| b@@kereh |
|
Monday, August 05, 2002
● كُس شعر:
چندي قبل ياداشتي نوشته بودم در مورد فيلم Unfaithful. يكي از نظرات اين بود كه اين يارو Martinez فرانسوي هست و تو چرا ايتاليائي خطابش مي كني؟ من هم وقتي فكر كردم، يادم اومد كه راست ميگه اين مارتينز فرانسوي هستش و من به صرف چند نقشي كه در قالب يك ايتاليائي بازي كرده بود ، فكر كرده بودم كه اينجا هم ايتاليائي هستش و بالاخره آدم مست فراموشكار ميشه و يادم نمونده بوده كه يارو تو فيلم هم فرانسوي بوده و هر چي عشقم كشيده بوده نوشته بودم وبعدش هم گفته بودم كه حق با شماست و مچ گيريتون رو بذارين براي كسي كه مدعيه... اما اين آقا يا خانم ( محتملا خانم) ، بنده رو به اطلاع رساني غلط متهم كرده و... وقتي مي بينم يه نفر يه كاري رو به من نسبت ميده (اطلاع رساني) كه من يادم نيست كي قبولش كرده ام، و بعدش هم مياد بخاطر نقصان در كاري كه قبولش ندارم منو محاكمه ميكنه، به حال خودم گريان ميشم، كه من چه نوشته ام كه اين چنين برداشتي از نوشته هايم شده كه بنده اطلاع رسانم !!! يادمه وقتي حسين درخشان تو وبلاگش اعلام كرد دنبال Sponser ميگرده، خيلي ها و از جمله من فكر مي كرديم كه حسين درخشان اون قداستش را با اين كار از بين برده و در مقام ابوالبلاگر نبايد كاسه گدائي به دستش بگيره و چيزهاي ديگه... اما وقتي درست و حسابي فكر كردم ديدم درخشان بيچاره كه هيچ وقت خودش رو ابوالبلاگر قديس معرفي نكرده بود كه اگه خداي نكرده دنبال Sponser بگرده، مقامش خدشه دار بشه، اين ما بودم كه درخشان رو برده بوديم بالا و ابوالبلاگرش كرده بوديم و بعدش هم شاكي از نقصان كارش بوديم كه چرا در اين مكان مقدس!!! تجارت ميكنه... جان كلام اينكه مواظب باشيد تا مثل من به جرم كاري كه نپذيرفتين ، محكوم نشين. جان كلام دوم اينكه بنده نه منتقد سينما هستم نه نويسنده و نه هر زهرماري كه فكرش رو بكنيد، اينجا هم فقط كس شعر مينويسم...لطفا از من زياد انتظار نداشته باشين. □ نوشته شده در ساعت 11:05 PM توسط baakereh
● جميله ايست عروس جهان، ولي هش دار
........................................................................................كه اين مخـــــــــدّره در عقدِ كس نمي آيد يار زنگ زده ميگه: ” خواب ديدم تو در حاليكه قسمتي از موهات سفيد شده، در كنار مادرت و يه دخترغريبه اي هستي و مادرت با قهقهه داره ميگه: ” اين همون دختري هست كه من ميخوام يارت بشه “. “ خدا به داد من برسه با اين زاينده و يار... اين از زاينده كه ميخواد تا موهاي منو سفيد نكرده، يار برام نستونه... اونهم از يار كه صبر و طاقت از دست داده و تو خواب و بيداري زاينده رو به چشم يه اهريمن مي بينه. يار ميگه: ” مادرت ميخواد يه مدتي بگذره و همه ماجرا از سرت بيفته، مثل پرنده توي قفس كه اينقدر خودش رو به در و ديوار قفس ميكوبه تا از حال بره...آخرش هم من رو ميدن به يكي ديگه و چند ماهي آبغوره ميگيري و آخرش هم ميگي : بالاخره مادرم هست ديكه كاريش نميشه كرد، بلند ميشي ميري سراغش... “ يار راست ميگه، زاينده با صبر نشسته و تماشا ميكنه، داره از من خميري ميسازه كه تو قالب خودش جا كنه. يار هم بي انصافي ميكنه، خواستگارها ميان و ميرند و هر كدومشون شده اند آينه دق من... با اينكه دونه به دونه داره ردشون ميكنه، اما وقتي با دقت به خواستگارها نگاه ميندازم ميبينم هيچ كدومشون كامل نبوده اند ...يكيش بدنساز حرفه اي بوده ولي يه دونه كلمه رو نميتونسته درست و حسابي بار بذاره، اون يكي كارخونه دار بوده ولي ديپلم بيشتر نداشته، يكي ديگه خوش تيپ و داراي تحصيلات بوده ولي آه در بساط نداشته و خلاصه... با خودم ميگم نكنه فردا يكي بزنه بياد و همه چي داشته باشه و من رو تحت فشار بذاره و تا من بخوام دوباره يه ندا به زاينده بدم، خودش ببره و بدوزه و بره...؟؟؟ يار رو مقصر نميدونم، چون اگه همين مورد براي خواهرم هم پيش بياد، ميبينم كه خيلي سخته انتخاب كنه، از يه طرف عاشق و دلداده يكي ديگه شده و از طرفي خانواده برايش خواستگارهاي مختلف را پيشنهاد ميكنه و اين وسط دختر بيچاره در تصميم بين جبر و اختيار معلقه و آخرش هم دل به اجبار ميده... اما اين زاينده كه با يه لب خندون و يه بله تميز ميتونست از هزار و يك عقده وكينه اي كه در دل من و يار، داره جوونه ميزنه و بلاي زندگي آتي ما بشه جلوگيري كنه، داره با دست خودش دو نفر آدم عقده اي رو پرورش ميده كه يكيش ميره زن يه خواستگاري ميشه كه پدر و مادرش تائيد كردنش، اون يكي هم ميره كسخل و مجنون آواره كوچه و خيابون ميشه تا يه معشوق ديگه پيدا كنه و تا مدتها براي اون از معشوق قبلي بگه و افسوس قبلي رو كنار فعليه بخوره و تا بياد كه عاشق فعليه بشه ببينه كه اين يكي هم به دليل جهالت زاينده ها از دست رفته... □ نوشته شده در ساعت 10:15 PM توسط baakereh Saturday, August 03, 2002
● Unfaithful
