون رو بالا ميبرن ناخودآگاه تارهاي صوتي حنجره شون شروع به ساختن امواج با فركانس پائين و بم ميكنه و در واقع يه نوع ويژگي موروثي مرتبط با نژادشون باشه.
2-شايد هم فكر ميكنن اين جوري مشتريانشون بيشتر خوششون مياد و در واقع مستمعينشون با صداي كلفت اونها حال ميكنند و اونها هم سعي ميكنند با ادامه همين روال بازاريابي بكنند!
3-يه دليلش هم ممكنه اين باشه كه مردهاي تركيه اي از صداي كلفت زنها خوششون مياد و در واقع يك خواسته جنسي كه در قالب صدا و يا آواز يه خواننده هستش باعث شده كه اونها عمدا در هنگام خواندن صداشون رو كلفت كنند. مثل زنان فراعنه مصري كه سرشون رو از ته ميتراشيدن تا مردانشان از لمس پوست سرشون لذت جنسي ببرند و در واقع كچل كردن اون موقعها يه مد بوده و مردان خيلي استقبال ميكردن.
4-شايد هم يه دليل بي تربيتي داشته باشه و آلت كلفت مردان ترك، دهن زناشون رو گشاد كرده باشه و همين باعث شده كه حجم حنجره شون افزايش پيدا كنه و صداشون كلفت شه!!!



........................................................................................

Sunday, June 29, 2003

وقتي ملانصرالدين سر و كارش با جناح راست بيفتد ! :
در صفحه 16 ويژه نامه "چارديواري" روزنامه جام جم كه صاحب امتيازش صدا و سيما ميباشد، چند تا جك نوشته شده است كه دو تا از آنها رواياتي شيرين از ملانصرالدين شخصيت فكاهي و قديمي ادبيات عوام ايران است. اما نكته جالب اينه كه در هر دو جك واژه "ملا" حذف شده و فقط كلمه عجيب "نصرالدين" ذكر شده است!!!



ژنتيك:
ژنوم انسان آنچنان كه ادعا ميشه صددرصد توارثي نيست. به نظرم ژنهائي كه از پدرانمان به ارث ميرسه را ميشود دستخوش تغيير نمود و به فرزندانمان منتقل كرد. البته نه از راه تركيب و تلقيح ژنهاي ديگران يا موجودات ديگر با انسان، بلكه با تغيير در صفات روحي و عادات رواني.
مثلا ميشود با خويشتنداري بر خشم غلبه كرد و از يه پدربزرگ عصباني يك پدر معتدل و از اين پدر معتدل يك پسر كاملا خونسرد بوجود آورد. در واقع در تمام صفات روحي و عادات روانيمان ميتوانيم تغيير بوجود آوريم و با تمرين و ممارست صفات را چه به سمت مثبت و چه به سمت منفي تغيير دهيم.
نه تنها اينكار توسط خود آدم انجام ميشود بلكه محيط و طبيعت نيز ناخودآگاه بر روي ژنها تاثير ميگذارد و در طي زمان آنها را تغيير ميدهد.يعني آن قوانين تركيبي كه در مورد پروتئينهاي ژنها مصداق دارد، ميتواند عوض شده و تركيب اين پروتئينها را تغيير دهد.البته اين تغييرات احتياج به يك بستر زماني مناسب دارد ولي ميتوان حداكثر در دو يا سه نسل متوالي، نسلي با بيش از 30 درصد تفاوت با نسل اول درآورد!
حتي به نظر من علاوه بر صفات روحي و عادات رواني، ژنهائيكه مرتبط با توانائيهاي جسمي و شكل و اندام ظاهري ميباشد را نيز ميتوان تغيير داد.يعني تغذيه مناسب و ورزش ناخودآگاه بر روي ژنوم پدر و مادرتاثير مي گذارد و لزوما نبايد پسر يك زن و مرد كوتاه قامت، قد كوتاه باشد.



........................................................................................

Tuesday, June 24, 2003

جبر در سرنوشت:
خداوند بطرز عجيبي سعي داره حرفهاي پدرها ومادرها رو در زندگي آدم درست از آب در بياره، يعني هميشه سرنوشت آدم به سمتي ميره كه پدر يا مادرش پيش بيني ميكردن.
عجيبتر اينكه ممكنه بسياري از حرفهائي كه پدرها و مادرها ميزنن بر مدار عقل ومنطق نباشه و يا اندرزهاي اقتصاديشان، غيركارآمد و خنده دار باشه و يا حتي اخلاقيات پيشنهاديشان، سنتي و منسوخ باشه، ولي هميشه زندگي جوري ميچرخه كه آدم پشيمون از گوش نكردن به حرفهاي پدر و مادرش ميشه.



اندر معايب زندگي مشترك:
و آن اين باشد كه بايد دائما در رفت و آمد و ديد و بازديد، علي الخصوص با فاميل و آشنايان عيال باشي !!!



........................................................................................

Monday, June 23, 2003

آينده سياسي ايران:
توي اين شلوغيهاي اخير، آن چيزي كه سوال خيليهاست اينه كه بعد از رفتن حاكمان فعلي چه كساني به قدرت خواهند رسيد و اختيار مملكت به دست چه گروهي خواهد بود؟
و چون ماشااله تنوع گروه هاي مخالف در ايران بسيار زياد بوده و ادعاهاي هر كدام طبق طبق، براي همين هميشه بحث در مورد آينده ايران به جنجال كشيده ميشه و متاسفانه ماحصل اين جدال تركش هائي هست كه به بدنه نوپاي جنبشهاي اخير ميخوره و تظاهرات خياباني اخير بدليل نداشتن رهبر و رويه محكوم به شكست تلقي ميشه...
اما اگر نگاهي به انقلاب سال 57 داشته باشين متوجه خواهيد شد كه قيام عليه پهلوي تا دو ماه آخر(ديماه 1357) توسط گروه هاي و احزاب مختلف هدايت ميشده و فقط در دو ماه آخر بود كه بناگاه همه چيز سمت و سوي اسلامي و مذهبي پيدا كرد و يك فرد مذهبي به مردم بعنوان رهبر معرفي گرديد و همه چيز نيز به نام وي ختم شد ولي چون خواسته هاي ساير گروه ها اندك اندك و به تدريج از طرف حزب حاكم ناديده انگاشته شد، گروه هاي اپوزيسيون در برابر حكومت شكل گرفت و نتيجه كار آن شد كه الان ميبينيد.
حركت بر عليه ظلم يك حركت ذاتي است و مثل همه اصول ذاتي و غريزي، اين حركت نيز تا زمان دستيبابي به خواسته ها و نيازها ادامه پيدا خواهد نمود و به سمت جلو پيش خواهد رفتد .اگرچه ممكن است در بين راه اين حركت را عده اي سودجو منحرف نمايند اما جنبش عليه ظلم هيچ وقت خاموشي نداشته و نخواهد داشت، پس خيلي منتظر رهبر و رويه نباشيد كه همه چهره ها و مبارزان با گذشت زمان دونه به دونه مشخص خواهند شد...
و اما آينده سياسي ايران:
واقعيت اينه كه قرار نيست در حكومت آينده ايران قشر بخصوصي قدرت رو به دست بگيره و مجددا مثل حكومتهاي اين صد سال اخير كاسبي راه بندازه، بلكه در اولين اقدام براي داشتن يك مملكت دموكرات، ابتدا همه گروه هاي مخالف در قالب يك حزب، اساسنامه و مرامنامه هاي خود را بايد تدوين نموده و در اختيار مردم قرار دهند تا مردم در قالب يك همه پرسي، نمايندگان مجلس را انتخاب نموده و در مرحله بعدي نمايندگان برگزيده مردم اقدام به تدوين قانون اساسي جديد نمايند تا بر اساس آن انتخابات رياست جمهوري برگزارگردد، يعني دقيقا همان كاري كه قرار بود در انقلاب 57 انجام شود كه متاسفانه هرگز به وقوع نپيوست.
به اين ترتيب نه تنها منافع تمام احزاب و گروه ها به نوعي در دولت آينده حفظ خواهد شد بلكه هيچ گروه يا سازماني ناديده انگاشته نخواهد شد و هر حزبي به تعداد و تناسب طرفداران و پيروانش در مجلس و دولت آينده نقش خواهد داشت.
در ضمن مي توان در همان ابتدا و بعد از تشكيل احزاب در جهت جلوگيري از بل بشور و اختلاف بين احزاب ، انتخابات مجلس را تحت نظارت سازمان ملل برگزار نمود و تا در مراحل بعدي كسي ادعاي اجحاف در حقش را نداشته باشد.



........................................................................................

Saturday, June 21, 2003

آلوده هاي قدرت :
خيلي جالبه، اين روزها وابستگي خيليها به آخوندها، سلطنت طلبان ، مجاهدين خلق و خلاصه هر دفتردستكي كه تِر به زندگي مردم زدن، مشخص ميشه و ديگه نميشه چيزي رو مخفي كرد.
اگه صبح ها همكارتون دير بياد سر كار ميشه حدس زد كه بسيجي اي بوده كه شب قبلش چند تا دانشجو رو لت و پار كرده ، يا اگه فاميل ريشوئي داشته باشين كه بگه قطع شدن موبايلها اصلا ربطي به اين شلوغي ها نداره بايد بدونين كه خودش يكي از دست اندركاران قطع ارتباطات بوده !
يا ميفهمين يه عده كه هميشه خودشون رو دلسوز مردم ايران و مخالف آخوندها و در صف اول مبارزه با خشونت و مبارزه مسلحانه معرفي ميكردن،خود از طرفداران مجاهدين بوده اند و تا ديدن كه آب گل آلود هست و فعلا اين وسط بايد ترتيب حكومت رو داد، شروع به چپ راست كردن دول فرانسه و آمريكا و ايران كرده اند و انگار نه انگار كه همين دول تا چندي قبل كه با ايران ساخت و پاخت نكرده بودند پناهگاه اصلي مجاهدين بوده اند و گروه مسلح مجاهدين 25 سال تمام دست در دست صدام حسين و رفقاي غربيش گذاشته بودن و پاره كردن گلوي جوانان ايران كسب و كارشون بوده...
از اون طرف هم كه اگه سلطنت طلب باشند كه با گفتن ازديكتاتوري رضا شاه و ضعفهاي محمدرضا شاه ، از كوره در ميرن و هر چي فحش به دهنشون مياد به سبك همون رضاشاهي كه سنگشو به سينه ميزنن، بار مردم مي كنند و نوعي ديگر از ديكتاتوري و حكومت يك فرد بر يك ملت رو به نمايش ميذارند.
قدرت و ثروت اصلي ترين ريشه هاي فساد هستند و عده كمي پيدا ميشن كه قدرت و ثروت را نه براي خود بلكه براي آرامش و امنيت و رفاه ديگران بخواهند و در عين حال شريك قدرتها و حكومتها نباشند.



........................................................................................

Tuesday, June 17, 2003

دزد:
رفيقم تعريف ميكرد كه : يه روزي واسه كاري رفته بودم كلانتري ، دو تا دزد رو آورده بودن و داشتند ميزدنشون تا جاي اموالي رو كه دزديده بودن رو لو بدهند تا جنسها رو به مالباخته ها برگردونن، خلاصه اولي رو تا چند تا زدن زير گوشش، همه چي رو گفت ولي دومي رو هر چي زدن و آويزون كردن و تهديد كردن، هيچي ازش در نيومد!!!
خلاصه موضوع كه كش پيدا كرد، جريان رو به رئيس كلانتري گزارش دادن و رئيسه هم كه از اون قلچماقهاي گردن كلفت بود-از همونهائي كه اين روزها همه جا ميشه ديدشون- خودش وارد قضيه ميشه و به متهم ميگه كه اگه نگي جنسها رو كجا گذاشتي من همينجا دستور ميدم تو معامله ات سيخ بكنن. (قابل توجه اينكه هيچ شكنجه اي واسه يه مرد بدتر از به سيخ كشيدن معامله و آويزون كردن از تخمهاش نيست!!!)
با وجود تهديد رئيسه و شاخ و شونه كشيدنش، دزده فقط يه جمله ميگه:
" سركار تو اگه سيخ تو معامله من هم بكني باز از من چيزي نخواهي شنيد."
رئيسه كه كاملا كفري و عصباني شده بود داد ميزنه آخه چرا؟ دزده ميگه:
"واسه اينكه من عاشق كارم هستم..."...
..
.
دزدي هم دزدي عاشقانه!