........................................................................................بازيگران: Richard Gere, Diane Lane كارگردان: Adrian Lyne داستان از يك روز پائيزي آغاز ميشود كه باد تندي در يكي از شهرهاي آمريكا همه چيز را بهم ميريزد... در همين حين زني 35 ساله، كه زيبائي صورتش در همان هواي ابري نمايانست و قامت كشيده اش را ميشود بواسطه بادي كه باراني اش را به تنش مي چسباند، تجسم كرد، با يك مرد جوان ايتاليائي برخورد كرده و تمام كتابهاي او را به زمين ميريزد... و همين اتفاق باعث ميشود كه زن، دعوت جوان ايتاليائي را در ورود به خانه اش پذيرفته، تا آنجا ضمن تماس با همسر و پسرش، خراشيدگي پاي خود را نيز درمان نمايد... در ادامه داستان با زندگي خصوصي زن با شوهرش آشنا ميشويم كه كارگردان يك زندگي خوشبخت را به تصوير مي كشد كه هم بچه در آن خوشحال هست و هم زن با شوهرش شبها در تختخواب به عشق بازي مي پردازند...شغل مناسب و درآمد كافي شوهرش مكمل همه اين خوشبختي عاشقانه مي باشد... اما قسمت سياه آن زماني آغاز ميشود كه زن به رسم قدرداني به سوي منزل آن مرد جوان ايتاليائي بر ميگردد و رسم قدرداني كم كم به ديدارهاي ديگر تبديل ميشود...، تا اينكه در ديداري ديگر، مرد جوان ايتاليائي كه با تحسين به خطوط گردن و سينه هاي آن زن چشم ميدوزد ، زن را به لمس و رقص دعوت مي كند ...و در اوج فيلم، زن را بر روي تختخوابي در بر مي گيرد و او را در حاليكه كه تنش مرتعش ميشود، تسليم حرارتش مي كند ... زندگي مرد جوان ايتاليائي كه دنيائي مملو از كتاب و موسيقي و تنديس مي باشد از طرفي و از طرف ديگر حرارت يك مرد ايتاليائي كه درخواست هيچ زني را بي جواب نميگذارد، باعث ميشود كه زن با وجود عذاب وجدان در زمان هم آغوشي اجازه بوسه زدن بر آلتش را به مرد جوان ايتاليائي بدهد و او در زن فرو ميرود...... شوهر بيچاره نيز كم كم متوجه تغيير رفتار زن شده و ميبيند كه زن براي همآغوشي با وي گريزان است و سرانجام توسط يكي از دوستانش از واقعه آگاه شده و با توجه به عكسهائي كه يك كارآگاه خصوصي برايش تهيه ميكند پي به روابط زنش با آن مرد جوان ايتاليائي مي برد و در عين بهت و ناباوري و هزاران سوال تصميم به ديدار آن مرد ايتاليائي مي گيرد ، بدون اينكه كلمه اي به زنش چيزي بگويد... در مراجعه به خانه آن مرد جوان ايتاليائي، با ديدن هديه اي كه در سالروز ازدواجش به همسرش هديه داده بود و همسر هوسباز آن را به مرد جوان ايتاليائي بخشيده بوده، عنان از كف داده و با پايه سنگين همان هديه بر سر مرد جوان مي كوبد و خون از جمجمه مرد فوران زده و بر دستهايش ريخته و جان ميسپارد... مرد پس از جابجائي جسد و رها ساختن آن در انبوه زباله هاي شهري به سمت مدرسه پسرش حركت كرده و در كنار همسرش كه مشغول تماشاي تئاتر پسرش هست مي نشيند و با چهره اي كه از آن هزاران چرا مي بارد به صورت همسرش نگاه مي كند... پليس كه با پيدا كردن جسد بدنبال قاتل مي گردد شروع به تحقيقات نموده و سراغشان مي آيد ، و از طرفي زن نيز با پيدا كردن عكسهائي كه كارگاه از وي و آن مرد جوان ايتاليائي گرفته بود، پي ميبرد كه قاتل آن مرد جوان ايتاليائي، شوهر خودش هست و در حاليكه مردش در يك شب مهتابي، رو به پنجره بيرون را نگاه ميكند، فرياد ميزند آيا تو او را كشتي؟ تو او را به قتل رسانده اي، چطور توانستي او را بكشي... مرد كه روزها در سكوت فرو رفته بوده و تمام خيانت زنش و هراس قتل را در دلش مدفون كرده بوده و به رويش نياورده بوده ، به خروش مي آيد و فرياد ميزند: تو چگونه توانستي بارها و بارها در كنارش بخوابي و در لذت جنسي فرو روي و به فرزندت و به من نينديشي؟ چگونه توانستي تمام خوشبختي را به هوسي و حرارتي ببازي؟ چگونه توانستي شبها مرا بواسطه بوي گندي كه تو را در بر گرفته بود از خودت دور كني؟ چگونه توانستي فرو رفتن آلتي ديگر را در جائيكه پسرت را زائيده اي بپذيري؟... براي زن تمام قضاوت به يك جا براي تخطئه اش هجوم مي آورد و تمام آن لحظه هاي شيرين خيانت كه حتي با مرورشان نيز لذت ميبرد به يكباره تبديل به يك جهنم و كابوس ميشود و همه چيزش را در خود فرو ميبرد... بعد از آن هر وقت صداي آژير پليسي را ميشنيدند، رنگ هر دويشان از رخسار ميپريد و نگاهشان بر روي تنها پسرشان كه پدر و مادرش را بهترين پدر و مادر دنيا ميدانست، دوخته ميشد... □ نوشته شده در ساعت 10:18 AM توسط baakereh Thursday, August 01, 2002
● چه كسي را مي كشيد؟
........................................................................................من چند نفر را ميخواستم بكشم... اوليش پسري بود به اسم مسعود كه در دوران راهنمائي، در زندگي من حضور داشت، فردي حيله گر كه بدون كمترين نزاع فيزيكي، تمام روح من را مي آزرد...ميدانست كه در مبارزه رودر رو، توان ايستادن در مقابل هجوم خشم من را ندارد، اما با مكر خود مرا مي رنجاند، در عنفوان نوجواني و در اوج غيرت، نام اعضاي خانوده ام را در مسير برگشتم از مدرسه به خانه با گچهائي كه از كلاس دزديده بود مي نوشت و تمام مردانگي يك پسر 13 را به جوش و خروش مي آورد. اولين بار در آن دوران احساس كردم كه قلبم فشرده ميشود.... دوميش همدست وي و بازوي فيزيكي او بود، حسن نامي كه در دعواهايم، وقتي مشتهايم بصورتش مي نشست مي فهميدم كه هركوليست توخالي، چرا كه به هر مشت حسابشده من، سه دور، دورِ خودش مي چرخيد و در چهار راه مركزي شهر بر روي زمين ولو ميشد اما كماكان زوزه هاي رجز خوانيش را از دست نميداد... سوميش آن كسي بود كه در شبهاي پائيزي من، يار من را به فاصله تنها يك ديوار، ميكرد و صدايش در فضاي اتاق من مي پيچيد كه :” آه ، آه ه ه ه ه ،....“. زمان زيادي طول كشيد كه به خود قبولاندم كه اين ياري كه فريفته حرفهاي يك مرد شده، يار من نيست...سخت بود صداي كسي را در پس ديوار شنيدن ، كه زماني همين الحان را در خانه تو سر ميداد... ” آه، آ ه ه ه ، ...“ چهارمين نفري را كه خواهم كشت هنوز انتخاب نكرده ام...اما هميشه با خودم ميگويم: ” اگر فرض را بر اين بذاريم كه دستگاه عدالتي در ماوراي زمين وجود خواهد داشت و به صحت قضاوت خواهد كرد، دوست دارم در آن لحظه كه اين آدمها را در مسند محكومين در جلوي من مينشانند، احساسم به همان موقعي برگردد كه اينان زندگي من را سياه كرده بودند، تا بتوانم با فريادي رسا از قاضي دادگاه استيفا طلب نمايم.“ □ نوشته شده در ساعت 11:50 AM توسط baakereh Tuesday, July 30, 2002
● سلامت تن :
........................................................................................يكي از نشانه هاي پير شدن اينه كه علاقه آدم به راديو گوش دادن زياد ميشه ! امروز هم تا راديوي ماشين رو روشن كردم ديدم مجري قسمت خبريش ميگه: ” با تحقيقات جديد پژوهشگران مشخص شده است كه ورزش صبحگاهي باعث تضعيف سيستم دفاعي بدن شده و بدليل بروز عوارضي نظير خشكي دهان و بزاق ، احتمال ابتلا به بيماريها افزايش پيدا مي كند، لذا توصيه ميشود ورزش را به عصرها و يا شامگاهان منتقل نمائيد!!! “ جلّ الخالق...نه به اونكه يه زماني هيچ فضيلتي برتر از ورزش صبحگاهي نبود و نه به اين پژوهش جديد علمي، هنوز هم نفهميده ايم به چه سازي برقصيم؟! ياد پدرم به خير، هميشه ميگفت: ” پسرم كار پزشكي هيچ وقت دو دو تا چهار تا نيست، يه روز ميگن يه چيزي مفيده، فرداش ميگن باعث مرگ و ميره...“ با اينكه خودش طبيب قهاري بود ولي هميشه ميگفت: ” هو الشفاء“ . حالا قصدم اين نيست كه بگم صبح برين دنبال ورزش يا عصر، خود من توي تمام عمرم يه بار هم نشده كه از خواب نازنين واسه ورزش بزنم، نه واسه ورزش زده ام نه واسه نماز صبح ... اما خدا وكيلي ياد زمان مريضي تون بيفتين، قبول كنيد هيچي مثل درد و مرض، غرور و تكبر و آز و طمع بشر رو له نميكنه... پس اگه مذهبي هستين دعا كنيد : اگه مذهبي هم نيستين ، آرزو كنيد: ” سالم باشيم و سلامت.“ يه چيزه ديگه هم درخواست كنيد: ” اينكه تو بستر نميرين البته اگه نمي ترسين جاي ديگه بميرين.“ من دلم ميخواد بفهمم، دارم ميميرم. شما چطور؟ ! ! □ نوشته شده در ساعت 10:32 AM توسط baakereh Monday, July 29, 2002
● خشم :
........................................................................................حوالي ساعت 19 امروز، روي پل ستارخان دو ماشين با هم تصادف كرده بودند.روي هيچ كدوم از ماشينها حتي يك لكه خراشيدگي هم ديده نميشد، اما هر دو راننده شديدا با هم گلاويز شده بودند. راننده ماشين اولي يك پيرمرد 60 ساله و راننده ماشين دومي يك مرد 40 ساله بود.فحش ها حول حوش مادر و خواهر ميچرخيد و مشت و لگدها هم نشان از آماتور بودن هر دو، توي دعوا كردن داشت. احساس ميكنم فشار روي اين مردم خيلي زياد شده، فشارهاي اقتصادي كه جاي خود داشته و از طرفي تحديد آزاديها و در پي آن انواع مختلف چپاول خلق، باعث شده كه درون هر كدام از ما مقدار زيادي از خشم تلنبار شده و به تلنگري اين انبار باروت منفجر گردد. يادم مياد وقتي فيلم Fight Club را ديدم، فهميدم كه چرا از خوني كه زير دندانهايم بهنگام مسواك زدن در ميآيد لذت مي برم. الان هم احساس ميكنم كه هم خشم انباشته شده در مردم ـ كه منشا فشارهاي اقتصادي و رواني دارد ــ و هم زندگي يكنواخت ماشيني، باعث شده كه با كوچكترين محرك، آدرنالين در خونمان زياد شده و يك برخورد ساده را به فحاشي ناموسي و زد و خوردهاي الواطي بكشانيم. ميدانيد كار ما از موعظه گذشته است، خويشتن داري و صبر هيچ گونه كدئين و مرفيني براي ما نمي تواند باشد.همه ما احتياج به اون مشتهاي دماغ خون كن Fight Club داريم. زّت زياد □ نوشته شده در ساعت 10:28 AM توسط baakereh Saturday, July 27, 2002
● نقش خلقت در ارضاي زود هنگام مردان:
........................................................................................خيلي از مردان در هنگام برقراري ارتباط جنسي، داراي انزال زودرس بوده و في الفور به درجه ارگاسم مي رسند. دلايل مختلف پزشكي وجود داره كه فرآيند ارگاسم در مردان چه روندي رو طي ميكنه و نهايت اوج آن چه وقت هستش. همه هم ميدونيم كه اين زمان را به روشهاي مختلف نظير استفاده از قرصهاي محرك نظير وياگرا ، مواد مخدر و روانگردان( در برخي موارد مشروبات الكلي) و بعضي وقتها با ورزش يا حتي خود تلقيني و ساير راهها افزايش داد. اما ارضاي سريع در مردان ريشه در خلقت آنها دارد، و در واقع اصلي ترين هدف از آميزش، انتقال نطفه به جنس مخالف بوده و براي اينكه هر دو جنس به اين عمل رغبت نشان بدهند لذايذي در اين عمل گنجانده شده تا براي هر دو طرف جذاب و مشوق باشد.