........................................................................................

Monday, June 16, 2003

فرصت طلبي:
ساعت يك نصف ديشب، وقتي كه داشتم برمي گشتم خونه، زير پل آزمايش دو تا افسر راهنمائي و رانندگي تند وتند داشتند ماشينهاي مردم رو به خاطر نداشتن گواهينامه و بيمه و نبستن كمربند جريمه ميكردن !
مثل اينكه اينها هم شستشون خبردار شده بود كه از اين شلوغي ها بايد يه چيزي دشت كنن!!!



........................................................................................

Sunday, June 15, 2003

شنيدن كي بود مانند ديدن...
اين روزها اخباري كه در اينترنت و يا ماهواره پخش ميشه، فقط اندكي از حوادث رو دربرميگيره و همه عكسها و تصاويري كه بر روي سايتها هستش فقط از راه بسيار دور و تازه بعد از ختم ماجرا گرفته شده است و بيشتر اين واقعه رو به مثابه يه چهارشنبه سوري شلوغ نشون ميده ! تا يه درگيري خياباني تمام عيار...
واقعيت اينه كه برخوردها رودررو و تن به تن بوده و لباس شخصيهاي با انواع قمه و قداره به جون مردم و بالاخص دانشجوها افتاده بودن، كشيدن قمه بر روي اسفالت كه همراه با جرقه زدن هستش، فقط تمهيدي بر حمله اصلي بوده، باتوم برقي دست لباس شخصيها ديده ميشد كه شوك شديدي رو به بدن وارد ميكنه و در محل برخورد، سوختگي و كبودي به جا ميذاره و يكي از خطرناكترين وسايل ضد شورش هستش كه به آساني نميشه بعد ازكوچكترين تماس اون با بدن، حتي ازجا بلند شد، نعره هاي لباس شخصيهاي گوش آزار بود و نوك تيز چاقوها ناخودآگاه مزه سوزش و خون رو زير لب ميآورد و رنگ زرد پنجه بكسها انعكاس درد بر روي جناق سينه بود...
از طرفي مردم هم مقاومت جانانه اي كردن و حتي با يورش خودشون توانسته بودن لباس شخصيها رو تو محاصره بندازن و چند تا از اون موتور 750 ها رو درب وداغون كنند و چند تا دست و پا بشكنن، لباس شخصيها هم در جواب اقدام به شليك گلوله هاي پلاستيكي كردند كه تاثير هر كدوم از اونها بر روي اعضاي حساس مثل ريه يا چشم عين گلوله واقعي هستش و اگه به پشت بدن و يا دست و پا بخورند مثل اين ميمونه كه آدم رو يه اسب لگد زده باشه، بدون استثنا چند متر پرت ميشين و استخون محل اصابت ميشكنه و به شدت كبود ميشه...



........................................................................................

Saturday, June 14, 2003

اين روزها:
1 اين روزها هر كي ميرسه به تقاطع جلال آل احمد با كارگر، به احترام دانشجويان شجاع بوقي نثار كلاه كجها ميكنه.
2 اين روزها تازه آدم ميفهمه پليس ضدشورش چه شكلي ميشه و چطور ميشه پشت يه تويوتا لندكروز رو به شكل يه قفس درآورد و شيرمردها رو اون تو تپوند.
3 اين روزها تازه آدم ميفهمه چقدر تهرون پليس راهنمائي داشته كه هيچ وقت تو ترافيكها و تصادفها خبري ازشون نبوده و حالا مثل علف همه جا سبز شده اند!
4 -اين روزها آسمون پل گيشا مجروح تيرهاي هوائيه و هرتيري جمعيت رو به سمت مخالفش هل ميده...
5 -اين روزها بازار خبرهاي ماهواره اي داغه و بازار صدا سيما كساد كساد!
6 اين روزها از خيليها خبري نيست: نه خاتمي، نه نمايندگان، نه حتي اين حميد شب خيز!!!



........................................................................................

Monday, June 09, 2003

تجارت زيرزميني
اداره مملكت بر اساس مذهب، باعث بوجود اومدن يك سري شغلهاي زيرزميني شده كه گردش مالي بالائي رو هرساله از آن خودشان ميكنند و عمدتا هم مالياتي به دستگاه هاي دولتي پرداخت نميكنند.البته بنيادها و ساختارهاي زيادي وجود دارند كه معاف از ماليات و مميزي مي باشند و حتي اگر هم قرار بود مالياتي هم پرداخت كنند از يه جيب به جيب ديگر بود و توفيري به حال مردم نداشت.
شبكه هاي زنان تن فروش خياباني، قاچاقچيان مواد مخدر يا حتي عرق فروشهاي خونگي(مثل وازگن خودم!) ، از اولين ساختارهاي زير زميني بودند كه از همان اوايل انقلاب شكل گرفتند ، ولي شبكه " واحدهاي خدماتي مجالس عروسي و منازل استيجاري ( براي جشنهائي كه بصورت مختلط برگزار ميشود)"، از جديدترين و در عين حال از پرسود ترين تجارتهائي است كه در 10 سال اخير شكل سيستماتيك و منظمي به خود گرفته و تقريبا بصورت يك صنف درآمده است.
البته انواع خدمات نظير غذا، صندلي، سرويس و يا ساير موارد ديگر در سطح سالنهاي مجاز شهر(مرد و زن جدا از هم) وجود دارد، ولي اگر بخواهيد مجلسي بصورت مختلط برگزار كنيد بايد دست به دامان اين شبكه زيرزميني بشويد تا آنها گوشتان را تا جائي كه جيغتان در نمي آيد ببرند!
نفس وجود اين خدماتيها و مجلسيها بد نيست و در هر صورت كساني لازم ميباشند تا جشنهاي مختلط را مديريت نموده و بچرخانند ولي محدوديتهاي مذهبي باعث شده كه اين ساختار زيرزميني، مثل همه ساختارهاي زير زميني ديگر ايران، نظيرزنان تن فروش يا مشروب فروشيها، تبديل به يك كسب پردرآمد و بازار سياه بشود و خيليها را جذب خودش نمايد.
هرچند صاحبان اين ساختارها، خود با واحدهاي انتظامي دور وبر ساخت و پاخت داشته و مانع از اختلال در كسب و كارشان از سوي اين نيروها ميشوند ولي اين وسط فقط دهن صاحب مجلس بدبخت سرويس ميشود كه تمام پولش رو بايد به صاحبان اين ساختارها بدهد و علاوه برآن سبيل واحدهاي انتظامي رو نيز چرب نمايد.



........................................................................................

Thursday, June 05, 2003

5F
قديمترا، يه قاعده اي بود بين پسرا كه همه سعي ميكردند يه جورهائي اين 5 استپ رو رعايت كنند :
Find her-1
Feel her-2
Finger her-3
Fuck her-4
Forget her-5
مثلا اگه نميتونستي Find كني كارت تموم بود كه يا بايد دست به دامان رفقا ميشدي و يا درحسرت جنس مخالف به خودارضائي مي پرداختي و همه هورمونهاتو ميريختي توي دستمال كاغذي و ظرف آشغال !
در واقع پيدا كردن دوست دختر مناسب، روان شناسي خاص خودش رو مي طلبيد و يك هنر بود و و واسه هنرمند شدن بايد خيلي زحمت مي كشيدي تا بفهمي كه چه موقع و به كدوم دختر اگه نزديك بشي، جواب رد بهت نخواهد داد.
در مورد Feel هم بايد يه احساس دوطرفه بوجود مي آوردي كه ميتونست از يك علاقه ساده گرفته تا عاشق شدن مجنون وار در نوسان باشه و اصولا زماني رابطه جنسي لذت پيدا ميكرد كه ميتونستي با روح زن هم ارتباط پيدا كني و احساساتش رو لمس كني و به عقايدش احترام بذاري.
بدون Feelرابطه جنسي تبديل ميشد به يك راه يكطرفه كه فقط مرد لذت ميبرد و آنهم فقط بصورت فيزيكي و تابلوي سكس، بدون رنگ و لعاب و تبسم و شادي ميشد.
و اما Finger، اون موقعها مثل الان نبود كه همه ماشااله اهل فن باشند و از Spot G گرفته تا ارگاسم و انواع روشهاي نزديكي رو حفظ باشند، قديما واسه اينكه بتوني كار رو پيش ببري لازم بود كه يه ممه اي وشگون بگيري و يه كپلي رو با دست بمالي و يه لبي رو تو دالون خونه تون گاز بگيري و خلاصه راه بندازي طرفو...
و اما Fuck، همه Fuckاون موقعها ختم ميشد به انواع و اقسام Analو Oral و كمتر كسي پيدا ميشد كه تجربه واژن رو داشته باشه و اگه به پستت يه دختري ميخورد كه باكره نبود تا ته و توي قضيه رو در نمي آوردي كاري نميكردي، چرا كه مجازات پرده دري، چه شاكي خصوصي داشته باشه و چه دادستان عام، عقدكردنهاي اجباري بود كه خيلي وقتها به بازداشت و زندان هم ختم ميشد(همين الان هم اينجوريه و فرقي نكرده) كه باعث ميشد پسران كمتر به انجام اين كار رغبت پيدا نمايند و دختران نيز كه همه آينده و آبرويشان را وابسته به حفظ بكارتشون ميدونستند، جلوگيري از دخول ميكردند كه خود به نوعي انحراف رواني_ جنسي رو هم در پسران و هم دختران ايجاد ميكرد. البته الان اين ذهنيت تا حدي در جوامع شهري ايران اصلاح شده و دختران از دست دادن بكارت را به معناي از دست دادن آينده شان تلقي نمي كنند و سعي مي كنند الزامات ديگر زندگي نظير استقلال مالي، شغل و تحصيلات و يك سري حقوق قضائي برابر با مردان رو كسب نمايند و مردان پاتخت نشين ما نيز تقريبا پذيرفته اند كه بكارت سنجه مناسبي براي اندازه گيري ميزان پاكدامني يك دختر نيست.ولي واقعيت اينه كه تغيير ذهنيت هم كمك چنداني به وضعيت جوانان ما نكرده و آنان كماكان در برقراري ارتباط قبل از ازدواج محدوديتهاي زيادي دارن و اگر هم بخواهن ازدواج كنن، رسوم غلط و هزينه هاي كمرشكن، اجازه وارد شدن به اين مقوله رو به اونها نميده و براي همين باز همان آش است و همان كاسه و همان دستمال كاغذي و همان ظرف آشغال!!!
و اما Forget فرجام ناخواسته اكثر روابط بود و اگه نميتونستي طرف رو فراموش كني تا مدتها شب و روز نداشتي و دهنت سرويس ميشد. و در واقع اين 4 استپ معمولا به اين مرحله منتهي ميشد، مرحله اي كه در هيچ كجاي دنيا وجود نداره و اكثرا وقتي به اين مرحله ميرسند يا ازدواج ميكنند و يا بصورت توافقي از هم جدا ميشوند و به هيچ وجه عواملي نظير خواستگار، فشار پدر و مادر، ناتواني مالي پسر و چيزهاي ديگري مثل اينها عامل بيروني و فورس ماژور نيست تا دو عاشق رو بالجبار و در عين علاقه از همديگر جدا بكنه.واقعيت اينه كه دراين مملكت كمتر عشقي به زندگي مشترك ختم ميشه چرا كه جامعه، حكومت و والدين ما ازدواج از اين نوع را قبول ندارند و از يك جوان نيز انتظار اين نميره كه بتونه همه ملزومات ازدواج و زندگي رو خودش مهيا كنه و دقيقا همين ميشه كه هميشه خواستگارهاي ايراني حداقل 10 سالي از عروسهايشان سنشان بيشتر است و عمدتا هر كدام يك تجربه تلخ جدائي در زندگيشان داشته اند و فهميده اند كه براي وصال يار بايد مجهز به انواع امكانات مالي و جايگاه هاي اجتماعي بشوند و زماني هم كه تجهيز مي شوند مي بينند كه كار از كار گذشته و جا تره و آن معشوق ديرين نيست و دوباره دخيل به همان پدر و مادري مي بندند كه روزگاري مانع ازدواج عاشقانه اش شده اند و باز همان سنت چشم بسته خواستگاري و زن ستاندن است كه در اين مملكت تكرار ميشود...