اما در اصل هدف بقاي نسل هست و اينكه سعي شود هر چه زودتر انعقاد صورت بگيرد و نسل استمرار يابد. مثال بارز اين عمل در حيوانات بوده كه در هر بار جفتگيري عمل بارداري صورت مي پذيرد چرا كه حيوانات به دليل غريزه شان كه در نهايت تكامل قرار دارد، احساس مي كنند كه بايد نسل خود را تداوم ببخشند و به همين منظور در هر بار جفت گيري ، قريب به اكثريت آنها باردار مي شوند و آن عده اي هم كه باردار نمي شوند احتمالا مشكلي در دستگاه جنسي داشته و يا عوامل محيطي نظير كمبود جفت و يا آب و هواي نامناسب تاثير گذار بوده است...و جالبترين نكته اين است كه زمان مقاربت در يگ گونه بخصوص حيوانات ، هميشه ثابت بوده وبرابر همان زمانيست كه خلقت برايش مقرركرده است و مثل نوع بشر به روشهاي كاذب ، كش داده نمي شود... در مورد انسان نيز چنين مكانيزمي در نظر گرفته شده است يعني جنس مذكر در كوتاهترين زمان ممكن نطفه را به جنس ماده انتقال داده و با كاستن از زمان ارضا به نوعي امنيت نطفه را در برابر خطرات جانبي تامين مينمايد، يعني دقيقا همان كاري كه حيوانات مي كنند... اعتقاد دارم اصلي ترين دليل ارضاي زود هنگام مردان، تسريع در انتقال نطفه به رحم جنس مونث بوده و تضمين تداوم نسل بشر در كوتاهترين مدت مي باشد... اما اكنون يك سوال باقي مي ماند، پس ارضاي زنان چه ميشود؟ همانطور كه قبلا هم گفتم ميتوان به طرق مختلف انزال مرد را به تعويق انداخت تا بتوان زن را ارضا كرد كه از ملزومات اينكار اين مي باشد كه زن نيز توانائي رسيدن به مرحله ارگاسم را داشته باشد و مثل بسياري از زنان ما كه بخاطر مثائلي نظير واهمه ازنقطه ارگاسم و يا كم توان بودن مرد به اين مرحله نرسيده اند نباشد. اما نكته مهم اين مي باشد كه هر چقدر در يك ارتباط جنسي، دفعات مقاربت توامان با آرامش روحي و علاقه قلبي باشد، كم كم جنس مرد به توانائي اي دست پيدا ميكند كه بتواند زمان ارضاي خود را به تعويق بيندازد. چرا كه احساس ميكند كه مواردي كه باعث ميشود وي سريع تر ارضا گردد از بين رفته و ديگر لزومي به ارضاي زود هنگام نمي باشد، بطور مثال در ارتباطهاي متواتر مرد (عمدتا ارتباطهاي زن و شوهري) احساس اينكه اين عمل فقط يكبار صورت خواهد گرفت را از دست داده و با علم به اينكه اين كار در دفعات ديگر هم قابل تكرار خواهد بود، به وي آرامشي داده خواهد شد كه نطفه را در نهايت طمانينه منتقل نموده و تا جائيكه زن نيز به ارگاسم برسد. اين حس تداوم هم آغوشي باعث ميشود كه به مرد حريص و عجول فرصت تفكر داده شده و وي بتواند هارموني عشق را همپاي معشوق بنوازد. جان كلام اينكه تا زمانيكه مرد بي دغدغه مقاربت ننمايد، هرگز نمي تواند زني را ارضا نمايد. □ نوشته شده در ساعت 11:26 AM توسط baakereh Friday, July 26, 2002
● كليك كن فناشيم ...
........................................................................................اولين بار كه اصطلاحات زندان نبوي دستم رسيد تا آخرش را يه نفس خوندم، به نظرم هيچ چكيده اي مثل اين نوشته نميتونه نشان دهنده تمام لغات و اصطلاحات كوچه بازاري ما باشه. اعتقاد دارم فرهنگ كوچه بازاري و لغات آن در بين همه ايرانيان به نحوي جاريست اما كم و زياد داشته و به نسبت جغرافيائي كه در آن زندگي مي كنيم تغيير مي كند. من اين فرهنگ را نه تنها نكوهيده نمي بينمش، بلكه حتي احساس مي كنم درك قسمتهائي از اين فرهنگ براي همه ما لازم هست. چون در جامعه اي كه گسترش فقر تنها سياست اقتصادي موجود هستش و فساد از گونه هاي مختلفش در خيابانها و خانه ها و ادارات با وقاحت تمام بصورت سيستماتيك پياده ميشه و مواد مخدر مثل پشگل تو دست و پاي نوجوانان ما ريخته پس ما بايد بدونيم كه : ”هتل كارتون“ همون جائي هست كه هر شب صدها بي پناه و بي خانمان روي كارتنهاي مقوائي دراز مي كشند و شب را به صبح مي كنند و بعضي هايشان هم از شدت سرما حتي نمي توانند يك شب را به سحر برسانند و در امتداد همان سرما ي زمستان، سرماي گور را هم تجربه مي كنند. ما بايد بدونيم ”ني زن“ به كسي ميگويند كه ترياك را با وافور ميكشد... بايد واژه ”مايكل جمع كن“ را بدونين تا وقتي ميريزند جوونها را از خيابون جمع كنند به رفيقاتون ندا بدين... يا بايد بدوني كه ”ملاقات دوچرخه“ به چي ميگن تا بفهمي همين لغت دوچرخه سواري ابداع شده در وبلاگستان از كجا اومده. ميدوني ”لب متاليك“ به لبي ميگن كه از شدت اعتياد سياه شده؟ ميدوني اصطلاح ”كودك نواز“ را به همون بي شرف كثافت ميگن كه بچه هاي كوچولو را از پشت آش و لاش ميكنه؟ هيچ ميدونستي ترياك اسمهاي ديگري مثل: تل، تلتا، سياه، خوراك، جنس، مواد، تله تا، قره، دودكي، روسري، تلخكي، مارشال و ...داره؟ هيچ ميدونستين ”متديّوث“ به كسي ميگن كه هم خير سرشون ”متديّن“ هستند و هم ”ديّوث“؟ تا حالا پشت ميني بوس نديدين بنويسن: ” تشنه نبينمت، دريائي...“ ”كره لازم“ تا حالا نشدين تا ببينين چه چيزه مفيدي هست اين كره، وقتي حشيش بالا ميزنه... ... جان كلام به ميزان ارتباطي كه با اين فرهنگ پيدا مي كنيد، اين لغات را ياد بگيريد، سري هم به اينجا بزنيد، فكر كنم اين دوست عزيزمون تصميم داره كل اين فرهنگ را پابليش كنه. ّزت زياد □ نوشته شده در ساعت 1:11 AM توسط baakereh Thursday, July 25, 2002
● دوباره دردسر...
........................................................................................فروشنده خونه جديدمون، امروز با ديدن اطاقكي كه توي حياط خلوتي درست كرده ام، شروع به داد وبيداد كرده و گفته كه: " چون هنوز پايان كار ساختمون را نگرفته براي همين احتمال داره كه بازرسهاي شهرداري با ديدن اين آلونك اونو جريمه كنند و....و بايد هر چه زودتر خرابش كنيد." البته من نميدونستم كه تا قبل ازصدور پايان كار، نبايد اين كار رو ميكردم و حالا هم با اين اوضاع نميتونم با هزينه اي كه بابت اين آلونك كردم خرابش كنم(نزديك 300 هزار تومان). حالا مونده ام كه چيكارش كنم...كل آپارتمان در حدود 110 متر و حياط خلوتيش حدود 7 متر هستش.آلونكي هم كه جوشكاري كرده ام در حدود 4 متر از اين فضاي 7 متري را مسقف كرده... كمك بزرگي به من خواهيد كرد اگه اطلاعي از جريمه هاي شهرداري براي اين نوع تخلفات داشته باشيد و در اختيار من بگذاريد... آيا اين آلونك فلزي جوشكاري شده تخلف محسوب ميشه يا نه ؟ آيا امكان دارد كه بدون تخريب آلونك جريمه اش را پرداخت كنم و فروشنده خونه بتونه از شهرداري پايان كارش را بگيره؟ اگر امكان يك چنين كاري وجود داشته باشه، چقدر جريمه خواهد داشت(درمنطقه 2 شهرداري)؟ كدام قسمت از شهرداري به اين تخلفات رسيدگي مي كنه؟ با توجه به اينكه صدور سند خونه به حكم پايان كار كل ساختمان ربط داره و صدور پايان كار هم احتمالا به اين آلونك فلزي، آيا مي ارزه كه آلونك رو خراب نكنم؟ كسي اطلاعات در اين مورد نداره كه به من كمك كنه؟ □ نوشته شده در ساعت 3:19 AM توسط baakereh Monday, July 22, 2002
● نه تو داني و نه من
........................................................................................اولندش براي سيستم عصبي يك مرد هيچ چيزي نميتونه بيشتر از غر زدن يك زن مخرب باشه، خصوصا وقتي كه غر زدنش در زمينه فني باشه كه اصلا هم ازش چيزي سر در نمياره...نه از توالي كارهاي فني چيزي ميدونه و نه از طرز كار با يك پيمانكار زرنك مادر قحوه...فقط بلده كه يا غر بزنه يا نق...يعني يك زاينده به تمام معني. نميتوني بهش بقبولوني كه تا زماني كه يك پروفيل رنگ نخوره، رويش نميشه شيشه نصب كرد و براي اينكه رويش رنگ بخوره لازمه نقاش استخدام كني تا پروفيلها رو رنگ بزنه و اينهم لازمه اش اينه كه تمام كارهاي جوشكاري تموم شده باشه وگرنه نميشه كه تيكه تيكه از آقاي نقاش دعوت كرد كه هر روز با يك هزينه گزاف تشريف بيارند منزل ما و هر موقع عشقمون كشيد رنگرزي كنند... دومندش اينكه عجب چيزه شيريني هست اين پول، به قول سعدي تلميذ بي ارادت مثل عاشق بي زر مي ماند، تا پول داري قربون بند كيفت هستند اگه نداري پشيزي در اين سيستم قيمت گذاري ارزشي نداري... 1- يا بايد رو كني هر آنچه در چنته داري. 2- بفهموني به رقيب كه آس پيك در آستين داري. 3-و يا اينكه عر بزني و بگريي به حال و روزت كه خداوند در دستگاه دكارتي عدل، براي تو مختصاتي در نظر نگرفته... 4- و يا اينكه بشاشي به اين زندگي و الكي فلسفه ببافي كه انا الحق. سومندش اينكه بسي رنج بردم در اين سال سي ... آقايون و خانمها، همه سر كاريم...مغ و مغبچه و زاهد و ترسا ، همه فكر مي كنند كه ثنا گوي تو اند، اما تو خود حديث (؟) بخوان از اين مكتب... 5- ياوه گو ام؟...اما به يكتائيش سوگند كه من عين راستي ام اما در مستي... شششم اينكه واعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا كه همانا اگر تفرقوا ، به قول خودم فتشّرهو... □ نوشته شده در ساعت 11:01 AM توسط baakereh Sunday, July 21, 2002
● ماست موسير
........................................................................................بعد از چند روز فشار عصبي، اوضاع هنوز نامعلومه، نه زاينده حرفي ميزنه و نه از خواستگارهاي سمج سي و جند ساله كارخونه دار خبري هست و نه از چندر غاز حقوق من. امشب تصميم گرفتم بعد از مدتها لبي تر كنم و دمي به خمره بزنم...سفارش كباب بناب و ريحون تبريز و ماست موسير آذربايجان رو دادم... قبلش هم منِ تلخ خور، جرعه اي عرق سگي وازگن ريختم تو ليوان و قلپ قلپ رفتم بالا... پدر مرحومم همكاري داشت كه تا روزهاي آخرش دمخورش بود و مطب دندانپزشكي اش در جوار مطب پدر من بود...فاميلي نسبتا نزديكي هم با اين مرد شوخ طبع دنيا ديده داشتيم... هر وقت مست ميكرد، مي گفت الشام الشام...با اينكه عاشورا و تاسوعا را به نيت حسين روزه مي گرفت اما عرق خور قهاري بود.. به نظر من سگش مي ارزيد به اين آخوندها و بازاريهاي محتكر...آخر شام هم ميگفت : ” خدايا ما خورديم سير شديم، گشنه ها را بكش“...وقتي بهش ميگفتيم آخه اين چه دعائيست كه ميكني؟ در جواب ميگفت : ” خدائي كه آفريده اش را گشنه نگهدارد همان بهتر كه جانش بستاند...“ بعضي وقتها هم كه ميخواست شكر خالق بجا آورد مي گفت: ” خدايا روزگار بدمان را اين چنين كن“ ...يعني خدايا در بدترين روزمان اين چنين شاد باشيم... حالا من هم به نيابت از اين مرد خدا ، جرعه اي از اين عرق سگي وازگن بالا مي كشم و جار ميزنم دنيا به پشيزي نيرزد...چه كنم كه مستي است و راستي... خداي داند اگر در بهشت حوريان پستان گرد به شما ارزاني كنند اما قطعا كباب كوبيده با ريحون و ماست موسير به شما نخواهند داد... □ نوشته شده در ساعت 10:15 AM توسط baakereh Saturday, July 20, 2002