........................................................................................

Tuesday, June 03, 2003

آدم و حوا
ميگن اون ميوه اي كه خدا آدم و حوا رو ازش محروم كرده بود، سيب عقل بود و چون اون موقع حوا، هابيل و قابيل رو حامله بود، نتونست ويارش رو كنترل كنه و يه گاز زد ! البته ميگن كه چون قد حوا نمي رسيد آدم ميوه رو واسش از درخت كند!
و از همان روز خدا، بخاطر تنبيه انسان، او را مجبور به داشتن عقل كرد تا هميشه تاوان اشتباهش رو با زجر فكر كردن و به نتيجه نرسيدن پس بده!
ولي تاسف انگيزناكترين قسمت داستان اينجاشه كه حوا همه اون سيب عقل رو نخورد و قسمتي از اون رو به آدم بفرما زد و آدم هم ترتيب مابقيش رو داد ! و درواقع اين زنان بودند كه اول صاحب عقل شدند و چون ديدن چيز بدردبخوري نيست به مردها هم دادند ! و همون شد كه تفاوت در انديشه اين دو بوجود آمد و هر كدوم صاحب يك سري صفات بخصوص شدن و هر كدوم ذهنيتهاي جداگانه اي پيدا كردند ...
و خداوند هم بعد ازاينكه انسان رو مجبور به داشتن عقل كرد، چون دلش خنك نشده بود آدم رو با حوا توي يه سياره قرار داد تا آخرالزمون اين دو جنس با هم سر اينكه گاز اول رو كي زده و بقيه رو كي خورده دعوا داشته باشند و بهم بپرند!



........................................................................................

Sunday, June 01, 2003

يخچال و ويسكي
يخچال كوچك و قديمي اي داشتم كه عيال در راستاي نوسازي لوازم خانه، اونو به يه سمساري فروخته بود و هر آنچه در آن بود را دريخچال فريزر جديد جا كرده بود.
القضا ديروز توي خونه مهمون داشتيم و بنده به صرافت سرو مشروب براي مهمانان افتادم تا به سمت يخچال كوچك برگشتم يادم افتاد كه اي داد و بيداد ويسكي اي كه چند روز قبل با هزار تا سكته قلبي ناقص و كامل از جلوي خيل عظيم بسيجي ها رد كرده بودم تويه اون يخچال قديمي بوده و الان هم نه يخچال هست و نه آن مشروب!!!
بله گويا وقتي خانم تصميم به فروش يخچال مي گيرند همه جاي يخچال رو خالي مي كنند الاّ قفسه اي كه توي درب يخچال بوده و مشروبه هم همانجا مستتر بوده و با خود يخچال رفته !!!
بلافاصله شال و كلاه كردم و رفتم سراغ سمساريه، تا رسيدم ديدم دارند يخچال رو جابجا مي كنند و ميذارنش روي وانت، يارو منو فوري شناخت و با يه خنده مستانه گفت:" داداش دير اومدي همين الان آخرين جرعه اشو خوردم !!! "
آقا ما رو ميگي، كارد ميزدي خونم در نمي اومد، گفتم:" مرتيكه اون چيزي كه خوردي اندازه همين يخچال كه بزخريدش كردي قيمت داشت ".
گفت: " اي آقا بعد از عمري لبمان با يه مشروب باندرولي تر شده حالا ميخواي به كاممون زهرمار كني؟ "
وقتي ديدم مشروبه كه رفته و ديگه كاريش نميشه كرد، عصباني شدن ودعوا كردن هم فايده اي نداره و از طرفي اين بنده خدا هم به نوائي رسيده گفتم: " اشكالي نداره نوش جونت مثل اينكه از همون اول چشمهاي خيليها دنبال اين مشروب بود و حق من نبود اين مشروب رو بخورم ، حالا هم كه خوردي نوش جانت، فقط اميدوارم وقتي كه استكان استكان ويسكي ميرفتي بالا، به سلامتي من سر مي كشيدي، نه به حماقت من!!! "



غريزه 2:
پسرك هميشه دوست داشت در مهماني هاي شبانه ، به زير پاي دختر وكيل سكه اي بيندازد و به شورت صورتي دختر نگاهي بكند و با بقيه پسرها بخندد، اما هيچ وقت دليل كنجكاوي اش را براي كشف آنچه كه در وراي آن شورت صورتي بود نمي فهميد.



........................................................................................

Saturday, May 31, 2003

بوق
يه زماني بوق ماشينها برام موضوع جالبي شده بود و دنبال منابع و مراجع مختلف استانداردهايش بودم. در حين همين كارها به نكات جالبي برخورد كردم كه يكي از اونها نصب بوق ماشين روي موتورسيكلتها بود.
در واقع دامنه فركانسي، طول موج، شدت و طنين بوقهاي ماشينها و موتور سيكلتها از قوانين و استانداردهاي بخصوصي پيروي ميكنه و هر صداي بوقي در ذهن راننده جلوئي، تصوير خاصي از اندازه وسائط نقليه پشت سري رو تو ذهنش ترسيم ميكنه (تريلي، سواري، موتورسيكلت و ...) و حال اگر موتور سيكلتي، بوق يه ماشين رو سوار كنه، راننده خودروي جلوئي تصوري از يك ماشين در ذهنش نقش مي بنده و بناگاه جائي به اندازه يك ماشين براي موتورسيكلت عقبي باز خواهد كرد !
حالا مشكل اونجا پيش مياد كه موتور سيكلت خيلي به شما نزديك باشه و خودروي ديگري نيز در كنار شما درحال حركت باشه، توجه داشته باشيد كه يك موتور سيكلت بسيار بيشتر از يك ماشين ميتونه به شما نزديك بشه و به فاصله 10 سانتي متري شما حركت كنه، حال وقتي بوق ميزنه، شما احساس خواهيد كرد يك ماشين (همان موتور سيكلت) در حال تصادف با شما هستش و به سرعت تغيير مسير خواهيد داد و تغيير مسير دادن همان و كوبيدن به ماشين كنار دستي همان.
لذا به هيچ وجه نبايد از بوقهاي تريليها در ماشين و بوقهاي ماشين در موتور سيكلت استفاده نمود و تصور اينكه هر چه بوق بلندتر و قويتر باشد، بهتر و تاثيرگذارتر است، بسيار غلط و غير ايمني مي باشد.



حماقت اقتصادي
دولت ميخواد به كالاهاي يارانه اي مجوز صادرات بده!!!
يعني دولت با كلي هزينه گزاف يك سري كالاهاي اساسي از خارج وارد ميكنه و كلي هم روشون سوبسيد ميده تا مصرف كننده خيلي تحت فشار نيفتاده، ولي از طرف ديگه مجوز صادرات به يه عده خاص ميده كه همين كالاها رو صادر بكنند !!!
و يا در مورد كالاهائي كه در داخل توليد ميشه، خودش گرونتر از توليد كننده ميخره و در جهت حمايت از مصرف كننده سوبسيد ميده و ارزونش ميكنه و بعد دوباره به يه عده خاص اجازه ميده كه همين كالاها رو با قيمت ارزونتر خريداري نموده و خروار خروار به خارج صادر كنند!
حتما ديدين كه بعضي وقتها مثلا سيب زميني يا پياز يا گوجه يا پسته گرون ميشه و اصلا گير نمياد، دليلش همين مجوزهاي صادراتي كشكي هستش كه با وجود نياز داخل صادر ميشه و كشور رو با كمبود مواجه ميكنه، حالا شما در نظر بگيريد كه اين كار در مورد كالاهاي اساسي مثل گندم و برنج و شكر انجام بشه !



در هواي عشق تو، چون مرغم
باور نكني، نكن! به تخمم!



........................................................................................

Friday, May 30, 2003

غريزه
در ميان رانهاي زن بوي تندي مي آمد كه پسرك، بي اختيار از استشمام آن لذت ميبرد... نورآفتاب از زير دامن نازك زن، پسرك را گرم كرده بود و آن چيز عجيب و نرم كه آن بوي پركشش را داشت، پسرك را به ياد لذتي مي انداخت كه از چسبيدن به بدن دختر همسايه او را در بر مي گرفت.



........................................................................................

Tuesday, May 27, 2003

راست و دروغ
زنان در عين ناباوري، دلخوش دروغهاي همسرانشان مي شوند،
و مردان در عين يقين، راست بودن دروغهايشان را آرزو دارند !



........................................................................................

Saturday, May 24, 2003

خود درگيري ذهني :
مرگ را من اينگونه ميشناسم:
" حالتي است كه در آن روح از جسم جدا شده و "حيات" كه بواسطه دركنارهم قرار گرفتن روح با جسم ،مفهوم پيدا مي نمايد، به انتفاي مقدم، نقض ميشود."
اما آن چيزي كه ذهنم را گرفته است اينه كه:
ايا روح در زمان حيات نيز ممكن است از جسم جدا شود و مجددا به آن بازگردد بدون آنكه انسان در اين فاصله بميرد؟ هر چند كه ميدانم در صورت پذيرش اين مورد، تعريف مرگ آن چيزي نخواهد بود كه در بالا نوشته ام و بايد عوض گردد...
اما آنچه كه تا كنون شنيده ام مبني بر اين بوده كه روح در حالاتي نظير خواب، هيپنوتيزم، انجام مراسم آئيني(همانند مراسم سرخپوستي و بودائي ) و حتي در زمان خيالپردازي از جسم خارج شده و مجددا به جسم بازميگردد.
حال سوال اين است:
آن چه چيزي است كه در حالت خواب و خيالپردازي و ... باعث ميشود روح مجددا ترغيب به بازگشت به جسم شده و بالعكس آن چه چيزي است كه در زمان مرگ باعث فرار روح از جسم ميشود؟
آيا وضع نابسامان جسماني و از كارافتادن مكانيزم و ارگانيزم بدن ميتواند دليلي بر عدم تمايل روح به بازگشت باشد. مثل كسي كه خانه اش خراب ويران شده است و ديگر جائي براي ماندن ندارد و بايد برود...
در اين صورت مفهوم مرگ از آن حالت معنوي و الهي خارج شده و تبديل به يك مساله ساده ميشود كه چرائي آنرا در سليقه روحي بايد جست كه ديگر دوست ندارد در جسم بيمار ومريض زندگي كند و از آن خارج شده و در جسم ديگري سكني مي گيرد، كه به گمانم فرضيه تناسخ نيز چنين چيزي را مطرح مي نمايد.
تا بحال كه من نديده ام كه كسي سالم بميرد، هرچند ممكن است جوان بميرد ولي تابحال نديده ام كه كسي بدون آنكه مريض شود و يا سانحه اي اتفاق بيفتد بميرد، پس اين پيش فرض، خوش سليقه بودن اين جناب روح رو تائيد مي كند كه چون خانه اش ويران ميشود تمايل به اسباب كشي پيدا مي نمايد.
اما ممكن است قضيه به اين نحو نباشد و مريضي جسم فقط بهانه اي براي روح باشد و در واقع عامل جذاب ديگري وجود داشته باشد كه وي را به سمت خود فراخواند و اشتياق روح را به رجعت كم نمايد. اگر فرض نمائيم كه اين چنين است پس چرا روح در زمان خواب و خيالپردازي به جسم رجوع مي كند اما در زمان مرگ حتي پشت سرش را هم نگاه نميكند؟ آيا آن عامل جذاب در زمان خواب وجود ندارد، و صرفا بيرون آمدن روح از جسم فقط نوعي راهپيمائي تفريحي است كه آخر هر شب انجام ميدهد!!!
شايد هم من اشتباه مي كنم و اصلا فرضيه خروج روح از بدن در زمان خواب از اساس غلط است ؟!
ولي با اين فرض نيز سوال من جوابي ندارد كه چه عاملي روح را بي خيال جسم مي نمايد؟ آيا فرشتگان و روح القدس وي را به سمت خويش مي خوانند و روح به فرمان روح القدس و بواسطه عامل اجرائي اش كه همان شخص شخيص ملك الموت است فراخوانده ميشود و روح مشتاق و يا مجبور به سمت اصل خويش مي رود؟
يك فرضيه ديگر هم دارم: ممكن است روح از همان زمان تولد در تمناي رسيدن به روح القدس بوده و چون جسم قويتر بوده وي را از پرواز و رجعت محروم نموده و به محض اينكه جسم ضعيف و آسيب پذير مي شود روح فرصت طلب جيم فنگ ميزند؟!! اگر اين چنين است، تصور اينكه روح به اين اندازه ضعيف وبدون اراده باشد بسيار ناچيز است، چرا كه اگر روح به اين اندازه ضعيف باشد، بودن يا نبودنش در جسم براي ادامه حيات تفاوتي نخواهد داشت و خود بخود ضعيف بودن روح منتفي خواهد گرديد.
خوب بگذاريد از جاي ديگر وارد شوم:
در زمان تولد چه عاملي روح را به سمت جسم شوت مي نمايد؟ شايد جوابتان خدا باشد.
و چرا روح در زمان عمر يك انسان در كنار جسم باقي ميماند؟ يعني چه چيزي روح را وادار يا مشتاق به ماندن در كنار جسم مي نمايد.آيا جواني و سلامت جسم دليل هستند؟ آيا فرمان خدا به الاجبار بايد پذيرفته شود وموجوديتي مانند روح محكوم به فرمانبري از روح القدس است؟
نگوئيد چرا روح در زمان مرگ از بدن خارج ميشود بگوئيد چرا در زمان زندگي روح در كنار جسم مي ماند؟