● تو حال من كي داني
........................................................................................جالبه از يه طرف وقتي ميخواي برگردي، زاينده ات حتي نميگه كه : اگه شام نداري اينو با خودت ببر... از يه طرف هم يار، غصه دقايقي را كه از من خبر نداشته را ميخوره... از يه طرفي هم يه كارگر ميگه : ديروز خانم انسيه...براي آزاد كردن تابلوهاي نقاشي اش اومده بود بنياد م. قيمت تابلوهاش در حدود 1.5 ميليارد تومن قيمت گذاري شده است.اين تابلوها را اول انقلاب بنياد م. مصادره كرده بود...الان هم صاحبش(خانم م .) پيدا شده... عجب دنياي خر تو خري هست، يكي دنبال 1.5 ميليارد تومان اونهم فقط براي تابلوهاي نقاشيش . يكي هم دنبال 1.5 ميليون تومان پول واسه نجات زندگيش. هر چند كه الان همون بنياد م. كه هيچ مميزي اجازه حسابرسي به اموالش رو نداره، سالهاست باعث شده كه روز به روز تعداد افرادي كه زندگيشون محتاج 1.5 ميليون تومان باشه زيادتر بشه... □ نوشته شده در ساعت 11:16 AM توسط baakereh Friday, July 19, 2002
● چيزهاي بدي دارم مي فهمم
........................................................................................مي فهمم كه چرا زني با موهاي قهوه اي، شبها دلش نميخواهد همسرش دست در بين پاهايش ببرد، همانجائي كه ساعتي قبل آلت آخته مرد ديگري را داشت با خيسي و هرمش پائين و بالا ميكرد... فهميده ام چرا هميشه آلت شوهرش وقتي در آلتش فرو ميرود، احساس درد و چندش ميكند. مي فهمم كه چرا مردي با موهاي قهوه اي، مرد مو مشكي را ميكشد، همانيكه با وقاحت تمام بستري را نشانش داده بود كه زن آن مرد مو قهوه اي را آنجا بارها و بارها ارضا ميكرده... چيزهاي بدي از انسان شنيده ام. فهميده ام چرا ديوانه خانه ها وجود دارند، براي اينكه يه روزي من را ببرند اونجا... آخرين چيزي كه فهميدم اين بود: قبرستان ها وجود دارند تا هر از گاهي بميريم... □ نوشته شده در ساعت 8:39 AM توسط baakereh Thursday, July 18, 2002
● ترديد در عين يقين:
........................................................................................در شبي سيه فام مردي به خيانت و بكارت مي انديشيد... با خود زمزمه ميكرد: مردِ خيانت كار هرگز روي آرامش نخواهد ديد... و هيچ مردي، مرد نمي شود مگر اينكه پرده اي بدرد... بعد از لوليدن در رختخواب و اندكي ارضا، ، بايد فهميد كه چند مرده حلّاج لازمست تا بوسه اي بعد از جِماع كني؟ نوك انگشتانش سوخته بود، كاسه اي آتشين را با دست جابجا كرده بود تا زندگي عاشقش نسوزد...صورتي رنك قشنگيست، رنگ تاولهاي دست معشوق بود... عاشقش ملعون ابدي باشد اگر كمر همت به وصال نبندد... □ نوشته شده در ساعت 11:19 AM توسط baakereh Wednesday, July 17, 2002
● سياه
........................................................................................هيچ خبري نيست... زاينده سراغم نيامد... با خواندن آنچه كه نوشته شد دريافتم كه من، تنها خرقِ عادت كرده نيستم. به قول پدر امير، من تغيير كرده ام، عشق در تحولي از والدين به يار منتقل ميشود و من، تاوانِ گذار را بايد بدهم. من دو چيز را در بابِ اين بشر خاكي كه اسباب بازي خالقش هست ياد گرفته ام... اول فراموش كردن دوم سازش كردن ميدانم مَثَلي داريم كه ميگويد: ” مشكلي نيست كه آسان نشود “، اما اگر روزي با مشكلي مواجه شديد كه آسان نشد، دو راه بيشتر در پيش رويتان نيست: - يا بايد فراموش كنيد تا ديوانه نشويد... - و يا بايد بسازيد تا خودكشي نكنيد... ميدانم كه ليس الانسان الا ما سعي... اما بعضي جاها اين صندوق صدقات، كار نميكنه . يار در خانه و ما دور .... .... ... .... .....و ما دور خودمان ميگرديم... نميدانيد اينكه من ميگويم يار، به قول سهراب از حادثه هم يه چيزي بيشتر عشقتر است و حافظ هنوز هم در خم ابرويش مانده و خوارزمي در رزمش و فردوسي در بزمش... به سراغ من اگر مي آئيد، ديوانه ايد كه سراغم مي آئيد...يا بلد نيستيد بيزينس كنيد و يا جوان تازه رميده از نوجواني هستيد كه غره به پوست بي خشتان هستيد. عجب كه عين حقيقت است جملاتم... ولي تو رو خدا اگه عاشق شدين، وا نگذارين كه همانا عشق تعالي انسان است و اول بدبختيش... يواش يواش بيائيد ، مبادا كه ترك بر دارد آتش سيگاري من ...دون خوان ... ميليونها نطفه را در رحم خفه ميكني، اما هيچ ميداني كه خداي را شريكي نيست؟ الا الله ؟؟؟ لا اله پس كجاست كه صحبتش هست؟ پيك ديگري ميخواهم به سلامتي ات بنوشم اما هنوزهم نفهميده ام كه گناه چيست... □ نوشته شده در ساعت 10:43 AM توسط baakereh Sunday, July 14, 2002