........................................................................................

Wednesday, May 21, 2003

ورود ممنوع
طرفهاي منزل حقير يه خيابون يه طرفه هستش كه هميشه اونجا رو ورود ممنوع ميرم !
البته قانون شكني هميشه قانون شكني هستش و اينكه بخوام هزارتا دليل بيارم كه مثلا اونجا خيلي خلوته، يا راه نزديكتر ميشه، يا اينكه همه از اونجا ميرن، يا اينكه اونجا اشتباهي ورود ممنوع شده و ...خلاصه همه و همه بهانه اي بيش نيست كه مي آرم واقعيت اينه كه من خلاف ميكنم!
اما ماجرا از اينجا شروع شد كه ديشب بر حسب اتفاق مسيرم يه جوري شد كه از طرف صحيح خيابون واردش شدم و وقتي تا نصفه هاش جلو رفتم، وسطش يادم رفت كه خيابون از اين طرفش يه طرفه هست يا از اون طرفش !!!
شك بين ركعت "ورود ممنوع" و "ورود آزاد" و ترس از جريمه باعث شد كه سر ماشين رو كج كنم و دوباره ورود ممنوع برم !
سرتون رو درد نيارم خلاصه آخر شب كه به قضيه فكر كردم تازه متوجه خبطم شدم و يك لحظه فكر كردم كه چقدر توي زندگي ام، مسيرهائي كه نبايد ميرفتم رو رفته ام و وقتي هم خواسته ام كه تغييري در سرنوشتم بدم و انقلابي بكنم بين اينكه چه چيزي خوب است يا بد مانده ام و آن مسير درستي رو هم كه بلد بوده ام از ياد برده و دوباره همون مسير غلط رو به اميد راه درست رفته ام...



........................................................................................

Tuesday, May 20, 2003

هشدار براي مردان !
روزنامه همشهري، صفحه 20، تاريخ 31/2/82 (اصل مقاله از TIME)
· بطور متوسط زنان 5 سال بيشتر از مردان عمر مي كنند.
· مردان نسبت به زنان در تمامي 15 عامل منتهي به مرگ، به استثناي آلزايمر، ارشديت دارند.
· مردان آمريكائي در هر سني كه باشند، نسبت به زنان از سلامت كمتري برخوردار مي باشند.
· نرينه رفتاري، مردان را ترغيب به برگزيدن خطر و رويائي مستقيم و شاخ به شاخ با آن مي كند.
· نرينه رفتاري، موجب ميشود مردان از اعضاي خانواده خود نسبت به خودشان بهتر مراقبت كنند.
· مردان درون گرا بوده، و ترجيح مي دهند مشكلات رواني شان را خودشان حل كنند، در حاليكه زنان در جستجوي كمكهاي تخصصي و حرفه اي هستند.
· تقريبا تمام بيماريهاي مرتبط با استرس، در همه مردان ديده ميشود.

آخيش! بميرم واسه خودمون، چقدر ما مظلوم بوديم و نميدونستيم!



ميگن در جواني چشم برق ميزند ولي نمي بيند!!!


........................................................................................

Friday, May 16, 2003

پروژه خود كنترلي اراده ها:
بلا نسبت شما، اين چينيها عقل تو كله شون نيست!
جديدا دولت چين دستور داده بيماراني كه سارس دارند در صورت خروج از قرنطينه، اعدام بشوند!!!
آخه مگه فرقي هم ميكنه كه آب يه وجب از سر بگذره يا ده خرمن؟ مردن مردنه ديگه!
اما خوب شايد زندگي اينقدر شيرين باشه كه ارزشش رو داشته باشه كه آدم قرنطينه رو تحمل كنه تا يه هفته ديرتر بميره، خدا رو چه ديدي، شايد هم تو همين يه هفته معجزه اي اتفاق بيفته و آدم خوب بشه !
همه جاي دنيا اختيار جان و مال آدمها دست دولتهاست، طرح كنترل انديشه ها و رفتارها يكي از محرمانه ترين و اصلي ترين كارهاي تمام حكومتهاست.فرقي هم نميكنه كجا باشي،آسمون همه جاش يه رنگه!
احمقانه هست فكركنيد كسي نميدونه شما كي هستيد يا داريد چي كار مي كنيد، شما قسمتي از يك پروژه هستيد، اين پروژه ها هميشه به حول وحوش اون اهدافي كه تعريف شده مي رسند و هرگز كاملا محقق نميشن،اصلا قرار هم نيست كاملا محقق بشن، چون دراين صورت يه عده ديگه يا يه دولت ديگه دست تعريف كنندگان پروژه رو مي خونند و پوليتيك مي زنند.
اگه مي خواهيد بدونيد جزو كدوم پروژه ايد، مي تونيد به خودتون مراجعه كنيد، مثلا ببينيد بيشتر در مورد چي حرف مي زنيد، يا سنگ چه كساني رو به سينه مي زنيد، يا دوست داريد چه چيزي رو بدست بياريد...فكر كنيد.



........................................................................................

Wednesday, May 14, 2003

اينجا ايران است
دو روز قبل، يكي از آشنايان از امريكاي جهانخوار به ميهن اسلامي تشريف فرما شده بودند و اينجانب نيز بهمراه عيال براي پابوسي و چاكرتيم و مخلصتيم گفتن ، خدمت حضرتش رسيديم.
موقع برگشتن، ايشان حقير و يار را بنده نوازي نموده و هدايائي ارزشمند بعنوان سوغات ديار كفر و الحاد برايمان دادند كه در بين آنها يكعدد بطري مشروب با برند " جاني واكر" كه آب از لب و لوچه حقير راه انداخته بود، بدجوري خود نمائي مي كرد.
يار كه در ديار اسلامي از آن به "منزل" ياد ميشود، اصرار نمودند كه اين بطري را فردا صبح ببريم و امشب بيخيال بردنش بشويم و احتمال اينكه گشت و بازرسي باشد زياد است.
اينجانب هم كه ناخورده مست آن بطري شده بودم و عقل و هوش از سرم ببرده بود و مجنون وار تحمل جدايشش را نداشتم، بادي به غبغب انداختم و گفتم: " بابا الان مدتي ميشه كه از اين ايستها خبري نيست و بند و بساطشان را جمع كرده اند و فكر هم نميكنم كه اتفاق خاصي بيفتد..."
خلاصه شال و كلاه كرده و عزم را به سوي منزل واقعي ! جزم كرده و راه افتاديم...
آقا ما تا پيچيديم اندر خم محله، چشمتان روز بد نبينه، يهوئي 50 تا بسيجي 16- 17 ساله كلاش به دست ديدم كه دونه دونه ماشينها را ايست ميدن و بازرسي و سين جين مي كنند.
تو گوئي ذره اي رنگ بر رخسار ما مانده بود، جان شما نمانده بود!!!
خايه ها پاپيون شده و شلوار زرد كرده، معكوسي كشيديم و به ظاهر خونسرد و آرام اما درون دل آشفته و ويلان، ماشين را به سمت ايست رانديم...
آقا فقط اينو بگم كه از كون آورديم، جلوي هر سه تا ماشين قبل از منو گرفتند، اما به ما كه رسيدند روي برگردانده و بنده را نديد رد كردند.
خونه كه رسيدم رو پاهام نمي تونستم وايستم و از اينكه گيرشان نيفتاده بودم خدا را هزاران مرتبه شكرمي كردم كه اين چاكرحقيرش را از زندان و شلاق و حد مصون داشت!!!

اينجا ايران است، سرزمين مافياي هزار سر، سرزمين خر مراد راندن ،
ابلهانه است تصور سقوط اينان به مشتي سايت اينترنتي و تلويزيونهاي لس آنجلسي،
احمقانه است تصور مهره نبودن خيلي ها،
نوكري شيطان واقعيتي است، چه در قالب دموكراسي غربي يا ديكتاتوري صدامي، چه حزب الله اسلامي يا جامعه ماركسيستي ...نوكري آمريكا حقيقتي است، همانند حقيقت خدا.

كودكانه است روياي آزادي ديدن...



نفت، ترياكِ صنعتِ ايران
استادي داشتم كه ميگفت: " هر درآمدي كه بواسطه انجام يه شغل در ايران داريد، پول نفته كه ميارن بهتون ميدن و فقط بايد يه كاري بكني تا امر بهت مشتبه بشه كه داري يه كاري ميكني!!! "
هميشه صنعت ايران و اكثر كشورهاي داراي ذخائر نفتي، زيرسايه طلاي سياه بوده و همانند بچه كودن و ناداني است كه تا پاي دانشگاه بواسطه پول پدر ثروتمندش پيش رفته و اشتباهات و ضعفهايش را درآمد كلان نفت پوشانيده است.
مفهوم سود و زيان به آن گونه اي كه در غرب رواج دارد، در صنايع كلان ايران، نظير خودروسازي، نساجي، فولاد و سدسازي و ...معنائي نداشته و عمدتا صاحبان اصلي اين صنايع كه دولت و حكومت ميباشد، در مقاطع گوناگون زماني، پول نفت را در يكي از اين صنايع تزريق نموده و به آن يك رونق ظاهري بخشيده است كه چه بسا در اين بين نيز انواع رانتها و سواستفاده هاي مالي صورت گرفته و همين بضاعت حاصل از نفت حيف و ميل شده است كه در كمترين حالت حيف و ميل، كشورهائي نظير عربستان و امارات را مي توان مثال زد كه شديدا وابسته به آنچه كه در زير خاكشان دارند، مي باشند.
در ايران واژه هائي نظير ارتقاي كيفيت، بهره وري، تنوع كالا و احترام به نظر مشتري، همه و همه هرگز جدي و واقعي نبوده و فقط نوعي ژست پوليتيكي بوده كه خود در پس اهداف بزرگتري قرار داشته است.
هيچ كس بدنبال حل نيست و اصلا نبايد هم حل كرد! چرا كه نان داني همه ايرانيان همين صنعت وابسته به اقتصاد نفت است و سعي در قطع وابستگي به آن بيشتر شبيه قطع كردن شاخه درختي است كه بر روي آن نشسته ايم.
رهائي از اين وضع زماني اتفاق خواهد افتاد كه آن شاخه قطع شود و ما با مخ به زمين بخوريم كه اين زمان اجتناب ناپذير بوده و حتما رخ خواهد داد.



........................................................................................

Monday, May 12, 2003

پيشرو
بعضي ها وقتي پيشرو يه قضيه ميشن، ديگه نميتونن بعدها بي خيال ماجرا بشن.
مثلا آقاي ستار وقتي ريشش رو اونجوري تراشيد و بعد از يه مدتي همه اين جور ريش رو بعنوان ريش ستاري شناختند، ديگه بنده خدا توي رودربايستي گير كرد و هرگز نتونست ريشش رو يه جور ديگه بزنه!!!
داشتم اونروز فكر ميكردم خيليها ممكنه وبلاگشون رو تعطيل كنن و بي خيال نوشتن بشوند، ولي آقاي درخشان كه تقريبا اولين وبلاگ نويس فارسي بوده و اولين قالبهاي فارسي رو ساخته، نميتونه اينكارو بكنه و تا ابدالدهر بايد بنويسه!
البته اين مقدمه شوخي اي بود كه باب بهانه اي بشه براي تشكر از آقاي درخشان كه در مدت زنداني شدن آقاي سينا مطلبي بيشترين نوشته ها و لينكها رو در اين مدت به روي نِت بردند و برعكس خيليها كه از ترس گيرافتادن و دستگير شدن ،توي شلوارشون خرابكاري كرده بودن (من هم زرد كرده بودم! )، ايشون منظم و مرتب قضيه رو پيگيري كرد و به نتيجه رسوند.



اندر فوايد تجرد 2
و دوميش اينه كه اول صبح از هر طرف تختخواب كه دلت بخواد، ميتوني پائين بياي !!!



........................................................................................

Saturday, May 10, 2003

اندر فوايد تجرد
از قديم و نديم گفته اند كه زن شتريست كه مرد را از صحراي زندگي عبورمي دهد.
ولي اگه اين شتر را نداشته باشيد، لازم هم نيست از اين صحرا عبور كنيد!!!



........................................................................................

Thursday, May 08, 2003

في الفور
تجديد خاطره اولين قرار وب لاگي و اولين عكسهائي كه از وب لاگي ها در 18 ارديبهشت سال 1381 گرفته شد.يه سر به علي شمس بزنيد .من هم خواهم آمد!!!


تاريخ نخريد!
حتما بارها شنيده ايد كه : " اكثررفتار و كردار آدميان در بزرگسالي، ريشه در دوران كودكي شان دارد " و بوده اند كساني كه در آوان كودكي بواسطه گرايش ذاتي به سمت هنر و مطالعه كشيده شده اند و در آينده نيز از آن دوران به عنوان اولين دوران شكوفائي استعدادشون نام مي برند.
اما در اين بين نيز برخي از آدميان نان به نرخ روزخور و گاهي هنرمندان هنر فروش وجود داشته و دارند كه در پي اصالت بخشيدن به آنچه كه مي گويند و يا انجام مي دهند، به دروغ و با ريا، خود را از همان كودكي منورالفكر و اهل مطالعه كتابهاي قلمبه سلمبه اي كه به قد و قواره شان نمي آمده معرفي مي كنند و و از همان طفوليت خود را دلباخته و شيفته شعرا، نويسندگان و هنرمندان اظهار مي نمايند.
اين گروه دوم را مي توان در مواردي تمييز داد كه براي اثبات گفته ها و يا نوشته هايشان، تكيه و تائيد بر همان اصالت دروغين ايام صِغَر مي كنند و سعي دارند با خريدن مقداري تاريخ به رفتار و كردار و گفتارشان غنا و عمق ببخشند و هميشه چون عطاري كه اصرار بر بوي خوش مشكشان دارند، داد سخن مي دهند و اين در حالي است كه در درون كوزه چيزي وجود ندارد كه بتوان در بيابان تنگنا از آن چيزي استحصال كرد ...



........................................................................................

Tuesday, May 06, 2003

كوچه و بازاري
يكي از پرشورترين موسيقيهاي ايراني، آهنگهائي است كه به "كوچه و بازاري" معروف بوده و خواننده هائي نظير داوود مقامي و چند نفر ديگر شهره و بنام اين سبك خوانندگي هستند.
البته در جو مدرنيته طلب فعلي صحبت از اين نوع موسيقي و اظهار تمايل به اين سبك، نوعي عشق و علاقه دون و پست تلقي شده و عمدتا به تمسخر گرفته ميشود.
اما واقعيت اين است كه اين سبك خوانندگي بخشي از تاريخ موسيقي ايران است و نه تنها دون و پست نيست چه بسا ابراز احساسات عاشقانه مردم فقير و بي بضاعت و در اصطلاح جنوب شهريست كه عمدتا نيز با همين لحن و تم آهنگها با هم گفتگو مي كنند و كه خود به نوعي لهجه در زبان فارسي محسوب ميشود.
اين عاشقانه ها كه آلوده به زر و برق بالا شهري و تكبر و خود خواهي اين قشر مرفه نشده است، عمدتا حكايت از عشق هاي نافرجامي دارد كه دلشده را از دلبرو يار جدا كرده اند و وي را به سرايش سوز انداخته اند.
به نظر من هر موسيقي را مقاميست و مقالي و عيب نيست كه سليقه موسيقيائي كسي از كوچه و بازاري ايران گرفته تا موسيقي كلاسيك و راك و جز و بلوز و كانتري و قوالي و آوازهاي بومي سرخپوستي و ساير سبكهاي موسيقي در نوسان باشد.چنانكه خودم هستم.



........................................................................................

Monday, May 05, 2003

بالقوه و بالفعل
پسر كوچولو آمريكائي از باباش ميپرسه: " بابا! بالقوه و بالفعل يعني چي؟"
باباهه رو ميكنه به زنش و ميگه: " خانم شما حاضرين يه ميليون دلار بگيرين و به رابرت دنيرو بدين؟"
مامانه ميگه : " چرا كه نه ! "
باباهه رو ميكنه به دخترش و ميگه :" دخترم تو دوست داري يه ميليون دلار بگيري و به براد پيت بدي؟"
دختره ميگه :" چرا كه نه !، كمتر هم بدن راضي ام ! "
باباهه رو ميكنه به پسر بزرگش و ميگه: " پسرم حاضري يه ميليون دلار بگيري و يه دور كون بدي؟"
پسره ميگه :" چرا كه نه ! "
باباهه برميگرده سمت پسر كوچولوش و ميگه : " عزيزم، " بالقوه " يعني اينكه ما الان 3 ميليون دلار پول ازبركت سرمامانت و خواهرت و برادرت مي تونيم داشته باشيم و "بالفعل" هم اينكه ما الان دو تا جنده و يه گي تو خونمون داريم !!! "



........................................................................................

Saturday, May 03, 2003

كاملا جدي !!!
مطابق آخرين مصوبه انجمن احياي مردسالاري، به كليه مردان متاهلي كه همسرانشان فمنيست مي باشند، حق سختي كار تعلق خواهد گرفت!!!



........................................................................................

Tuesday, April 29, 2003

دخترخانومها ! اگه دوست پسرتون خيلي يول و بيغ تشريف داشته باشن و شما هم همچين بدتون نياد كه يه سكسي تو رگ بزنين، بهترين كار اينه كه يه شورت يقه هفت بهش هديه بدين! تا هم عشق و علاقه تان را بهش ثابت كرده باشين و هم بهش يادآوري كنيد كه اون عضو محترمي كه در اين شورت جا خواهد گرفت فقط واسه شاشيدن ساخته نشده است!!!
مطمئن باشيد اين روش تجربه شده و صد در صد تضميني مي باشد !!!



........................................................................................

Monday, April 28, 2003

قبل از اينكه به اين بي پولي بخورم شبها بساطم براه بود، ولي يه چند وقتي ميشه كه دمي به خمره نزده ام...اگه بي پول نبودم يه زنگ به اميرحسين باندرولي ميزدم تا يه 24 تائي ودكا بگيرم و يه 24 تائي آبجو و اينقدر تا خرخره بخورم كه نتونم كليد رو تو قفل بچرخونم، بعدش هم گوزملق وسط سراميكهاي آشپزخونه لخت و عور تا نصفه هاي شب بخوابم و وسطهاي شب از زور مثانه، برم تو كاسه دستشوئي حموم سرپا وايستم و سفيد سفيد بشاشم و طبق معمول زيپ باز و شومبول دراز برم زير لحاف رختخوابم و با بوي زيربغلم بخواب برم، صبح فرداش هم وقتي آروغ بزنم بوي پياز كباب ديشب، مثه بوي گُه از دهنم بزنه بيرون...
ديگه مثل وازگن ارمني، عرق فروش خوب پيدا نميشه، اين رفقاي ما هم كه يه زماني ازشون 4 ليتري كيشميشي بدستم ميرسيد، همه شون ترياكي شده اند.يه بسط چاق رو ميبندن به ناف وافور و حالا نكش كي بكش.



........................................................................................

Sunday, April 27, 2003

وجه تشابه ِ تنوري كه نونش سوخته با
دريائي كه كسي توش غرق شده و
زني كه حامله شده،
اينه كه از هر سه تاشون دير كشيدند بيرون !!!



........................................................................................

Thursday, April 24, 2003

Unforeseen
زنان موجودات عجيبي هستند و البته به همان اندازه نيز رفتار ما مردان براي آنها غريب و دور از ذهن است.
آنها قادر هستند زماني كه عشق و علاقه درونشان را ميسوزاند، در ظاهر رفتاري سرد و دافع داشته باشند.
مي توانند عمري وفادار باقي بمانند و ميتوانند به لحظه اي دل از همه چيز بر كَنند.
ميتوانند مرد را بگريانند،
ميتوانند به لحظه اي روح خود را عريان نمايند و هرگز تن را برهنه نكنند و مي توانند برهنه شوند و هرگز روحشان را عريان به كسي نشان ندهند.
مي توانند پيچيده ترين مردها را به نگاهي تسليم كنند و مي توانند سالها بدنبال ساده ترين مردها بگردند.
آنها غير قابل پيش بيني هستند،
مي توانند به اندكي محبت رام شوند و مي توانند به انبوهي عاشق اهلي نشوند...
مثل فلفل ماكاروني هستند كه هم زندگي را خوشمزه و لذيذ مي كنند و هم تند و مهيج و گاهي وقتها هم غيرقابل بلعيدن!!!



........................................................................................

Sunday, April 20, 2003

به نظر مياد بازداشت سينا مطلبي با وبلاگش هم مرتبطه، برعكس بازداشتهاي قبلي وبلاگي ها كه هيچ كدوم ارتباطي با وبلاگشان نداشت.
تو سايت حسين درخشان ميتونيد هر چي كه بخواهيد در مورد سينا مطلبي پيدا كنيد.



يك وب لاگ جديد: زن ناقص العقل است!!!
از خواندن اين وبلاگ كه نويسنده اش يك خانم است لذت خواهيد برد .



........................................................................................