● جهان پيرست و بي بنياد، ازين فرهادكش فرياد
........................................................................................ديشب را با چه حالي گذراندم، تا صبح در يك فضاي هشياري، كابوس ميديدم.سحرگاه نه تنها ذره اي خستگي از تنم بدر نرفته بود بلكه همه هيكلم فرتوت شده بود. ساعت نه و نيم صبح به يك بهانه الكي تلفن آنجا را گرفتم، صداي خواهر كوچكم از پشت گوشي بلند شد.وقتي به همان بهانه الكي چند كلمه اي رد و بدل كردم،با حزني كودكانه گفت:”امشب هم نخواهي آمد؟“...قطع كردم. وقتيكه برخي ياداشتهاي دوستان را ديدم ، لحظه اي دلم قرص و محكم ميشد و اما به چند دقيقه اي دوباره همان آش بود و همان كاسه...مثل اين بود كه روي آتش جهنم با پياله اي آب بريزي تا خنك شود...كلا اين خصلت را از زاينده و پدرم به ارث برده ام. پند و نصيحت و دلداري فقط مسكني موقت است برايم و تا دردم چاره نشود و يا تمام وجودم را ممات فرا نگيرد،آرامشي در كارنيست... من زاينده ام را ميشناسم، از كودكي در گوش من خوانده بود كه : “تو نبايد ازدواج كني”...تازه اين حرف را وقتي مي گفت كه پدرم - هماني كه مرا از دل رحم زاينده بيرون كشيد- زنده بود.نميدانم در گذشته اش چه بوده كه اين چنين خط و نشان از طفوليت برايم كشيده است. ميدانم برايش سخت است اين چنين نافرماني از من ديدن .آخر من در تمام عمرم جز ” چشم ” چيز ديگري در جوابش نگفته بودم. اما اين بار پاي يك يار در ميان است.ياري كه وقتي زاينده ام به زور هر هفته يك تماس تلفني با من ميگرفت، مونس روز و شبم بود... اين زاينده اي كه ميگويم كم محبت به من و پدرم نكرده است، زمانيكه پاهاي آن جراح چيره دست ياراي حركت نداشت، زاينده ام بسان شير زني پدرم را حمايت ميكرد.اصلا او بود كه به پدرم چند سال ديگر اميد زنده بودن داد.هيچ كدام از افراد خانواده ما سرنوشت ساده اي نداشت. زندگي خانواده من سناريوايست درام. اين زن 53 ساله گرد و قلمبه و سفيد موي كه اگر بيرون ببينيش تصور نمي كني كه از يك پله بتواند بالا برود، در جوانيش چاقو به كمر در كمركش كوه آنهم تنها در يك چادر، زمستان آذربايجان را پشت سر گذاشته است. اما نميدانم الان چرا به سان تكه سنگي شده است در برابر تضرع چشمان تنها پسرش... ديشب اين تلفن مدام زنگ ميخورد، ميدانستم كه خواهر كوچكم هست كه به درخواست مادرم به من زنگ ميزند تا بداند كه چرا نمي آيم. اما امشب اين تلفن حتي يك زنگ هم نمي خورد، ميدانم كه به غرورش برخورده است، ميدانم كه امشب روحش را قويتر نموده و دلش را سنگتر تا از ذهن خودش آن نيازي كه به من دارد را بيرون كند. ميترسم اگر ببينمش تمام مردانگي ام را به يك نگاهش ببازم. خدايا آخر اين چه برزخيست ميان دو بهشت ...؟؟؟ مي گويند به بندگانت بيش از تحملشان بلا نمي دهي ولي كسي نميداند كه اين ميزان را چه كسي تعيين مي كند ...پس چرا بسيار كساني را ديده ام كه از بلا خودكشي كرده اند... □ نوشته شده در ساعت 11:26 AM توسط baakereh Saturday, July 13, 2002
● سياهترين
........................................................................................من امشب به خانه نخواهم رفت، زاينده ام و خواهر كوچكم را ترك ميكنم. تمام تنم از سرپيچي اي كه ميخواهم بكنم ميلرزد، احساس گناه دارم.وقتي پدرم مرد، قلب زاينده ام سنگ شد، از همان وقت شد زاينده... آيا نصف شب روحم آرام خواهد ماند ؟ آيا ممكن است ضجه هايش مرا نفرين نكند؟ خدايا تاوان چه معصيتسيت اين، كه مرا بين دو نيك حيران كرده اي، از طرفي وجدان مرا ياد گيسوان سفيد مادر مي اندازد و تيمارخواري وي در شبهاي تب، و از طرفي دل در هواي عشق پر پر ميزند و چشم در فراقش هميشه خيس... چقدر سردم هست در اين زمهرير تابستان، سرمايش مثل سرماي اولين معصيت مي ماند... چه احمقانه ميخواهم بدين ترك خانه كردن،زاينده را به اجبار بيندازم...اگر دلش نرم نشد چه؟ اگر اين هجرت افاقه اي نكرد چه ؟ خداي داند كه اگر قرار باشد وانهم، هر دو را به يك جا ترك خواهم نمود، نه بهشت زير پاي مادر را ميخواهم و نه وصال آسماني يار را... □ نوشته شده در ساعت 10:09 AM توسط baakereh Friday, July 12, 2002
● باز هم سياه...