Saturday, April 19, 2003

تنها دلاور
خيلي از ماها در زندگي شخصي مان يك ديكتاتور به تمام معنا هستيم.
در اعماق سياهترين گوشه هاي درونمان، سياهچاله اي داريم كه درآن شورش وجدانمان را به بند مي كشيم و با شلاق وسوسه، شكنجه اش مي دهيم تا اگر باز هم به خواب نرفت با سم گناه كم كم آلوده اش كنيم و سرانجام گوري دسته جمعي ميكنيم تا صفات انساني و اخلاقيمان را براي هميشه در آن دفن كنيم.
در عوض در ظاهرمان كاخي از زيبائيها ميسازيم و مزين به فرش شعر و پرده موسيقي و سقف ادب مي كنيم و در حياطش استخر آزادي چال مي كنيم و در تالارهايش به گفتگو مي نشينيم و مستراحي تحت عنوان دوستي بنا مي گذاريم تا باري از دوش رفيقان بر داريم!
از طرفي درختان وفا و حيا در باغچه اش مي كاريم و از سوئي ديگر هر روز كرمهاي خيانت و شهوت را به جان ريشه هايشان مياندازيم.
صحبت از چشمه جاودان عشق مي كنيم و دور از چشم همه، خروار خروار آبش را به مشتي هوس مي فروشيم.
بر دروازه هاي كاخمان چلچراغهاي امنيت آويزان مي كنيم و از آنسو در پستوي خانه مان هيولاي تجاوز و ديو خشونت پرورش مي دهيم.
اسبهاي جوانمردي و رادمردي در اصطبلهايش نگه داري مي كنيم و بي آنكه كسي بفهمد، بيضه هايشان را با داغ ترس و گيره حب نفس، اخته مي كنيم.
بيرقهاي شرف بر در و ديوارش آويزان مي كنيم و تندباد طمع را به جان پايه هاي سستشان مي اندازيم.
چادر تواضع بر پا مي كنيم و زيرش آب غرور جاري مي سازيم.

و هر روز هزاران نفر از اين كاخ بازديد مي كنند و بسياري شيفته آن مي شوند و اندكي حسرت مي خورند و قليلي كنجكاوي مي كنند، اما تنها چند دلاور و فقط چند دلاور با چكاچك شمشيرهاي حقيقت و سپرهاي صداقت از عهده ديوها و هيولاها بر مي آيند و به آن دخمه ها و گورها راه مي برند و تنها يك نفر از آنجا سالم بيرون مي آيد و آن يك نفر تنها خودتانيد...





........................................................................................

Wednesday, April 16, 2003

پنچرگيري كاندوم
بخاطر مطالب من و گيرهائي كه به آدمهاي كلي گوي ِ جزئي كار ميدم، خيلي ها به من انگ هاي مختلفي زده اند: مريض رواني، بيمار جنسي و خلاصه هر چي كه فكر كنيد.طيف اين آدمها هم از حزب الهي گرفته تا روشنفكر و فمنيست در نوسان بوده است.جديدا هم از طرف آقاي حمزاوي نامي به پنچرگير كاندوم ملقب شده ام ! و ايشان گفته كه لازم است در جامعه آدمهائي مثل من باشند...راست هم ميگه ! من خودم از اينكه ذهني اين همه خلاقيت داشته باشه و يه چنين چيزي ازش تراوش كنه، خيلي كيف مي كنم.
ايكاش واقعا ميشد تا اين كاندومهاي سوراخ رو وصله پينه كرد تا آدمهائي مثل حمزاوي در جامعه ما كمتر بدنيا بيايند، آدمهائي كه فكر مي كنند همه مسائل بزرگشون از دين و سياست و زندگي را حل كرده اند و ميتونن هر تزي واسه ملت صادر كنند، اما در جزئيات زندگيشون دارن توي كثافت دست و پا مي زنن.
آدمهائي كه پدرانشان با كاندومهاي پاره، هر سوراخي كه گير آورده اند رو گائيده اند و بچه هائي پس انداخته اند كه بسياري از آنها هم اكنون اين دم و دستگاه را مي چرخانند.حرامزاده هائي كه دنبال زن باكره براي ازدواج مي گردند، اما خود تخم و تركه مرداني هستند كه بسياري از دختران اين مملكت را در سياه چاله ها بي بكارت كرده اند.خاك بر سر حرامزادگاني كه بكارت زن برايشان مصداق پاكدامني اش باشد.



........................................................................................

Tuesday, April 15, 2003

هر شغل مرتبط با امورات زنان، بلاشك سود زاست!
آقاي دكتري سر زعفرانيه تشريف دارند كه متخصص پوست و مو و زيبائي بوده و كاسبيشون روزانه بيش از 500 هزار تومان ميباشد(ماهانه 15 ميليون تومان!!!)، ايشان كه روزانه بيش از 100 مريض را با حق الزحمه 5 هزار توماني ويزيت مي نمايند علاوه بر چاپيدن مريضهايشان كه 99 درصد خانم ميباشند، همكاري نزديكي نيز با داروخانه هاي دور و اطراف خود داشته و معمولا هر نسخه اين آقا بالغ بر 50 تا 100 هزار تومان ميشود و تمام تجويزهاشون داروهاي خارجي بوده كه متاسفانه مشتريان اين اقاي دكتر كه اكثرا از قشر پردرآمد ميباشند نيز بدون اينكه تحقيقي در مورد قيمت و يا حتي اعتبار پزشكي اين داروها بكنند، كرور كرور پول به جيب صاحبان داروخانه سرازير مي كنن .
اين آقاي دكتر كه علاوه بر كار پوست و مو گويا زنان و زايمان را هم به كاسبيشون اضافه نموده اند(البته تخصصش را ندارند!)، جديدا به يكي از خانمهاي فاميل ما كه وضع شوهرش آنچنان خوب نيست، قرص ضد بارداري جديدي تحت عنوان ديان داده ( فكر كنم اينجوريه: Dian) كه مصرف ماهانه اش 35 هزار تومان هزينه داره كه در مقايسه با قرض ضد بارداري LD ، تقريبا هزينه اش صد برابره ( چون خارجيه) و تنها فايده اثبات نشده اش(!) هم اينه كه يه ذره كمتر چاق ميكنه و يه ذره هم آدم كمتر جوش ميزنه و در واقع كار اصلي قرص كه همان جلوگيري از بارداري است هيچ تفاوتي با LD نداره و خلاصه فقط تله اي واسه پول زنان قهرمان و هميشه در خانه ايران و يا بهتر بگم شوهران بيچاره شون هست!
اگه قرار باشه جلوگيري از بارداري اين خانم ماهي 35 هزار تومن مخارج داشته باشه، بايد يه دودولي هم شبها بره توش كه كلاهك مباركش طلاكوب باشه و دسته اش فيروزه نشان !!!



........................................................................................

Sunday, April 13, 2003

پيراهن چسبيده به تن
عطر اندام زن
التماس لمس بدن...





........................................................................................

Thursday, April 10, 2003

سوال
يه نفر ميخواد بدونه آيا ميشه از دانشگاه هاي آمريكا به دانشگاه هاي ايراني انتقالي گرفت؟
چگونه دروس انطباق داده ميشه و چه ارگاني وظيفه اينكار رو تو ايران داره؟
آيا نياز به كنكور مجدد وجود داره؟
البته اين دوست ما به دلايلي مجبور به بازگشت هستش و لطفا جوابش رو در همين نظرخواهي پائين بدهيد.
منت دار همه تونم...



........................................................................................

Tuesday, April 08, 2003

بعد از عشق بازي چي مي چسبه؟
طبق تحقيقات منتشرشده در اينترنت، آقايون دوست دارن كه بعد از انجام اين كار يه چرت كوتاه بزنند و حداقل نيم ساعت بصورت درازكش استراحت نمايند، كه البته بخاطر ترشح هورمون Oxytocin در بدن ، علاقه به خوابيدن در مردان كاملا طبيعي بوده و واقعا نياز به خواب بعد از انجام هم آغوشي در آقايون به شدت وجود داره.
بعضي از آقايون نيز دوست دارن كه بعد از اينكار ته بندي مختصري از غذاي مورد علاقه خود بنمايند و جان از دست رفته رو دوباره به سيستم برگردونن .
در واقع دنياي ايده آل مردان بعد از انجام اين كار اينه كه شريك جنسي شان برايشان غذائي گرم نموده تا بعد از صرف آن در حاليكه موهايشان نوازش مي شود، چرتي بزنند!!!
اما در خانمها علايق بسيار متفاوت مي باشد و بيشترين موارد عنوان شده در مورد خانمها عبارت است از:
1-مورد نوازش واقع شدن
2-صحبت و گفتگو
3-و سرانجام شروع يك عمليات جنسي ديگر!
زنان بدليل آسيب پذيري احساساتشان در برابر بي تفاوتي آقايون بعد از انجام اين كار، دوست دارند كه احساس امنيتي دوباره با درآغوش كشيده شدن توسط شريك مردشان داشته باشند و آقايون نيز بهتر است بدانند كه مي توانند با حلقه نمودن بازوان خود به دور يارشان، چشمانشان را بسته و چرتكي نيز بزنند و اگر همسرشان علاقه مند به صحبت در مورد موضوعي باشد، لاجرم بايد چشمانشان را باز نگه داشته و سراپا گوش شوند و بعد از خاتمه صحبتهاي شريكشان اجازه خوابيدن از وي بگيرند.
در مورد شروع دوباره نيز لازم است آقايون بدانند كه شريك جنسي شان كاملا به خستگي شما آگاه بوده و ميداند كه شما انرژي خود را از دست داده ايد و شروع يك عمليات ديگر ممكن است با نوازشهاي شما آغاز شده و تا به خودتان بيائيد متوجه خواهيد شد كه در راند دوم هستيد!!!
بهتر است در صورت خستگي، فرصتي از وي براي تجديد قواي دوباره گرفته و بعد از استراحت وي را از شرمندگي در آوريد!!!






........................................................................................

Monday, April 07, 2003

به كدام سمت؟
ليلا _دختري13 ساله_ تنها فرزند آقاي كريمي بود كه در نهايت دقت و وسواس تربيت يافته بود و هيچ وقت حتي براي يك بار هم كه شده، شب را در خانه هيچ دوست وآشنائي نمانده بود.
آن شب خانواده آقاي كريمي در ويلائي در شمال ايران، مهمان آقاي سرهنگ تارخ بودند و ليلا با دو دختر جناب سرهنگ مشغول بازي در اتاق بچه ها بود. موقع خداحافظي، اصرار فوق العاده دو دختر جناب سرهنگ و پافشاري خود ليلا باعث شد كه پدر و مادر ليلا (آقا و خانم كريمي) كه سنشان بيشتر از والدين يك دختر 13 ساله نشان ميداد، اجازه بدهند براي اولين بار در اين 13 سال، ليلا شب را در خانه كسي ديگر سپري نمايد.
آن شب بعد از رفتن خانواده آقاي كريمي، جناب سرهنگ و همسرش مشغول باده گساري با دوستان و رفقايشان شده و بچه ها را فراموش مي كنند.
حول و حوش ساعت 12 نصف شب، صداي جيغ دختر كوچك جناب سرهنگ ، مستي همگان را به هراس وقوع يك اتفاق وحشتناك تبديل ميكند و همه را به سمت ساحل درياي خزر ميكشاند...
وقتي جناب سرهنگ به ساحل دريا ميرسه، ليلا و دختر بزرگ خودش رو مي بينه كه در پي زدن آخرين دست و پاها براي نفسي بيشتر هستند.
سرهنگ كه يك شناگر ماهر بوده، ديوانه وار به سمت دريا ميزنه و لحظاتي بعد دختر خود را زنده و سالم به ساحل ميرسونه اما در برگشت مجدد به دريا اثري از ليلا پيدا نميكنه...
هيچ كس آن شب نفهميد كه آيا سرهنگ تارخ همانگونه كه در دادگاه ادعا كرد، واقعا اول دختر خود را ديده بوده و يا نه؟
و يا اينكه وي هر دو را ديده بوده و ليلا را در حال غرق شدن به حال خود سپرده و به سراغ دختر خود رفته بود.جناب سرهنگ بعدها در دادگاه تبرئه ميشه ولي هيچ وقت پدر و مادر ليلا كه پس از سالها انتظار، دختري نصيبشان شده بود و با زحمت و دقت وي را بزرگ كرده بودند، نه خود و نه جناب سرهنگ را بخشيدند.
هيچ وقت نمي توان ادعا كرد كه در چنين لحظاتي به سمت كداميك شنا خواهيم كرد، به سمت يكي از عزيزانمان؟ و يا به سمت امانتي انساني كه به دست ماسپرده اند؟ به كدام سمت ؟




........................................................................................