........................................................................................ميدانم روزي زاينده ام پشيمان خواهد شد. خودخواه شده، چون به حال و روز من نمي انديشه، نميدونه نصف شبها بيدار شدن و مرور عاشقانه گذشته ها از صدها تازيانه دردناكتره... حسود شده، يار را رقيب تصور ميكنه...فكر ميكنه با ازدواج من، محبتم بر دو قِسم ميشه، غافل از اينه كه اين عشق را اگر نبخشم نقصان پيدا خواهد كرد... ترسو شده، فكر ميكنه ماديات تنها غم انسانهاست... نميدونه چطور از ما بهترون با دست خالي، يار ستانده اند و منِ گردن كلفت با خونه و زندگي و شغل، ميتونم از عهده زندگي بر بيام. بعد از 4 سال در بدري و جستجو، ياري پيدا كرده ام به لطافت ابر و مِه. معطر به بوي رازقي و اقاقي، اما چه حاصل كه نميگذارند در برش بگيرم. ديگر دارم به آخر كار ميرسم، ديگر زاينده ام برايم مادر نيست...نه از عاقّش هراسي دارم نه از محبّتش خيري... از مرديّتم خجالت ميكشم... شرمنده آن دو چشم نگران هستم كه 4 سال تمام بدنبال خودم كشاندمش تا روزي زاينده ام با رخسار باز از وي استقبال كند، اما اكنون بايد بگويم خدانگهدار اي آرام جان. خدايا بهشت را زير پاي مادران بگذار، هرگز زير پاي زاينده ها مگذار... از ياد بردن اين 4 سال، 8 سال زمان خواهد برد، آخر سر هم از ياد نخواهد رفت فقط خواهم ساخت... □ نوشته شده در ساعت 9:13 PM توسط baakereh Wednesday, July 10, 2002
● تجاوز
........................................................................................امروز يه سري از بچه هاي دبستاني رو از طرف مدرسه شون واسه شنا كردن آورده بودند استخر. توي صفِ تحويل لباس، متوجه مردي شدم كه وايستادنش به نحوي بود كه شديدا به يكي از اين بچه دبستاني ها از پشت چسبانده بود و داشت فشار مي آورد... سالها قبل توي استخر يكي از شهرستانها (كه ساكنش بودم)، مردي رو كه با يه پسر بچه داشته كارهائي ميكرده ، جلوي چشم من از آب كشيدند بيرون. يادم هست كه بي شرف وقتي بيرونش آوردند، آلت نعوذ كرده اش از زير مايو زده بود بيرون... بعد از مرور اين صحنه چندش آور، دوباره توجهم رو به اون مرد كه توي صف همچنان داشت فشار غير عادي اش را ادامه ميداد ، بيشتر كردم. به ناجي هم كه جديدا باهاش دوست شده ام موضوع را انتقال دادم و گفتم زير ذره بين داشته باشدش. خوشبختانه اون مرد كار غير عادي اي به غير از همون چيزي كه من ديده بودم انجام نداد و شايد هم از روي عجله و حواس پرتي بوده، ولي دوباره اين سوال رو در ذهن من انداخت كه چگونه اين ميل به يك بچه در اين گونه افراد ايجاد ميشه ؟ آيا مريضند ؟ آيا مورد ديگري براي ارضا در زندگيشان ندارند؟ آيا اين نوعي از لذايذ جنسي هست كه فقط در سيستم بعضي ها وجود داره؟مثل Multisex و Anal & Oral sex؟ آيا گذشته فرد در اين مورد موثر هستش؟ آيا به دليل اين هست كه بچه ها از اين موضوعات چندان سر در نمي آورند و قدرت اعتراض ندارند؟ تنها جوابي كه بهش رسيدم اين بود كه با فرض جواب داشتن همه سوالات بالا، مطمئن هستم كه هيچ بچه اي دوست ندارد كه اين كار بر رويش انجام شود. □ نوشته شده در ساعت 10:51 AM توسط baakereh Tuesday, July 09, 2002
● سن ازدواج كِي هستش؟
........................................................................................دلم نميخواد جواب اين سوال، اينها باشه: * سن مهم نيست، اون چيزي كه اهميت داره اينه كه طرفت رو پيدا كرده باشي. * در ازدواج به سن نبايد فكر كرد، مهم فراهم شدن شرايط مالي و آماده شدن روحي طرفه. * زمان ازدواج هر كسي فرق ميكنه، بستگي به محيط و پيرامونش داره . * گور باباي ازدواج( تو هر سني!!! )، تجرد را عشق است... .... ... .. البته همه اين حرفهاي بالا در نوع خودش درست و بي نقص هست هااااااااا، ولي چاره درد اين دل صابمرده نيست!!! ميخوام همين جوري ديمي بدونم هر كي چه نظري داره، دليل مليل نميخوام، اگه بخوام هم برام شبح ميگه...همين جوري راست حسيني، سن ازدواج رو يه چيزبندازين... حرفاتون رو به منزله استشهاد اهالي وب لاگستان ميخوام نشون يه نفر بدم. يه ” ف “ بگو، من تا فرحزادش ميرم. سنّه چنده؟؟؟ □ نوشته شده در ساعت 9:58 AM توسط baakereh Sunday, July 07, 2002
● گر چه منزل بس خطرناكست و مقصد ناپديد...
........................................................................................هر لحظه تغيير مي كنيم، رفتار ما تابعي است از خيلي چيزها: زندگي=(...,F(x,y,z ممكنه عاشقانه باشيم، اما كافيه با شنيدن يك حرف كه بر خلاف ميلمان زده شده است، به دمي تغيير موضع بدهيم و وجودمان پر شود از كينه گذشته ها. ممكنه بعلت صبحانه ناقصي كه خورده ايد، مقدار ترشحات درون ريز غدد داخلي تفاوت نموده و شما را تبديل به يك موجود عصباني نمايند. ممكنه كمبود نيم ساعت خواب در زندگي، باعث شود سرعت انتقال مغزتون پائين آمده و ناخواسته حرفي را بزنيد كه نبايد مي زنيد. اشكالي كه نداره به زلزله اي طومار زندگيتان در هم بپيچد؟ شايد هم واقعا قمر در عقرب باشد و وضع كائنات و ميادين مغناطيسي به نحوي باشد كه ناخودآگاه تحت تاثير قرار گرفته باشيد!!! بشر اختيار انتخاب زمان و نحوه مرگش را ندارد و كنترل بسياري از عوامل از عهده وي خارج است، لذا انسان را مختار نمي توان ناميد، هر چند انسان چندان هم مجبور به زيستن نيست. اين را خوب ميدانم كه برخي از عوامل را ميتوانيم كنترل كنيم، اما كنترل برخي ديگر از ما بر نمي آيد. با همه اين آشفتگي ها و تغييرات لحظه اي و دنيائي كه لااقل نصف عواملش خارج از كنترل ما هست، هنوز مي توانيم پيرمرد و پير زني را ببينيم كه دست در دست هم در خيابان طي طريق مي كنند...تازه مي فهمم معني مَثَل " الهي پير بشي " چيه... هيچ راهي نيست، كان را نيست پايان، غم مخور □ نوشته شده در ساعت 8:42 PM توسط baakereh
|