Sunday, April 06, 2003

آخر زورگوئي
آمريكا و انگليس قصد دارند هزينه هاي جنگ را كه احتمالابيش از 100 ميليلارد دلار خواهد شد را به حساب ملت عراق گذاشته و بخاطر آزاد سازي عراق از چنگال حزب بعث، از درآمد نفتي اين كشور كسر نمايند.
يعني يه چيزي تو مايه هاي 10 سال كل نفت عراق!!!



........................................................................................

Saturday, April 05, 2003

ماهواره:
از بس اين كانالهاي لاريجاني ريش و پشم نشون داده اند كه وقتي توي ماهواره فارسي زبان، يه خانم خوش سيما اخبار جدي ميگه، آدم باورش نميشه !
هر چند كه اگه همه اين كانالها را روي هم جمع كني يه كانال درست و حسابي از توشون در نمياد ولي همينكه چهار تا آهنگ دامبولي ميذارن و چند تا فيلم فارسي نشون ميدن، خودش كلي عشقه...
چند تا پيشنهاد دارم:
1- اگه آقاي حميد شب خيز از زمان هر تيزر تبليغاتي كم كنه و بر مبلغ اضاقه كنه، هم درآمدش بيشتر ميشه و هم حوصله آدم پاي تبليغات طولانيش كه دائما داره تبليغ دوبي رو ميكنه سر نميره...
2- به جاي آقاي صور اسرافيل هم يه آدم باسوادتري رو بذارن كه فحاشي هم بلد باشه، تا هم دل ما با شنيدن فحش به حكومت خنك بشه و هم آدم احساس نكنه از خودش بي سوادتر هم پيدا ميشه!!
3- كانالهاي سياسي هم كه عمدتا به دفاع از حقوق زنان و براندازي حكومت با رفراندوم اشاره مي كنند، بهتره چند تا فيلم صحنه دار سكسي و خشن آمريكائي بذارن تا يه ذره مردم رغبت كنند كه به كانالهاشون سر بزنن البته هيچ كدام از فيلمها -حكما و عقلا- مصداق جمله : " هدف، وسيله را توجيه مي كند " نخواهد بود!!!
4- توي اخبار جنگ عراق و آمريكا هم اينقدر سانسور از نوع آمريكائيش نكنن.كانال مجاهدين هم كه تحت كنترل صدام هستش، سانسور از نوع عراقي داره، بهتره در مورد اخبار، به كانلهاي خودمون گوش بدهم كه نه جنايات آمريكائي ها رو سرپوش ميذاره و نه حماقتهاي بعثي ها رو تبليغ ميكنه، فقط به خط قرمز و عاليجنابان نبايد بند كرد!
5- فرامرز آصفش رو هم زياد كنند!



........................................................................................

Monday, March 17, 2003

حواس پرتي
ديشب نزديك بود دستي دستي ماشينم رو تقديم آقا دزده بكنم !
گويا وقتيكه ميخواستم وسايلي رو كه توي صندوق عقب ماشين گذاشته بودم بردارم، يادم ميره كه سويچ رو از جاش در بيارم و چون هر دو دستم هم پر بوده، فيدبكي از كف دستم هم نميگيرم كه خاليه.
خلاصه بعد از دو ساعت كه كارم تموم ميشه، تا دستم ميره به جيبم كه كليد ماشين رو در بيارم، ميبينم كه كليد نيستش و آنچه يافت مي نشود كليد است.
دوزاريم مي افته كه كليده رو پشت صندوق عقب جا گذاشته ام و با هول و عجله ميدوم توي كوچه...
تو مسير پله ها هم با خودم مي گفتم كه : " ماشينه رفت، دم عيدي بيچاره شدم " و خلاصه همش نفوس بد...
اما تا توي كوچه چشمم به جمال ماشين روشن ميشه، نفسي به آسودگي ميكشم و بيشتر كه دقت ميكنم ميبينم روي پنجره ماشين يه يادداشتي گذاشته اند كه رويش نوشته :
" راننده عزيز، خواستيم با ماشينتون بريم مسافركشي ، كليد شما در اختيار سرايدار خانه پلاك 13 مي باشد."
نگو يه همسايه با مرام با ديدن كليد، اونو ور ميداره و تحويل سرايدار خونه شون ميده و در واقع ماشينم رو دوباره بهم هديه ميكنه.
ما هم با نشون دادن كارت ماشين و دادن پول شيريني به سرايدار و شكر خدا كه دم عيدي ما رو غارتزده ننموده، مي گازيم به سمت يار...



........................................................................................

Sunday, March 16, 2003

كارمندي:
پاس كردن چكهاي خريد قسطي، آخرين تلاشهاي هشتاد و يكه !



........................................................................................

Saturday, March 15, 2003

........................................................................................

Monday, March 10, 2003

شهامت تغييرات
آقايون هر چه كه سنشون بالاتر ميره، عادات لباس پوشيدن و پيرايش سر و صورتشون تقريبا يكنواخت و مثل هميشه ميشه و اكثرا جرات تغييرات عمده در تركيبات پوششي و پيرايشي خود را از دست ميدن و به ندرت مردي پيدا ميشه كه سبيلهاشو بتراشه و يا مدل كوتاه كردن موهاشو عوض كنه و اين موضوع وقتي شدت بيشتري پيدا مي كنه كه طرف متاهل هم باشه!
اما در خانومها هر نوع تغيير در طرز آرايش و لباس پوشيدن نه تنها به هيچ شهامتي احتياج نداره بلكه خيلي با رغبت و طيب خاطر هم انجام ميشه و با افزايش سن علاوه بر آرايش كردن، ليفتينگ پوست و درآوردن چربيها اضافي و انواع جراحيهاي پلاستيك هم اضافه ميشه.
جمع بندي اينكه آقايون سعي كنند با تغيير در دكوراسيون خود، تنوع به زندگيشان بياورند و با انجام دگرگونيهائي در طرز پيرايش خود، دوباره احساس جواني كنند.




........................................................................................

Saturday, March 08, 2003

پرچم
مدتيه كه دارم فكر ميكنم كه سرمنشا پيدايش پرچمهاي كشورهاي مختلف به شكل امروزي، كجا و كي بوده؟
مثلا پرچم ايران:
1- چه كسي و در چه تاريخي اين پرچم را طراحي كرده؟
2- مفهوم رنگهاي پرچم ايران در ذهن طراح آن چه بوده؟ و بعدا چه تفسيرهائي روي اين رنگها گذاشته اند؟
3- كدام شاه يا رئيس جمهور يا نخست وزير، پرچم را بعنوان پرچم رسمي ايران بدنيا معرفي كرده؟
4- طراحي آرم شيرخورشيد توسط چه كسي بوده و مفهوم آن چيست؟
5- آيا اين آرم از همان اول بر روي پرچم ايران بوده است؟
6- آيا يك موسسه بين المللي وجود دارد كه كشورها بايد در آن پرچم خود را به ثبت برسانند؟(مثلا سازمان ملل)
7- اگر قرار باشد براي يك كشور جديد پرچمي طراحي شود، آيا مي تواند عينا مثل پرچم كشور ديگري شود؟
8- آيا حكومتها مي توانند كل رنگهاي پرچم خود را عوص كنند؟ آرم چطور؟(تبديل شيرخورشيد به الله كه شد!)
ممنون خواهم شد اگر اطلاعاتي در اين زمينه داشته باشيد، ارائه فرمائيد.




........................................................................................

Friday, March 07, 2003

لباس شخصي ها
ديروز توي محوطه روباز مجتمع گلستان جمعيت زيادي دور يه نيمكت جمع شده بودند و هر كي يه چيزي مي گفت. از پشت جمعيت صورت دختري رو ديدم كه شديداً دچار تشنج شده بود و به سختي نفس مي كشيد.
ملت هم وايستاده بودن تماشا !
يه پسره هم كه خودش رو دكتر معرفي ميكرد ميخواست كمكش كنه ولي نميدونم چرا يهوئي منصرف شد، بعدشم مشخص شد كه دانشجوي سال اول پزشكيه!
دفتر و دستكم رو دادم به خانمم و رفتم تا اون دختره رو بلندش كنم و به تاكسي اي كه رفيقش گرفته بود برسونم...
حالا تو اين هيرو ويري كه اون دختره داشت تموم ميكرد، يه لباس شخصي جلومون رو گرفت و گفت:" مرد نبايد بهش دست بزنه!!! "
جل الخالق، طرف داره مي ميره، مرتيكه محرم نامحرم ميكنه...
اون يكي لباس شخصي هم با بي سيم توي دستش داشت با خشونت مردم رو از صحنه دور ميكرد.
حالا اون دو تا خانم پيري كه بغلاي اين دختر رو گرفته بودن مگه ميتونستن تكونش بدن، دختره هم بشدت داشت مي لرزيد و كبود كبود شده بود، خلاصه يه پسر با خايه تر از ما پيدا شد و مثل برق دختره رو انداخت رو كولش و تا لباس شخصي خواست چيزي بگه دويد طرف تاكسي.
خدا واقعا به ما رحم كنه كه چه كساني به ما تسلط دارن كه جون آدمها واسشون هيچ ارزشي نداره...



........................................................................................

Wednesday, March 05, 2003

خشونت عليه زنان !
گر بخواي بوسُم ندي
به زور ميستونُم...



........................................................................................

Tuesday, March 04, 2003

كمردرد
عجب چيزي خلق كرده خدا ، يه مرد و يه كمرش!
نقطه ثقل آدمه، وقتي بار سنگيني ور ميداري ، نفس آدم از دهنش به كونش تغيير مسير ميده!
خدا نكنه كمره خالي باشه، اونوقت بالا تنه توي هوا معلقه و بتون مسلح شده با ميلگرد هم تو كمرت بكارند، افاقه نميكنه !
قديميا مي گفتن كه:" اين چند قطره آب، حاصل هزار قطره خون و هر قطره خون حاصل هزار قطره آبه !!! "



........................................................................................

Sunday, March 02, 2003

مردن
ترجيح ميدم مرگم با ايست قلبي باشه تا يه بيماري مزمن، كه ساليان سال اذيتم بكنه و همه اطرافيان حوصله شون از دست من سر بره...
وقتي مرض طول ميكشه همه عاصي ميشن، هزينه ها كمر آدمو ميشكنه، نگاه هاي پرسشگرانه اي كه ازت مي پرسند: " پس كي خوب ميشي؟"
و زمزمه هاي پنهاني كه ميگن : " پس كي مي ميره؟ "
اگه قسمتم ايست قلبي نشد، دوست دارم خودم برم سراغ مرگ نه اينكه اون بياد سراغم ، مثل يك جنگجو كه مرگ رفيقشه...




........................................................................................

Saturday, March 01, 2003

قمار
Cash پر از پول عوارض نوسازي و فروش تراكمه؛
Rounder هاي چپ و راست، آس ها رو از آستين بيرون كشيده اند؛
Dealer توي چابهار گفته، كارتها قلابيه، بازي رو بهم ميزنم،
وه كه Casino خالي از تماشاچيه....




........................................................................................

Wednesday, February 26, 2003

تسلسل كفش
وقتي بدنيا مي آي كف پاهات عريانه و سرخ؛
وقتي نوزادي كفش راحتي پات مي كنن؛
تو نوجواني عاشق كفشهاي اسپورت ميشي؛
تو جووني، مي ميري واسه كفشهاي دختركُش ؛
تو ميانسالي، كفشهاي مردونه جدي مي پوشي؛
تو سالخوردگي هوس كفش اسپرت به سرت ميزنه؛
پيرتر كه ميشي دوباره كفش راحتي پات مي كنن و يه عصا به دستت ميدن؛
وقتي مُردي، كف پاهات چروكه و سفيد...



........................................................................................

Monday, February 24, 2003

شناسنامه و انتخابات
وقتي 15 سالم بود، واسه اينكه تو كنكور منو از تحقيق رد نكنند، هر چي انتخابات بود شركت ميكردم.
اون موقعها ميگفتن كه اگه سر و كارت با دولت هستش(دانش آموز، دانشجو، كارمند و يا كارگر...) بايد مهر انتخابات تو شناسنامه ات بخوره وگرنه واست پاپوش درست مي كنن و اخراج ميشي.
آيا شناسنامه هاي همه كشورها يه صفحه اي تحت عنوان " انتخابات " داره تا اگه راي ندي و مهر نخوره، چوب تو كونت كنن؟
چگونگي ثبت و نگارش راي در پرونده شخصي افراد در كشورهاي ديگه به چه نحويه؟
اصلا اينكه فردي راي داده يا نداده جائي ثبت و ضبظ ميشه؟
آيا براي حكومت اين كشورها هم خيلي مهمه كه بفهمند طرف در چه انتخاباتي شركت كرده؟




........................................................................................

Saturday, February 22, 2003

اين نوشته شهسوار(درد) منو به ياد اين مطلب انداخت:
ميگن يه آقائي ميره پيش دكتر و ميگه :" آقاي دكتر! من نه مشروب ميخورم، نه سيگار ميكشم، نه زن ميگيرم، نه جلق ميزنم، و نه...به نظر شما، من صد سال عمر ميكنم؟"
دكتره كه خودش اهل لهو و لعب بوده با خنده ميگه: " عزيزمن به چه دردي ميخوره اين صدسال عمر اگه هيچ غلطي نكني!!! "



آخر(2)
آخر همه (اكثر؟) ازدواجها، بخاطر بچه است.
شروع ازدواجها ممكنه بخاطرعشق، تفاهم و يا حتي زور و تحميل باشه، ولي آخر همه شون به بچه ختم ميشه، همه اين دنگ و فنگها (عشق، تفاهم و ...) هم بخاطر اونه!



........................................................................................

Saturday, February 15, 2003

از ماست كه بر ماست
اولين مرحله اسقاط خودروهاي فرسوده با جلوگيري از تردد اتوبوسهاي بالاي 30 سال ساخت، در مسيرهاي بين شهري آغاز شده و در مرحله بعدي احتمالا اين اتوبوسها رو از صاحبان آنها خريداري نموده و سپس اسقاط خواهند كرد !
خوب اولا اينكه تعداد اتوبوسهاي بالاي 30 سال نهايتاً به 1000 دستگاه ميرسه كه عمده آنها نيز يا از اتوبوسهاي دماغدار عهد بوق بوده ! و يا از اين اتوبوسهاي دو طبقه تهران قديم! كه هر جفتشون جون تردد در مسيرهاي داخل شهري را هم ندارند، چه برسه به بين شهري!
دوما، چرا بايد اين اتوبوسها اول ممنوع التردد بشن و بعد اسقاطشون كنند و چرا از همون اول از رده خارجشون نمي كنند تا مانع از اوراق فروشي هاي غير قانوني بشن؟
سوما اينكه اين همه ژستهاي نيكوكارانه دست اندركاران تا كي؟ ظاهرسازي دولت مبني بر تلاش براي بهبود وضع معيشتي تا چه وقت؟
همه تون ميدونين كه بيش از 80 درصد آلودگي تهران ناشي از خودروهاي مستعمل و فرسوده بوده كه در حدود دو ميليون دستگاه را در بر ميگيرد. اگر فرض نمائيم قيمت هر خودرو 4 ميليون تومان باشه، ميشه با پول فروش فقط 5 ماه نفت ايران همه اين خودروها رو از صاحبانش خريداري نموده و ملت را از سرب و آلودگي نجات داد.
و يا اگر مبالغ صندوق ذخيره ارزي را كه الان بالغ بر 10 ميليارد دلار شده است را به اين كار اختصاص داد ميتوان در كمتر از يك هفته همه اين ماشينها را جمع آوري نمود.
آخه چرا كسي نميگه كه داريم تو اين تهران خفه ميشيم...



........................................................................................

Friday, February 14, 2003

بو
يه رفيق دارم كه هميشه فكر ميكنه خارجيها يه بوئي ميدن! البته منظورش يه بوي خاصيه كه از پوست اونها ترشح ميشه و دليلش رو هم تفاوت نژاد و برنامه غذائيشون ميدونه، خصوصا كره ايها كه بوي غذائي رو كه ميخورن رو ميدن ! (سوسك و حشرات ...)
انصافاً همه اين خارجيها روزي حداقل يه بار حموم ميرن و لباسهاي تميز مي پوشند و خودشون رو معطر مي كنن.ولي مردهاي ايراني بوي عرق تنشون بعد از فعاليتهاي فيزيكي، بسيار تند و زننده هستش و زنان ايراني هم موقعي كه دچار عادت ماهيانه هستند(بعلت عدم استحمام) بوي نامطبوع ميدن!
اين خارجيها خيلي بوي قابل تحمل تري دارن تا اين رفيقمون كه هفته اي يه بار حموم ميكنه و منشي چاق رئيسمون كه اونجاشو اصلا نميشوره!




........................................................................................

Tuesday, February 11, 2003

هيولا
آن كه با هيولاها دست و پنجه نرم ميكند بايد بپايد كه خود در اين ميانه هيولا نشود.
از وبلاگ ريرا



بي خبر
گفتم: "وقتيكه راحت ميشد عاشق تو شد، من به سختي مانع اين راحتي شدم."
گفت: "ميتوني عاشق باشي ولي خودت بي خبر..."
از وبلاگ Uni با اندكي تلخيص



........................................................................................

Sunday, February 09, 2003

باز هم بهانه مام ميهن
اين گلدون باريك بين بود كه براي اولين بار به استفاده از شعارهاي مام ميهن در برگزاري انتخابات و راهپيمائيها در صدا و سيما اشاره كرد.
من هم دوباره يادآوري مي كنم كه مام وطن فقط وسيله ايست كه تعداد را زياد كنند و اگر حالا بادكنك و شكلات و شربت پخش مي كنند، حتما چند سال ديگه واسه كشيدن مردم تو راهپيمائيها ، حواله پيكان توزيع خواهند كرد!



........................................................................................

Saturday, February 08, 2003

ويتنامي ديگر
آمريكا بعد از حج، به عراق حمله خواهدكرد و با اسكادرانهائي كه در طي جنگهاي خليج و افغانستان آب ديده شده اند، خواهد توانست كه بخش زيادي از مراكز مهم عراق را در همان روزهاي اول بمباران، منهدم نمايد.
اما در صورتيكه بخواهد نيروي زميني در عراق پياده كند، ويتنام دومي خواهد ساخت كه به اين زوديها پاياني نخواهد داشت.
تانكهاي عراق كه قبل از جنگ خليج فارس، برابر كل تعداد تانكهاي نيروهاي ناتو بود، هم اكنون نيز با وجود انهدام بخش عمده اي از آن كماكان آماده مبارزه بوده و فرماندهان و سربازان عراقي كه تجربه دو جنگ بزرگ را در كمتر از بيست سال تجربه كرده اند به آساني به آمريكائيها اجازه ورود به شهر و ديارشان را نخواهند داد حتي اگر دلخوشي از صدام هم نداشته باشند.
به همين خاطر جنگ خليج 2 جز تلفات انساني و اضافه شدن بدبختي مردم عراق چيزي در بر نخواهد داشت و اگر صدام در همان ابتداي جنگ كشته نشود و خانواده اش متلاشي نشود اين جنگ به يك جنگ فرسايشي تبديل خواهد گرديد.
اينكه صدام يك ديكتاتور بوده و بايد برود شكي نيست، ولي نه به دست آمريكائيها بلكه توسط مردم خودش بايد به سزاي اعمالش برسد. و آمريكا اگر ادعاي انسان دوستي و حقوق بشر مي كند نياز به لشگر كشي عريض و طويل به عراق ندارد و فقط ميتواند با چند حركت نفوذي و چند بمباران دقيق كل خانواده صدام را متلاشي نمايد ولي اينكار را انجام نميدهد، چرا كه ميداند در صورت فرسايشي نشدن جنگ، چاه هاي نفت عراق فقط چند صباحي دراختيارش خواهد ماند ولي اگر ضمن حفظ صدام شروع به پيشروي آهسته در خاك عراق نمايد هم نفت خواهد داشت هم صدام را بعنوان بهانه اي براي ادامه جنگ، هم ترس و واهمه در خاورميانه و هم ادعاي پوچ بشردوستانه اش را.



........................................................................................

Thursday, February 06, 2003

" زن يك تناقض است. فريبنده وفتنه انگيز. زن! تو هميني. از آشنايي با شما خوشبختم! "
(برگرفته از متن ايرج ستوده - مجله الكترونيكي پرسه)
اين داستان ايرج ستوده، واقعا ستودني است.




........................................................................................

Wednesday, February 05, 2003

........................................................................................

Monday, February 03, 2003

مطلق
استادي داشتم كه ميگفت: "با هيچ چيزي، مطلق مخالفت نكنيد، چرا كه در دنيا هيچ چيزي وجود ندارد كه تماما نادرست باشد."




........................................................................................

Sunday, February 02, 2003

سالمند و خاطرات گذشته
با آدمهائي كه تو دهه ششم يا هفتم عمرشون هستند، ارتباط برقرار كردن سخته.
از آينده نميشه باهاشون صحبت كرد چون هر لحظه منتظر دق الباب مرگ هستن...
دل و دماغ ماجراهاي روزمرگي رو هم ندارند.
يا بايد در مورد وضعيت مزاجيشون و درد و بيماريشون صحبت كني ! و اميد بهبودي بدي و يا اينكه تشويقشون كني كه از خاطرات جوونيشون بگن.
اين مورد دومي خيلي بهتره، چون وقتي از جوونيشون ميگن چهره و روحشون هم شاداب و سرحال ميشه.



........................................................................................

Thursday, January 30, 2003

رشوه يا جريمه؟
چند روز قبل زير پل سيد خندان، افسره به جرم رد كردن چراغ قرمز رفيقم رو نگه ميداره و برگه جريمه رو از جيب ميكشه بيرون، ولي قبل از اينكه بنويسه ميگه كه:
"شيشه رو بده پائين..."
بعدش هم دستشو مياره تو و ميگه:
" چرا بخاريت گرما نداره؟ "
رفيقمون هم درجه بخاري رو زياد ميكنه، ولي بعدش يهوئي ميفهمه كه منظوره افسره اينه كه رشوه رو بذار تو دستم تا جريمه ات نكنم!
رفيقم هم ميگه : "ترجيح ميدم جريمه رو به حساب دولت بريزم تا به تو بدم كه روز به روز جري تر بشي."
يكي از دلايلي كه رشوه رو رواج ميده، رشوه دهنده ها هستند، كه ترجيح ميدن به جاي جريمه نقدي، با دادن مقدار بسيار كمتري بصورت رشوه خلاص بشن.
افسرها هم وقتي ميبينن كه هم وضع زندگيشون خرابه و هم اينكه بالا دستي هاشون چه بند و بساط اختلاس و رشوه گيري راه انداخته اند، كم نميارن و پيش دستي مي كنن.
اما من واقعا مونده ام كه كدوم راه درسته؟
1-جريمه رو به حساب دولت واريز كنيم؟
2-يا به افسرها رشوه بديم؟
شايد راه سومي هم باشه و من فكر ميكنم در شرايط حاضر بهترين راه حله :
توي رانندگي خلاف نكنيم !



........................................................................................